مثلِ شاخهای که در باد، آخرین برگش را بدرقه میکند.
من میروم،
و تو هنوز در چشمهایت دریا داری.
میدانم،
هیچ مسافری در حقیقت نمیرود،
فقط مسیرش از سایهی درختانِ آشنا دور میشود.
خداحافظ،
ای صدای باران بر سقفِ روزهایم،
ای عطر نانِ داغِ صبحهای بیتکرار.
اگر روزی کسی از تو پرسید،
“او چرا رفت؟”
بگو:
درختان همیشه به سمت نور میروند،
حتی اگر باید از باغِ خود دل بکنند..
#دستنویس
دنیا به اندازه کافی تاریکه، شما چراغ باشید ..
بزارید رد مهربونیتون بمونه نه زخم رفتارتون !'️
تقصیر تو شد شعرم اگر مسئله_ساز است
شیرینی لب های تو خود قافیه ساز است
یک عمر به سیلی رخ خود سرخ نمودم
گر جان بدهم در رهت اینگونه ،مُجاز است
آشوب مرا چاره به لبخند خودت کن
با گوشهی چشمت که چنان شعبده باز است
خورشید به هر جا که نهادی قدمت را
هر روز به تکرار تو را غرق نماز است
دریاب دل عاشق دیوانهی خود را
معشوق به هر سو نگرد بنده نواز است
آخر چه بگویم که شوم شاعر کویت
هر شعر بهجز وصف تو باشد نه مَجاز است