eitaa logo
نهضت‌‌شهرستان‌های‌تهران
1.5هزار دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
469 ویدیو
73 فایل
اداره‌کل تبلیغات اسلامی شهرستانهای تهران؛ صفحه رسمی منبر| هیات| کتاب| مسجد| سینما| تلویزیون| مستند| پژوهش و افکارسنجی| آموزش و شتابدهی| رویدادهای اجتماعی| رسانه| روابط عمومی: @sanae82 صفحه اصلی سازمان تبلیغات اسلامی @sazmantablighaat
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ 🔰جلسه چهارم: نویدهای ایمان ۱ باد هم که بوزد،‌ باران هم که بیاید، شب که آسمان را تیره کند، طوفان‌ها هم که به صخره‌ها بکوبند و موج پشت موج دریا را بلرزاند، من آرامم! آرامم چون، قایق کوچک من در دستان توست! وقتی سفرم را به نام تو آغاز می‌کنم، نگران رسیدن نیستم. به هر کجا که برسم، مقصد است. کسی که سر به راه تو گذاشته باشد، کسی که به یاد تو حرکت کرده باشد، در راه مانده نخواهد شد! من مومنم به دستان تو. به اینکه هرکجا باشم، هرکجا بروم، به هر مسیر که پا گذاشته باشم؛ اگر تو قلبم را پر کرده باشی، راه درست است، مسیر سالم است. من زمین نخواهم خورد. وحشت روزهای بدون گرمای تو، اضطراب شب‌های بی نور تو را چشیده‌ام. خوب می‌دانم اگر پشتم خالی باشد چه می‌شود! می‌دانم دویدن و پیروز شدن‌های این دنیا تمامی ندارد. هی می‌روی، می‌خواهی، آرزو می‌کشی و درد به جانت می‌ریزد؛ زخمی خودت را به آن نقطه که می‌خواستی می‌رسانی… و هیچ! هیچ! انگار دوباره روی پلهٔ اولی. انگار اصلا جلو نیامده‌ای. هرچه می‌روی جانت سیراب نمی‌شود؛ هرچه به دست می‌آوری انگار هیچ نداری. خیال می‌کنی این‌بار، دیگر تمام است. دیگر خوشبختی. قلبت لبریز و آرام می‌شود. می‌روی و می‌روی و می‌روی، درد رفتن را به جان می‌خری، از دنیا مشت می‌خوری، زانو زخمی به مقصدی که آرزو کشیده بودی می‌رسی اما… اما خوشبخت نیستی! دلت خنک نمی‌شود. یک روز مست از آن رسیدن، باد به غبغبت می‌افتد و آخ از فردایش؛ فردایش دوباره خالی می‌شوی. به خودت می‌گویی: «پس چرا حالم خوب نمی‌شود؟ مگر این جا همانی نبود که می‌خواستم؟» همان نبود. همان نیست. کسی که دستش توی دست خدا نباشد، در مارپیچ دنیا هی چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد و هیچ کجا آرامشش نیست. غم‌ها توی سینه‌اش طبله می‌کند و ترس‌ها روحش را می‌خورد و اضطراب‌ها زانویش را خالی می‌کند. مدال به گردنش می‌اندازند اما پیروز نیست. با شادباش برمی‌گردد اما راضی نیست. کف و سوت می‌شنود اما شادی به دلش راه پیدا نمی‌کند. این حال و روز کسی است که تو را ندارد! پشتش به تو گرم نیست. به تو که حتی شکست‌های در مسیرت پیروزی‌ست. به تو که اگر باشی دیگر چه فرقی می‌کند من برنده بازی باشم، یا دیگری؟ برنده تویی. بالا تویی. اول و آخر تویی. لشکر تو، سرباز تو، چاکر و غلام تو، پیروز است. این وعده توست: «زمین ارث بندگان صالح من است!» دستم که توی دستان تو باشد، دلم که از ایمان تو پر باشد، قدم‌هایم که برای تو برداشته شده باشد، دیگر نه حسرت‌زده گذشته‌ام، نه آرزوکش آینده؛ نه ترسی به دل راه می‌دهم، نه غمی روحم را می‌گزد. خودت به گوش من خوانده‌ای: «نه دربارۀ آینده نگران و مضطرب و ناامید باشید و نه برای گذشته حسرت‌زده و ناراحت! چراکه شما همیشه برتر و پیروزید، به شرطی که…» کاش باشم. کاش شرط‌های تو را نبازم. مومن باشم؛ از آن واقعی‌هایش. از آن‌ها که خودت خواسته‌ای. همان‌ها که خوشبختی، مدام در کامشان است. همان‌ها که نه ترسی به دلشان می‌افتد نه غمی می‌بردشان… همان‌ها که در رنج و سختی‌هایشان حتی، چیزی نمی‌بینند جز زیبایی! تو همه‌چیز را زیبا می‌کنی. کسی که تو را داشته باشد، همیشه پیروز است، آرام است؛ حتی اگر سرش روی نیزه‌ها باشد! 🌙 🌸 🕋 ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ @nehzat_shahrestan
