-_بیاجازه بُردهای قلب ِمرا دنبال ِخود . .
ای مسلمان ، مال ِحق الناس میدانی که چیست ؟!
رفتنِ تو مثل خاموش شدن چراغی در نیمهی شب بود،
نه صدایی، نه وداعی، فقط سکوتی که در دل نشست و جا خوش کرد.
باد هنوز همانگونه از کوچه میگذرد،
اما ردِ قدمهای تو را با خود نمیبَرد،
انگار زمین خود نمیخواهد فراموشت کند.
دستهایم هنوز شکلِ دستِ تو را به یاد دارند،
و هر چیزِ سادهای(فنجان، باران، صدای برگها)
بهانهایست برای تکرارِ نامت.
گفته بودی: “هر رفتنی، بازگشتی دارد.”
اما تو رفتی و جهان، آرام و بیاعتنا ادامه یافت.
من ماندم، میان سکوتِ خانهای که دیگر نفس ندارد،
و واژههایی که به لب نمیآیند، چون هر یک بویِ اندوهِ تو را میدهند.
رفتنت شعر شد،
اما شعری که نمیشود تا انتها خواند،
چون هر سطرش اشک میخواهد،
و من دیگر اشکی ندارم.
#دستنویس
من سریع جواب پیامت رو میدم
زمانم رو واسه دیدنت خالی میکنم
بدون ترس بهت میگم دوستت دارم
مگه چقدر زندهام که نقش بازی کنم؟!
و از ترس اینکه پذیرفته نشم از طرف آدمایی که دوستشون دارم، خودم نباشم؟!
برخلاف همهی اونایی که میگن اشتباه کردم که خوب بودم؛ میخوام سرم رو بگیرم، بالا و بگم هیچوقت از اینکه مهربون بودم پشیمون نیستم. چون کِیف کردم اون لحظات رو و حس رضایت داشتم از خودم.
هرچند رسم دنیا اینجوری شده که اگه با خیلیا خوب باشی تنهات میذارن اما خب اونایی که میمونن از جنس فکر و مرام خودت میشن.
میشن یه رابطهی با عشق و عمیق و موندگار...
#دلی
ولی هیچ وقت هیچ کس نفهمید
که من تو اوج حال بدی دنبال یه راهی بودم تا حال بقیه رو خوب کنم:)💔