💠 ما وظیفه داریم دعاکنیم
چه اجابت بشه چه نشه..
میفرمود مگه شما شیرجه تو آب میزنی هر دفعه چیزی از زیر آب میاری بالا..
دعا هم همینطوره..
قرار نیس هرچی بخوای از خدا بهت بده
❌در دعا تکلیف مشخص نکن !!
#حضرت_یوسف(ع) گفت خدایا زندان بهتره واسه من تا اینکه اسیر دام زنان بشم.
یوسف(ع) تو زندان فهمید با دعایی که خودش کرده افتاده زندان..
باید میگفت خدایا نجاتم بده از شر زنان
#حضرت_موسی(ع) گفت خدایا من به خیری که ازجانب تو بهم برسه نیازمندم.
خدا جریان را طوری چید که بخاطر آب دادن به بزغاله ها هم صاحب زن شد. هم مسکن.هم شغل.هم سرمایه.هم امنیت..
موسی بخاطر خدا رفت جلو کمک دختران شعیب کردخدا هم کمکش کرد همه چی بهش داد....
#استاد_قرائتی
✅کانال منبرهای عالی 👇
http://eitaa.com/joinchat/2043084812Ca1368da7dc
.
❣️محبت رسول خدا (ص) در قلب زلیخا
روزی زلیخا ملکهٔ معروف مصر از درباریان اجازه خواست که با یوسف صدیق عليه السلام دیدار کند.
گفتند:
صلاح نیست تو را به دیدار او ببریم، چون گرفتاریهای زیاد برایش فراهم ساختی، ممکن است تو را مجازات کند.
زلیخا: من از کسی که از خدا میترسد، نمیترسم. به او اجازه ملاقات دادند.
وقتی که داخل شد، یوسف از زلیخا پرسید: ای زلیخا چرا رنگت پریده؟
زلیخا: سپاس خدایی را که پادشاهان را به سبب گناهانشان، برده میکند، و بردگان را به خاطر طاعتشان، پادشاه مینماید.
- ای زلیخا! چه چیزی باعث شد آن کارها را انجام دادی؟
- زیبایی چهرهات.
-: چگونه خواهی بود اگر پیامبر آخر الزمان که نامش محمد صلی الله علیه و آله است، ببینی؟
صورتش از من زیباتر، اخلاقش از من نیکوتر و سخاوتش از من فراوانتر است.
- راست گفتی، (سخنت را تأیید میکنم).
- از کجا فهمیدی که من راست گفتم؟
- چون هنگامی که نام او را بردی، محبتش در دل من جاگرفت.
خداوند بر یوسف وحی کرد که زلیخا راست میگوید و من به خاطر این که او محمد صلی الله علیه و آله را دوست میدارد، من هم او را دوست میدارم.
آنگاه خداوند به یوسف علیه السلام دستور داد که با زلیخا ازدواج کن.
📔 بحار الأنوار: ج١٢، ص٢٨٢
#حضرت_یوسف #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia
.
🔸 کیفر کمترین بیاحترامی به پدر
یوسف علیه السلام پس از مشکلات زیاد فرمانروای مصر شد. پدرش یعقوب سالها با رنج و مشقت، دوری و فراق یوسف را تحمل کرده و توان جسمی را از دست داده بود.
هنگامی که باخبر شد یوسف، زمامدار کشور مصر است، شاد و خرم با یک کاروان به سوی مصر حرکت کرد، یوسف نیز با شوکت و جلالی در حالی که سوار بر مرکب بود، به استقبال پدر از مصر بیرون آمد.
همین که چشمش به پدر رنج کشیده افتاد، میخواست پیاده شود، شکوه سلطنت سبب شد که به احترام پدر پیاده نشد و کمی بی احترامی در حق پدر کرد.
پس از پایان مراسم دیدار، جبرئیل از جانب خداوند نزد یوسف آمد و گفت:
یوسف! چرا به احترام پدر پیاده نشدی؟ اینک دستت را باز کن! وقتی یوسف دستش را گشود ناگاه نوری از میان انگشتانش برخاست و به سوی آسمان رفت.
یوسف پرسید:
این چه نوری است که از دستم خارج گردید؟
جبرییل پاسخ داد:
این نور نبوت بود که از نسل تو، به خاطر کیفر پیاده نشدن برای پدر پیرت (یعقوب) خارج گردید و دیگر از نسل تو پیغمبر نخواهد بود.
📔 بحار الأنوار: ج١٢، ص٢۵١
#حضرت_یوسف #داستان_کوتاه
🔰 @DastanShia