✍️ 🔰جلسه پنجم: ایمان و پایبندی به تعهدات گاهی از خودم می‌پرسم: من تا کجا به پای تو پیش خواهم رفت؟ چقدر به راه تو محکم خواهد بود؟ وحشت دلم را می‌گیرد. از خودم می‌ترسم. نکند من آن کسی باشم که گاهی دوستت دارم و گاهی نه! گاهی به راهت هستم و گاهی نه! تا آنجا که تو آبادم کنی، تا آنجا که سربلندم کنی، تا آنجا که داشتنت به خطرم نیندازد، جیبم را پر کند،‌ اعتبارم را زیاد کند، بگویم چشم. و آن‌جا که سرسپرده بخواهی، آن‌جا که سینه مشتاق گلوله بخواهی، آن‌جا که چشم بستن و دست کشیدن و لب فروبستن بخواهی، بگویم شما را به‌خیر و ما را به سلامت! بگو خدایت مومن انتخاب‌گر نمی‌خواهد. عبدی که فرمان معبودش را بسنجد نمی‌خواهد. بگو به وادی ما مومن حساب‌گر راه ندارد. چرتکه‌انداز جایی ندارد. نمی‌شود فرصت بخواهی تا ببینی چقدر می‌ارزد. چطور به دردت می‌خورد و کجا به کارت می‌آید. که اگر اینطور بود،‌ اول مومن به خدا شیطان است. کسی که سال‌ها نشسته به راز و نیاز. مقرب. به خیال خودش جز معبود، هیچ در سر و دلش نیست. همه‌چیز خوب و ساده بود تا آن‌جا که… پناه بر تو از آن لحظه! از آن لحظه که مومنی پیش فرمان تو، سر بلند کند. گردن بکشد و روی برگرداند. پناه بر تو از شر شیطان رانده شده! جاویدان در آتش. آتش دوری از تو. آتش از دست دادن تو! اگر به تو بله می‌گویم، می‌خواهم با تمام جان بیایم. دست‌شسته از همه چراها و اماها و اگرها… چشم‌بسته بر هر چیز که تو نهی‌اش کرده باشی. دل‌بسته به هرآنچه تو خواسته باشی. می‌خواهم رسم عاشقی به جا بیاورم. عاشق دلش فرش زیر پای یار است. عاشق به خیالش نمی‌گذرد که چطور سهم بیشتری ببرد. منتظر پاداش باغ و گلستان نیست. به ترس و طمع از خسران نیست. نمی‌گردد که شاید معشوق بهتری بیاید. دست دراز نمی‌کند که بهره و سودی ببرد. عاشق گردنش را خم می‌کند. دلش را به طبق می‌گذارد. جانش را کف دست می‌گیرد. می‌گوید این برای تو! بگویی بنشین، می‌نشینم. بگویی برخیز، بلند می‌شوم. بگویی نرو، نمی‌روم. بگویی نخواه، نمی‌خواهم. اصلا از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن. چه باک که دنیا صندلی‌هایی را برای من خالی کرده است؟ چه نیاز به سوسوی زر و زینت‌هایش؟ کجا دلم قنج بزند که کسی برایم کف بزند؟ چرا دلم بلرزد که کسی تمسخرم کند؟ چه به دردم می‌خورد خانه‌ای که با سرپیچی از تو آباد شده باشد؟ چطور شادم کند اتفاقی که به نارضایتی تو رقم خورده باشد؟ من به وادی عشق پا گذاشته‌ام! من ایمان تو را انتخاب کرده‌ام. زیر سایه پرچم تو ایستاده‌ام. که زیر سایه تو ایستادن، نشستن ندارد، افتادن و از دست دادن ندارد. که مردگان درگاه تو، زندگانند! که دردهای وادی تو درمانند! ای دردِ توام درمان، در بستر ناکامی لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی. فکرِ خود و رایِ خود در عالم رندی نیست کُفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی! 🌙 🌸 🕋 ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ @nehzat_shahrestan
✍️ 🕯 شمع روشن❗️ 🔰جلسه ششم: نویدهای ایمانی ۲ من ساکن خانه‌های بی‌نور بودم؛ بلازده زندان‌های وجود. زمزمه‌ها و وسوسه‌ها جانم را آشفته بود. هر بادی می‌وزید به سویی می‌غلتیدم و هر طوفانی که می‌آمد، از رفتن جا می‌ماندم. چشم‌هایم در غبارآلودگی زمین مسموم، جایی را نمی‌دید و مدام در سرگردانی بودم. «من کیستم؟ اینجا کجاست؟ باید به کجا بروم؟» از تو چه پنهان! درد بزرگ من، درد ندیدن بود؛ درد ندانستن. من شب‌های زیادی را به تشویش، سر روی بالش گذاشتم. دنیا رنگ به رنگ بود و حرف‌ها هر روز عوض می‌شد. دیگر به هیچ چیز اعتماد نداشتم، تا روزی که تو را پیدا کردم! روزی که مهر تو به سینه‌ام ریخت،‌ روزی که کلام تو به جانم نشست، روزی که تو را پذیرفتم، نور جهان را گرفت و غبارها فرو نشست. من از این دنیا چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام. یاد گرفته‌ام که مهم‌تر از داشتن چشم، نور است. نور که نباشد، مردمک‌های چشمانت سرگردان است. هیچ‌چیز را نمی‌بیند. خیال می‌کنی مقصد و مقصود را پیدا کرده‌ای، خیال می‌کنی ساحل خوشبختی‌ات پیداست؛ نمی‌دانی که سراب، بیابان تو را پر کرده است. نمی‌فهمی که همه‌چیز بازی است. غرور راه چشم‌هایت را