لــبـیکیانـاصـح
🌹به نام خدای مهربان🌹 #تنها_میان_داعش #قسمت_سی_و_پنجم 💠شیرخشک یوسف را برایش ایثار کرد. مصیبت مظلوم
🌹به نام خدای مهربان🌹
#تنها_میان_داعش
#قسمت_سی_و_ششم
💠روز جنگ، یک چراغ روشن به ستونهایش نمانده و تل ی
از خاک و خاکستر شده بود، دلم را میترساند و فقط از
امام مجتبی تمنا میکردم به اینهمه تنهاییام رحم
کند. با هر قدم حسرت حضور عباس و عمو آتشم میزد
که دیگر مردی همراهم نبود و باید برای رهایی عشقم
یکتنه از شهر خارج میشدم. هیچکس در سکوت سَحر
شهر نبود، حتی صدای گلولهای هم شنیده نمیشد و
💠همین سکوت از هر صدایی ترسناکتر بود. اگر نیروهای
مردمی به نزدیکی آمرلی رسیده بودند، چرا رد ی از
درگیری نبود و میترسیدم خبر زینب هم شایعه جاسوسان
داعش باشد. از شهر که خارج شدم نور اندک موبایل
حریف ظلمات محض دشتهای کشاورزی نمیشد که
مثل کودکی از ترس به گریه افتادم. ظاهراً به زمین
💠ابوصالح رسیده بودم، اما هر چه نگاه میکردم اثری از
خانه سیمانی نبود و تنها سایه سنگین سکوت شب دیده
میشد. وحشت این تاریکی و تنهایی تمام تنم را میلرزاند
و دلم میخواست کسی به فریادم برسد که خدا با آرامش
آوای اذان صبح دست دلم را گرفت. در نور موبایل زیر
پایم را پاییدم و با قامتی که از غصه زنده ماندن حیدر در
این تنهاییِ پُردلهره به لرزه افتاده بود، به نماز ایستادم.
میترسیدم تا خانه را پیدا کنم حیدر از دستم رفته باشد که
💠نمازم را به سرعت تمام کردم و با وحشتی که پاپیچم شده
بود، دوباره در تاریکی مسیر فرو رفتم. پارس سگی از دور
به گوشم سیلی میزد و دیگر این هیوالی وحشت داشت
جانم را میگرفت که در تاریک و روشن طلوع آفتاب و
هوای مه گرفته صبح، خانه سیمانی را دیدم. حاال بین من
💠 حیدر تنها همین دیوار سیمانی مانده و عشقم در حصار
همین خانه بود که قدمهایم بیاختیار دوید و با گریه به
خدا التماس میکردم هنوز نفسی برایش مانده باشد. به
تمنای دیدار عزیزدلم قدمهای مشتاقم را داخل خانه
کشیدم و چشمم دور اتاق پَرپَر میزد که صدایی غریبه
قلبم را شکافت :»بالخره با پای خودت اومدی!« تمام
تن و بدنم در هم شکست، وحشتزده چرخیدم و از آنچه
دیدم سقف اتاق بر سرم کوبیده شد. عدنان کنار دیوار روی
💠زمین نشسته بود، یک دستش از شانه غرق خون و با
دست دیگرش اسلحه را سمتم نشانه رفته بود. صورت
سبزه و الغرش در تاریکی اتاق از شدت عرق برق میزد
و با چشمانی شیطانی به رویم میخندید. دیگر نه کابوسی
بود که امید بیداری بکشم و نه حیدری که نجاتم دهد،
#ادامه دارد
✍نویسنده:#فاطمه_ولی_نژاد
✴️کانال فرهنگی مذهبی (لبیک یا مهدی)
https://eitaa.com/joinchat/2494627883C8bd4806938