هیچکس نمیفهمه چقد استرسزاست؛ که بخوام توضیح بدم چی تو سرم میگذره، چند بار یهچیز رو بالا و پایین میکنم، با چی دارم سر و کله میزنم وقتی حتی خودمم نمیفهمم.
انقدر به چشمم منفور شدی که نه دیگه واست مینویسم، نه دیگه میام ببینمت، نه دیگه تلفنتو جواب میدم، نه دیگه تکست میدم، نه دیگه میام دلداریت بدم، نه دیگه کوه میشم پشتت وایمیسم، نه دیگه برات چیزی میخرم، نه دیگه هرجا باشم کمک خواستی خودمو میرسونم، نه دیگه بهت فکر میکنم، نه دیگه حالت برام مهمه، نه دیگه برام مهمه برام کجایی و چیکار میکنی، نه آهنگی گوش بدم یادت میافتم و نه دیگه حتی تورو جزوی از آشناهام میدونم. منو تو دیگه باهم هیچی نیستیم. تموم شد. کامل از چشمم افتادی. برام مردی.
یه نفر بهم گفت زشتی، خداروشکر که نگفت بد ذاتم، خداروشکر که نگفت مهربون نیستم، حیوونا رو اذیت میکنم، آدم قابل اعتمادی نیستم، خداروشکر که نگفت خیانتکاری، خداروشکر که نگفت حسودی.
خداروشکر که بدترین چیزی که دربارم گفته همین بوده.