می‌بندد، وسوسه‌ها کورت می‌کند. نشانی‌های اشتباه بیگانه و خودی، به بیراهه‌ات می‌کشد. ناامیدی‌های جهل، مسیر را به رویت می‌بندد، ظلمت‌ها، زندانی‌ات می‌کند و دیگر اصلا آيه‌های روشن خدا را پیدا نمی‌کنی. آن‌وقت تنهایی! تنها و تیره‌بخت. دنیایت سیاه است و روزگارت تلخ! من تاریکی‌های ظلمت را چشیده‌ام که به دنبال نور می‌روم. من وحشت دنیای بدون تو را به جان کشیده‌ام که به طلب نور افتاده‌ام. به سوی تو آمده‌ام که چشمم را روشن کنی. قدم به دنیایم بگذاری و بگذاری گذرگاه‌ها را ببینم، پرتگاه‌ها را بشناسم، صید شیرین و لقمه آماده دشمنان تو نشوم. من در این بیابان تاریک، دلم را به شمع کوچک ایمان تو روشن کرده‌ام. ایمانم را به دست گرفته‌ام و قدم در راه گذاشته‌ام. دیگر هیچ خار و خاشاکی، هیچ قلابی، هیچ زنجیری، دامنم را نخواهد گرفت. هیچ طوفانی تکانم نخواهد داد. برای کسی که سرسپرده راه تو باشد، بیراهه‌ها خاموشند. خودت وعده کرده‌ای با كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى خوب می‌کنند که پاداششان مى‌دهی، کامل؛ و از سرِ بزرگوارى‌ات به تعالی و رشدشان مى‌رسانی. افسوس به حال آن‌ها که از تو روی برگردانده‌اند. بد به حالشان. به حال ‌آن‌ها كه از پرستش تو روی گردانده‌اند. و در برابرت شاخ‌وشانه كشيده‌اند، بد به حالشان که به عذاب نداشتن تو افتاده‌اند! دستشان خالیست و راهشان پر سنگلاخ. آن‌ها نور روشن‌گر قرآن را در میان دست‌هایشان ندارند و در بیابان‌های پروحشت، بی‌هیچ تابش و روزنه‌ای، سرگردانند! تو نخواه که من از آن‌ها باشم. نخواه جز تو یار و یاوری بخواهم. مرا زیر چتر لطف و مهربانی‌ات بگیر. پناهم بده! و برای رسیدن به آغوشت، راه را نشانم بده! 🌙 🌸 🕋 ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ @nehzat_shahrestan
✍️ 🕋معبود بی‌نظیر❗️ 🔰جلسه هفتم: توحید در جهان‌بینی اسلام معبود بی‌نظیر من! ماورای همه لمس‌شدنی‌ها و حس‌شدنی‌ها، بالاتر از همه حقیقت‌ها برتر، والاتر، عزیزتر و شریف‌تر از هر بود و نبودی؛ تویی! تو نام بالاتر جهانی دست قدرتمندِ بالای دست‌هایی دستی که همه موجودات را می‌گرداند به سر انگشتی زنده می‌کند و می‌میراند، به چشم‌ برهم‌زدنی! آن کس که حیات را در دل کوچک‌ترین ذره‌ها جاری کرده، به بزرگترین جهان‌های ناشناخته، کهکشان‌ها و آن‌سوی کهکشان‌ها، وسعت داده. هر چه بود و هست و خواهد بود را، ساخته و پرداخته و پاینده داشته! به رازها و سنت‌ها و قانون‌هایش. به مصلحت‌ها و دلیل‌ها و حکمت‌هایش. از بالا تا پایین، از ناچیزترین تا چشم‌گیرترین، از بی‌جان‌ها تا جان‌دار‌ها تمام بنده و برده و آفریده‌ها، همه متصل به تو هستند. از تو اند و به تو باز می‌گردند. چه بی‌پناه است کسی که تو را نداشته باشد. چه خسته و آشفته و سرگردان است، کسی که تو را باور نداشته باشد. باور به قدرت تو، باور به حضور و وجود تو، باور به اینکه تو می‌بینی و تویی که محاسبه می‌کنی، ناجی دردها و افسردگی‌ها و دل‌مردگی‌های انسان است؛ ناجی خیال‌های آشفته و تردیدهای کشنده و تشویش‌های قلب است. پس:‌ لااله‌ الا الله! لا اله الا الله، که نیست معبود و محبوب و معشوقی جز تو! که نیست قدرتی بالاتر از قدرت تو! تو همان منتهایی هستی که کشتی‌بان در هنگام طوفان صدایت خواهد زد همان امیدی که هر محتاجی در آخرین فریادش، به تو خواهد آویخت. تمام عالم، مطیع و عبد و دست‌بسته توست. هر که بخواهد به تو نزدیک‌تر شود، باید بیشتر تسلیم تو باشد! هیچ اسمی کنار اسم تو نیست؛ هیچ قدرتی کنار قدرت تو نیست؛ هیچ کس دیگری نیست که اینطور در برابر عظمتش حیرت کنم و به زانو بیفتم! می‌خواهم سررشته زندگی‌ام را به تو بسپارم. به رشته تو چنگ بزنم؛ خوشی و ناخوشی‌ام را به تو گره بزنم. می‌خواهم دلم را گرم کنم به نور تو سینه‌ام را سپر کنم به پشتیبانی تکیه‌گاه تو من از هوای نفس می‌ترسم که تو را از من بگیرد و خودش در دلم خدایی کند! پناه می‌برم به دژ محکم تو به کلمه‌های لااله‌الا‌الله. پناه می‌برم به تو! معبود بی‌نظیر من! 🌙 🌸 🕋 ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ @nehzat_shahrestan
