چیزی که آدمیزاد رو میکُشه، حسرته. حسرتِ جاهایی که نرفته، کاراییکه نکرده، حرفایی که نگفته.
حسرتِ آدمی که دیگه تکرار نمیشه و هیچکاری واسه نِگهداشتنت نکرده (:
نگشتی سهمِ من؛ بیرحمیِ تقدیر یعنی این
تو فارغ، من در آتش؛ آهِ بیتأثیر یعنی این
شبی که حلقهی زلفِ تو را دیدم، به دل گفتم
برای عالمِ دیوانگی، زنجیر یعنی این
نشسته ردّپای سلطهات بر کوچههای عمر
گرفتی با نگاهی شهر را؛ تسخیر یعنی این
زمانه بر سرِ آیینهزارم سنگ میریزد
سزای قلبِ صاف و خالی از تزویر یعنی این
بگیر از پنجهی گردابِ مرگ و باز غرقم کن
بساز و باز ویران کن مرا؛ تعمیر یعنی این
شبی سر میزنی چون بذرِ ماه از آسمان بخت
که خوابِ آرزوهای مرا تعبیر یعنی این
شکفته غنچهی لبخندِ تو بر شاخهی شعرم
میانِ قاب رؤیا، بهترین تصویر یعنی این
بهاری میشود با عشق، دلهای خزاندیده
جوان ماندن به رغمِ غصههای پیر یعنی این
تپشهای وجودم با تمنایت گره خورده
دلِ درگیر یعنی این؛ دلِ درگیر یعنی این
با آن که دلم از غم هجرت خون است
شادی به غمِ توام ز غم افزون است
اندیشه کنم هر شب و گویم «یا رب!
هجرش که چنین است، وصالش چون است؟»