🌷 مهاجری از عراق
اولین روز بهار ۱۳۴۶ در خانقین عراق در آغوش گرم مادر و چشمان بارانی پدر از فرط شادی، دیده گشود. شش سال بیشتر نداشت که برای همیشه مهربان مادرش با او خداحافظی کرد. آن روزها طعم تلخ تنهایی نیز بر رنجهای دیگر پدرش امینمحمد و عامر اضافه شده بود. «شهید عامر امیناحمد» و پدرش سال ۱۳۵۳ ایران را برای ادامه زندگی انتخاب کردند. به قصرشیرین آمدند و از آنجا به کرمانشاه و سپس به دامغان مهاجرت کردند.
روستای مهماندوست دامغان را برای زندگی انتخاب کردند. پدر عامر به استخدام شرکت ذوبآهن درآمد. چهار سال میگذشت که عامر و پدر لحظات سخت و سایه سنگین تنهایی را به دوش میکشیدند. سال ۱۳۵۸ خانم فلاحتی سایه مهربانیاش را بر خانه سرد و غمگین آنها گستراند تا عامر بار دیگر طعم شیرین محبت را تجربه کند. با پیروزی انقلاب و شروع جنگ، عامر که از بسیجیان فعال روستای خود بود، داوطلبانه به مرزهای مبارزه و دفاع از اسلام شتافت.
سه مرحله در جنگ حضور یافت در مرحله آخر در مریوان و منطقه شیخ لطیف در بیست و هفتم مهرماه ۱۳۶۴ بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به آرزویی که در نمازها و در مناجات شبانهاش از خدا میخواست رسید. پیکر پاکش را در همان شهر مریوان به خاک سپردند.
#مهاجری_از_عراق
#شهید_عامر_امین_احمد
#امام_زمان
#نویدشاهدسمنان
نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید
@navideshahed_semnan
📒 وقتی که میرفت برای خداحافظی به خانهمان آمده بود. خوشحال بود؛ اما من و پدرش، معنای شادی او را خوب نمیفهمیدیم. اگر تصمیمی میگرفت به آن عمل میکرد. پدرش میدانست که نمیتواند عامر را برای مدت بیشتر نزد خود نگه دارد؛ اما من نتوانستم بدون اینکه جواب سؤالم را بگیرم با عامر خداحافظی کنم.
از او پرسیدم: «عموجان! تو برای چی میخوای بری جبهه؟ تو خودت مهاجر هستی! غریبی!»
گفت: «عموجان! الآن مملکت جنگه؛ ما هم که در ایران زندگی میکنیم. پس باید برم و از مملکتم دفاع کنم.»
گفتم: «بیا زنت بدیم!»
گفت: «عموجان! حالا که دارم میرم، اگر زنده ماندم و آمدم، اون موقع زن میگیرم.»
(به نقل از عموی شهید عامر امیناحمد)
https://semnan.navideshahed.com/fa/news/558220
#مهاجری_از_عراق
#شهید_عامر_امین_احمد
#شهید_مدافع_وطن
#امام_زمان
#نویدشاهدسمنان
نوید شاهد سمنان 👈 عضو شوید
@navideshahed_semnan