✍️ 🕋برای تو❗️ 🔰جلسه هشتم: توحید در ایدئولوژی اسلامی گفته بودی: آمده‌ایم تا مردمان را از حصار محدود و تنگ دنیا ببریم در فراخنای دنیا و آخرت! گفته بودی: آمده‌ایم که رنگ زندگی‌ات را عوض کنیم. مزه دهانت را تغییر دهیم. آمده‌ایم که حال دلت را درست کنیم! چه خوش آمدی، روشنی چشمم! من به هر طرف که نگاه انداختم، جز وحشت نبود. آدم‌هایی بودند که پا می‌گذاشتند روی شانه‌های هم. زمین می‌زدند هرکس که دست‌اندازشان می‌شد. کسانی را دیدم که برای تکه‌های کوچکی از خاک، جانی دریده بودند. به قلبی پشت کرده بودند؛ مالی را خورده بودند و لیوان آبی را رویش؛ همان‌هایی که اگر بپرسی خدا را می‌شناسی؟ می‌گویند: همان که یکی‌ست در آسمان‌ها! خدای آن‌ها نه به زمین کاری دارد و نه به آدم‌ها! گفته بودی: به تو پناه بیاورم از شر این آدم‌ها و فکرها؛ به تو پناه بیاورم از آنکه بخواهم چیزی از این دنیا را بیشتر از تو دوست بدارم و به قدرتی جز تو چنگ بزنم. ببین که آمده‌ام این منم که می‌گویم: لااله الا الله منم که فهمیده‌ام هیچ‌چیز این جهان برای من نیست؛ هیچ تخت و شوکتی، هیچ زمین و مکنتی، هیچ زن و فرزندی… روز و شبم، نماز و دعایم، رفتن و آمدنم، خواندن و نوشتنم، نشستن و بلند شدنم، همه و همه برای توست پناه می‌برم به تو که اگر لحظه‌ای در تصمیمی، در قدمی، در انتخابی، از تو چشم بپوشم. پناه می‌برم به تو اگر به طمع مالی، به حرص مقامی، به شوق عشق و تنی، روی از تو برگردانم. فقط برای تو خم و راست می‌شوم. به نیاز تو نفس می‌کشم. اصلا زنده‌ام اگر، به عشق توست! من کشته‌مرده توام! نخواه از آن‌هایی باشم که کشته‌مرده رنگ طلای سکه‌هایند. از آن‌هایی که له می‌کنند آدم‌ها را برای گرفتن صندلی تازه‌ای! از آن‌هایی که چشمی را به اشک می‌نشانند و راه کسی را کور می‌کنند و زندگی بینوایانی را دشوار. نخواه از آن‌ها باشم! آن‌ها که دچار فراموشی‌اند؛ فراموشی تو! ای یگانه محبوبم! آمده‌ام که همه بودنم را خرج تو کنم. همه گذشته و آینده و سرنوشتم را. آمده‌ام که روی برگردانم از همه خدایان دروغین. خدایان نفس و شهوت. خدایان حرص و آرزوهای بلند. آمده‌ام برای آن روزی که همه کاخ‌ها فرو می‌ریزند؛ همه نیرنگ‌ها رو می‌شوند؛ زمین چون پنبه زده‌ای از هم می‌پاشد و زمان مفهومش را از دست می‌دهد. آن روز همه خواهند دید که قدرت، یکسره به دست توست و تویی که عاقبت آدم‌هایی! آمده‌ام که همه امورم را بسپارم به دست تو؛ به راه تو! که بدانی اگر می‌گویم دوستت دارم، لق‌لقه زبانم نیست. من دوستت دارم با چشم و زبان و دست و پاهایم. من دوستت دارم با تمام وجود و تاروپودم؛ یگانه معشوق من! 🔰 سطر سطرِ : . . . @nehzat_shahrestan
🕋 بی شریک ❗️ 🔰جلسه نهم: عبادت و اطاعت انحصاری خدا لعنت به هر که مرا با تو نمی‌خواهد! به هر که وعده مزد می‌دهد اگر به نافرمانی تو اطاعتشان کنم! اگر بله‌قربان‌گوی‌‌اش بشوم و به تو پشت کنم! لعنت به هر که مرا مطیع غیر تو می‌خواهد! دست این دروغگوها را تو برایم رو کرده‌ای! گفته بودی: این‌ بیچاره‌ها نه می‌توانند نفعی به خودشان برسانند و نه ضرری را از خودشان دور کنند! من خیال می‌کردم در روز سختی، کسی جز تو می‌تواند هواخواه من باشد! گره از مشکلاتم باز کند. خیال می‌کردم این غم‌های در سینه فشرده شده مرا، این رنج‌های از دنیا زاییده شده مرا، این اندوه‌های پی‌درپی و مستدام مرا، کسی جز تو می‌تواند پاک کند. فراموش کرده بودم که هرچه بود و هست را تو وجود داده‌ای. فراموش کرده بودم فقط تویی که صدای من را می‌شنوی؛ فقط تویی که جنس دردِ سینه مرا می‌فهمی. جز تو چه کسی می‌تواند من را بخواهد، پیش از آنکه نفعی به او رسانده باشم؟ چه کسی می‌تواند دوستم داشته باشد، جز آنکه خدمتی به او رسانده باشم؟ فقط تویی که به مهر و بزرگی‌ات بر این بنده کوچکت رحم می‌کنی؛ فقط تویی که نعمت‌هایت را بی‌شمار به من ارزانی کرده‌ای؛ فقط برای خودم. تو چه نیازی داری به این آدمیزاد نیازمند؟! از محبتت بوده، اگر امرم کردی که فقط تو را بپرستم و به راهنمایی‌هایت گوش بسپارم؛ عبادت و اطاعت من که تو را بزرگ نمی‌کند! تو بزرگی. چه کسی را پیدا کنم که شریک بزرگی تو باشد؟! شریک محبت تو باشد؟! تو مهربانی! مهربان‌تر از پدر و مادرم! مگر نه اینکه مهر مرا تو به سینه مادرم گذاشتی؟! و قطره‌ای از دریای حمایتت را در وجود پدرم ریختی! من به نیروی پرقدرت تو متصل می‌شوم. می‌گریزم از هر شیطان شرانگیز و شرآفرین؛ می‌گریزم از سرسپرده شدن به این شیطان‌ها؛ می‌گریزم از این دزدهای قافله، سراب‌های تو خالی، قدرت‌های پوشالی. به تو پناه آورده‌ام! به تو متصل شده‌ام، تا دور شوم از هرچه غیر توست! باید ببُرم از هر ریسمانی که به دستان تو نمی‌رسد؛ هر اطاعتی که به سوی غیر تو باشد، بیرون افتادن از مسیر توست. می‌خواهم بشکنم همه بت‌های این دل خسته را! می‌خواهم کنار بزنم هرکسی را جز تو! می‌دانم انتهای این آتش، گلستان خواهد شد! 🔰 سطر سطرِ : . . . @nehzat_shahrestan
✍️ 🕋بی قید و شرط❗️ 🔰جلسه دهم: روح توحید، نفی عبودیت غیرخدا زنجیرهایی که به دست و دلم آویخته، قدم‌هایم را کند کرده. می‌خواهم برسم اما نمی‌توانم. بال‌هایم شکسته است و راه دشوار! می‌ترسم از آنکه بمیرم و به روح حرف تو نرسیده باشم. می‌ترسم بمیرم و هنوز یکتاپرست نشده باشم! داستان عُدَی در یادم تکرار می‌شود؛ همان وقت که وارد مدینه شد و پیامبر عتابش زد که مسیحیان و یهودیان، احبار و رهبان خود را، عالمان و زاهدان خود را، و مسیح‌بن‌مریم را پروردگاران و خدایان خود گرفتند؛ درحالی‌که خدای متعال فرمان داده بود به آنان که جز خدای واحد، کسی را عبادت نکنند. عُدَی آشفته شد. لب به اعتراض باز کرد: ای پیامبر خدا، این حرف درست نیست، ما کِی احبار و رهبانمان برایمان خدا و ربّ محسوب شدند؟! کِی آن‌ها را عبادت کردیم؟! کلام پیامبر جانم را می‌لرزاند. کلماتش انگار از قرن‌ها دور در سر من تکرار می شوند: بله، در مقابل آن‌ها سجده نکردید اما… آنچه آن‌ها گفتند، بی‌قیدوشرط پذیرفتید! حرام‌های خدا را حلال وانمود کردند در نظر شما و حلال‌های خدا را حرام وانمود کردند شما چه کردید؟! بی‌آنکه درصدد باشید واقعِ مطلب را بفهمید، بی‌آنکه یادتان بیاید حرف خدا چه بود؛ آنچه آن‌ها گفتند، بی‌قیدوشرط، اطاعتشان کردید. عبادت این است! پروردگار و رب‌گرفتن یک موجود این است! آه و دریغ که این حرف‌ها چقدر برایم آشنایند! چقدر شبیه حال این روزهای مایند؛ مایی که دیگر خیلی چیزها را بد نمی‌دانیم؛ از خیلی گناهان به خروش نمی‌آییم؛ مایی که هر روز زیر تیرهای آمده از غرب و شرق، آخ هم نمی‌گوییم؛ به فسادهای گسترده جهان، اهمیتی نمی‌دهیم. ما که دوری از خدا را پذیرفته‌ایم! به شرط زندگی راحت‌تر؛ به شرط لذت‌های آنی و لحظه‌ای؛ به شرط خوشی‌های کوچک ناپایدار! انگار فراموش کرده‌ایم… پیغام‌آورها آمده بودند این زنجیرها را باز کنند؛ آمده بودند خورشید را نشانمان دهند؛ چشم‌هایمان را باز کنند به سوی نشانه‌های خدا! ما چه کردیم؟ چشم بستیم و فرو گذاشتیم حرف‌هایشان را خودمان را گول زدیم و حتی به خودمان دروغ گفتیم! خیال کردیم دلمان سرای تنها یک خداست. ما که بودیم؟ همان‌ها که کفایت خدا برایشان کافی نبود. همان‌ها که لذت عبادت و اطاعت نچشیده، دلشان به لذت‌های گذرا راضی بود. همان‌ها که بزرگی خدا را کوچک شمردند و خودشان را خوار کردند! ما همان‌هاییم خدایا! ما معترفیم که حق تو به گردن داشتیم اما ادایش نکردیم! ما بیچاره‌های سست را ببخش! ما را به درگاهت راه بده! نگذار بمیریم قبل از آنکه یکتاپرست شده باشیم! 🌙 🌸 🕋 ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• ╾ ╼ •• @nehzat_shahrestan
✍️ 🕋 یک رنگ❗️ 🔰جلسه یازدهم: توحید و نفی طبقات اجتماعی برای تو رنگ و نژاد و شغل و طبقات آدم‌ها، فرقی ندارد! تو همه انسان‌ها را یک‌دست و به یک چشم می‌بینی! همه برای تو عزیزند. اگر هم تفاوتی در خلقت ماست اگر رنگ چهره‌ها و زبان‌ها و ملیت‌ها متفاوت شده نه برای این است که کسی بر کسی یا قومی بر قومی برتر باشند! چه فرقی می‌کند من در کدام محله به دنیا آمده‌ام؟ چه فرقی می‌کند پدرم چه شغل و مقامی داشته باشد؟ چشم‌هایم چه رنگی باشد، لاغر باشم یا چاق، زشت باشم یا زیبا، ارزش من که به این‌ها نیست! گفته بودی: ما درون را بنگریم و حال را… نگاه تو به دل‌هاست! که در سرم هوای کیست؟ که در دلم هوس چیست؟ دست‌هایم چه می‌کنند؟ پاهایم کجا می‌روند؟ چشم‌هایم به سوی چه می‌چرخند؟ گوش‌هایم چه می‌شنوند؟ تو مرا به خودم شخصیت می‌دهی! تو مرا به روحم ارزش می‌دهی! وگرنه زن و مرد، پایین و بالا، زشت و زیبا برای تو یکی‌ست! من این رسم را از تو آموخته‌ام. از تو که گفته بودی: با ارزش‌ترین‌تان نزد منِ باتقواترین‌ شماست! آموختم که همه را به یک چشم ببینم و همه برایم عزیز باشند! همه را ارزشمند ببینم. البته که باارزش‌ترین در نگاه من هم کسی است که به تو نزدیک‌تر باشد. ای کاش می‌توانستم نگاه تو را روی دست بگیریم و همه جا جار بزنم! که آی مردم ببینید این است خدای من! خدایی که برای خودش فرزندی انتخاب نکرده! همه بندگان اویند! همه عزیز دل اویند! همه نیازمند اویند و او به همه کس و همه چیز بی‌نیاز! آی مردم چنین خدایی پرستیدنی نیست؟! ای کاش همه ما این نگاه تو را داشتیم! که یک‌دست همه را می‌دیدیم و جان آدم‌ها به یک قیمت بود! که اگر چنین بود دیگر کسی به کسی ظلم نمی‌کرد! دیگر کسی بالادست نبود دیگری فروافتاده! این کلام توست که با مهربانی به گوشم می‌خورد: همه از توایم و به تو باز می‌گردیم! به تو که آغوشت برای همه جا دارد؛ به تو که آسمانت برای همه یک‌رنگ است! ای زیبایی که همه عزیزکرده‌ات هستند! تو بی‌نیازی از هرچه بود و هست! نه فرزندی داری نه وابسته مادر و پدری! آن چشمی که بنده‌ای از تو را به حقارت نگاه بیندازد، کور کن آن فکری که به ثروت‌داران و مقام‌دارانت ارج می‌دهد، دود کن قلبم را پر کن از محبت دوست‌دارانت و خشم به دشمنانت! که برای هر عشق و نفرتی، تو میزان و ترازویی! ای مهربان‌ترین! . ‌. . @nehzat_shahrestan
✍️ 🕋 آرام من❗️ 🔰جلسه دوازدهم: تأثیرات روانی توحید در طوفان‌های عظیم زندگی، در برخورد موج‌ها و دردها و اضطراب‌ها، در تاریکی شب‌ها و نفس کم آوردن‌های دره‌ها، فقط یک نفر تکیه می‌زند به عرشه کشتی نجات، لبخند می‌زند و چشمش را به آرامش می‌بندد؛ همان که در دلش، ایمان به وجود تو، قدرت و حضور تو، وسعت و بزرگی تو، موج می‌زند! من اگر تو را نداشتم که بیچاره بودم! اگر بدون تو قرار بود هزارتوی جهان را سفر کنم، در هر نشیبی، سر می‌خوردم. در هر بلایی، کم می‌آوردم. به هر شب تاریک و موج و گرداب‌های هایل، وحشت می‌کردم. دلم را مهربانی تو پر کرده است! که همیشه همراهی و پشتیبان! مهربانی و دست‌گیر! رفیقی و جبران‌کننده کاستی‌ها! اگر تو نباشی من از هیچ چیز در امان نیستم! حتی اگر بگریزم به بلندترین قله‌ها؛ اگر دل‌خوش کرده باشم به سکه‌ها و زر‌ها؛ حتی اگر همه دنیا را به پشتبانی بگیرم؛ بدون تو نابودم! بی تو افسوس‌های گذشته و اضطراب‌های آینده غرقه‌ام می‌کند؛ نفس کم می‌آوردم! دشمن تو، شیطان‌، اینطور می‌خواهدم؛ مشوش و اضطراب‌زده و بیم‌ناک؛ در جست‌وجوی دنیا و در آرزوهای بلند؛ که یادم برود کیستم و از کجا آمده‌ام و برای چه آمده‌ام! که غفلت کنم از حضور پرقدرت تو! بگذار به ایمان تو، به یگانگی تو دلم آرام بگیرد! که اگر این‌طور باشد… هیچ درد و رنجی توان از پا درآوردنم را نخواهد داشت! هیچ کس و هیچ چیزی نخواهد توانست زمینم بزند! اینکه یکی پشتوانه‌ام باشد هم کافی است هم بهتر؛ البته به این شرط که آن یکی تو باشی! به این شرط است که آرامم و خوشبخت! گفته بودی: کسی که مرا دارد نه از کسی می‌ترسد و نه از چیزی! ای کاش تو را داشته باشم! کنار خودم! برای خودم! ای کاش دلم به تو گرم باشد؛ که اگر این‌طور باشد… دستم نمی‌لرزد به وقت انفاق‌ کردن؛ پایم سست نمی‌شود به هنگام جنگیدن صدایم گم نمی‌شود به وقت دادخواستن! که اگر این‌طور باشد راهم روشن است؛ که رهرو راه تو، مسیر را گم نمی‌کند! درست فکر می‌کند، درست تصمیم می‌گیرد و درست حرکت می‌کند! این از نشانه‌های رحمت توست! این از لطف توست به آن‌ها که ایمان آورده‌اند به کلمه‌های لا اله الا الله! آن‌ها که پشت خاکریزها، با لبخند و آرامش، سینه‌‌شان را سپر می‌کنند برای گلوله‌ها آن‌ها که در دردها و مصیبت‌ها، دلشان را محکم می‌کنند برای روبه‌رو شدن با رنج‌ها! آن‌ها که می‌دانند تو عزیزی و قادری و حکیمی که مکر تو بالاترین مکرهاست و بخیل نیستی! که اگر تو بخواهی، دریاها می‌شکافد و آتش‌ها گلستان می‌شود و طوفان‌ها کشتی نجات می‌یابد! آن‌ها که به توحید تو ایمان آورده‌اند؛ آن‌ها که تو برایش کافی هستی! 🔰 سطر سطرِ : . . . @nehzat_shahrestan
🔆پیامبر نور❗️ 🔰جلسه سیزدهم: فلسفۀ نبوت من دانه‌‌ای خفته در تاریکی بودم؛ بذری که استعداد رشد داشت اما در ظلمت خاک خویش افتاده بود و جوانه نمی‌زد. تشنه بودم. تشنه رسیدن به نور. باران نجاتم داد! قطره‌ها ریختند به تن خسته و رنجورم، روحم ترک خورد و قد کشیدم از تن سرد خاک بیرون زدم نور به قلبم تابید و رشد کردم! باران نجاتم داد! باران، پیامبر تو بود! پیام‌آوری که به جان ما تابید و نور را برگرداند. که دیگر تنها نبودم! دیگر سرگردان و سرگشته نبودم. زمین از اولین روز حیات در جستجوی آرامش بود. آدمیزاد از اولین نفسش به دنبال رشد و خوشبختی بود. اگر پیام روشن تو نمی‌رسید از آسمان، و اگر سینه کسی نبود که طاقت این روشنایی را داشته باشد، اگر نبود کسی که حرف تو را به زبان ما بهمان برساند، هیچ‌وقت راه پیدا نمی‌شد. هیچ‌وقت نمی‌دانستم که چه هستم و که هستم و برای چه آمده‌ام؟! اگر نبود باران مهربانی پیام‌آورت، در تاریکی و سرمای خاک پوسیده بودم. دانش الهی تو فرو ریخت بر قلب پیامبرت و از آن‌جا جاری شد به روح من که دانه‌های وجودم حیات بگیرد. که رشد کند و مسیر را درست برود و به آفت بیراهه‌ها جان نسپارد. من گم شده بودم! من چشم دوخته بودم به حرف‌های آدمیانی که سال‌ها دست و پا زده بودند تا برنامه درست زندگی‌ام را پیدا کنند؛ اما نتوانسته بودند. نقشه‌هایشان بدون حضور تو کور بود. مسیرهایشان پر دست‌انداز بود و به در و دیوارم می‌زد. من تو را می‌خواستم و کسی را از جانب تو! غرايز من، خرد و عقل من، برای راهبری و دستگیری‌ام کم بود! تو رسولت را به سویم فرستادی… تا نعمت‌های فراموش شده را به یادم بیاورد؛ تا حجت را برایم تمام کند؛ که گنج‌های پنهانی عقل‌ را آشکار کند؛ که آیه‌های روشنت را نور راهم کند! مهربانی که برایم فرستادی کسی را از جنس خودم، از جنس آدمی! کسی را فرستادی که مثل ما راه برود و بخورد و بیاشامد با ما بنشیند و بلند شود، بخندد و بگرید! رسولی از نور تو جدا شده و چون نور تو روشنابخش! رسولی که به درد و غم ریخته شده بود در کالبد انسان‌ که به زبان خودمان سخن بگوید که تنها نباشیم و بهانه نیاوریم که چون تنها بودیم گم شدیم! رسولی مهربان چون تو! دلسوزتر از خودمان به خودمان! که از غم ایمان نیاوردمان به نزدیکی قالب تهی کردن می‌رسد! رسولی صبور که به‌جان می‌خرد هر توهین و کج‌فهمی و بدفهمی را تا بلکه دستگیرمان شود و راه و چاهمان بیاموزد. سپاس مخصوص توست که هستی و رسولت هست و من شما را دارم! . ‌. . @nehzat_shahrestan
✅ انتخاب ❗️ 🔰جلسه چهاردهم: نخستین نغمۀ دعوت انبیا صف‌بندی‌ها مشخص است: هر که با تو باشد دنیا و آخرتش بهشت است و هر که بی تو، در آتش جاودانه! تو راز جهان را بهتر می‌دانی؛ راز آمدن رسولان و پیغام‌آورانت را. گفته‌ بودی: همگی پناه ببرید به دژ محکم الهی؛ به کلمه لااله الا الله که اول و آخر گفتار پیامبران است. اگر با تو باشم جهانم عوض می‌شود. اگر به دنبال واقعیت تو باشم، دیگر به‌ زانو نخواهم افتاد در برابر مدعیان قدرت! دیگر جدا می‌کنم راهم را از هر کسی که جز تو بگوید؛ جز تو بخواهد! پس می‌زنم هر حرفی را که به تو منتهی نباشد! من معیار و میزان را فهمیده‌ام: میزان تویی؛ خواست توست! تویی که اگر در مسیر و راهی باشی؛ به واقعیت و حقیقتی! با تمام دستورها و امر و نهی‌هایت آن راه درست است! هر خانه دیگری جز این مخروبه است؛ هر مسیر دیگری، مسیر زیاده‌خواهان و قدرت‌طلبان است! ‌آن‌ها که دنیا را می‌خواهند به هر بهایی؛ دستشان را در دست شیطان گذاشته‌اند و گناه‌ها را کوچک گرفته‌اند. همان‌ها که حسرت‌زده زر و زیورند و آجرهای ناپایدار. جستجوکننده قدرت‌های پوشالی‌اند و دلخوش به اندوخته‌های داخل انبار. همان‌ها که هر ستمی را روا می‌دانند اگر به رسیدن خواسته نفسشان برسد. به هر دست انداختن و دست‌انداز گذاشتن و دست کوتاه کردنی مجوز می‌دهند. من اما از این‌ها نیستم و نمی‌خواهم که باشم! من دستم را گذاشته‌ام میان دستان تو! دل بریده‌ام از هر که غیر تو! نمی‌شود که دلم با تو باشد و قدم‌هایم برای دیگری؛ نمی‌شود که بر زبان ایمان به تو باشد و در سر هوای دیگری! یا موسی، یا فرعون! یا عیسی یا بنی‌اسرائیل! یا صالح یا ثمود! هر که خیال کرده می‌تواند پایی در این داشته باشد و دستی در آن، مغروق عالم است؛ خسران‌زده دنیا و آخرت است. حرف اول و آخر پیغام‌آورانت هم یکی است و هم مشخص: نیست معبودی جز تو؛ نیست سرور و قدرتمنی جز تو؛ به هیچ مسیری نباید تکیه زد جز تو؛ اول و آخر تویی! یا لشکر الهی، یا لشکر شیطان! روزی هزار بار صدایت را می‌شنوم که در گوشم می‌خوانی: انتخاب تو کدام است؟ زیر علم کدامشان سینه می‌زنی؟ هیزم‌های آتش جهنمی؟ یا کاخ‌نشین عوالم بهشت؟ فروشنده روحت به بهای بی‌ارزش دنیایی؟ یا دل‌بسته بی‌نهایت و مقرب بهترین نورهای عالم؟ دنیا سرای انتخاب است! انتخاب تو کدام است؟ گفته بودی: به گوشه‌وكنار دنيا سفر كنيد و ببينيد آخرعاقبتِ آن‌هايى كه آيه‌هاى خدا را دروغ دانستند، چه شد! باید بچرخم در زمین. باید ببینم کاخ‌های پرشوکت مخروبه را. ببینم انبارهای طلا و قبرهای کوچک را. آرزوهای بلند و جسم‌های خاک شده را. باید چشم‌هایم را باز کنم. من به کدام راه می‌روم؟ غباری کم‌هوشم که به هر بادی می‌چرخد و در زمینی می‌افتد؟ یا دانه شنی که ارزشش را شناخته، قدر و قیمتش را دانسته؟ چشم‌هایش را باز کرده و برای راه درستش تلاش کرده؛ تا مروارید شده! کسی که ارزش هدف را بشناسد، خسته هم که بشود، دوباره فکر به هدف، به راهش می‌اندازد! بلند می‌شود. حرکت می‌کند! مسیرهای روشن این‌طورند. سختی‌هایشان هم آسان است. باید انتخاب کنم! ‌. . . @nehzat_shahrestan
فرجام❗️ 🔰جلسه پانزدهم: فرجام حرکت انبیا از آن طوفان فراگیر نوح، باران کوبنده و سیل جاری‌اش، باطل و اهل آن غرقه شدند و تنها، بندگان صالح تو ماندند. این وعده توست: باطل نابودشدنی است! گفته بودی: ما از آسمان، بارانى مى‌فرستیم و از آن رودهايى كوچك و بزرگ روان مى‌شوند و سيلاب‌ها كف فراوانى همراه خود مى‌آورند… آخر کار هم، باطل محو مى‌شود، عين آن كف‌ها! اما حق، مثل آبی حیات‌بخش، در زمين باقى مى‌مانَد! حکیم بی‌همتا! چه زیبا حق و باطل را به آب و كف تشبيه کرده‌ای! گفته بودی: خوب بشنوید که ما چنین مثل‌های روشنی برایتان آورده‌ایم! من اگر دعوت تو را بپذيرم، عاقبت‌به‌خير و خوشبختم! و اگر نپذیرم… نه، حتی نمی‌خواهم لحظه‌ای به آن فکر کنم! قانون خدا که غلط نمی‌افتد! سنت تو که تغییر نمی‌کند! این سنت حتمی توست که بدکاران را وعده عذاب داده‌ای و باطل را وعده نابودی! تو به مهربانی‌ات مرا ماندنی خلق کردی و حالا با هدایت‌گری‌ات کمکم کن تا در راه نابودشدنی قدم نگذارم! دور است از لطف تو که دلیل و راهنما نفرستاده باشی برایم! دور است از مهربانی‌ات که چراغ راه دستم نداده باشی! دلیل و راهنما پیامبر توست و چراغ راه کتابت! بزرگوار مهربان! قدرتمند بی‌نیاز! این تو بودی که در هر دوره‌ای، از ابتدای تاریخ تا به امروز، به مهر و لطفت، پیامبرانی را فرستادی که تاریکی‌ها را با نور تو روشن کنند! روشن کرده‌اند! قانون خدا که غلط نمی‌افتد! این سنت توست که : رسولان تو پیروزند؛ حتی اگر غم سینه‌هایشان را شکافته باشد و ناسپاس‌ها خونشان را ریخته باشند؛ حتی اگر وجودشان در مسیر گرفتن دست آدم‌ها ذوب شده باشد؛ حتی اگر سالیان بسیار در رنج گمراهی آدم‌ها سوخته باشند. رسولان تو پیروزند چون به راه تو سوخته‌اند. چون در مسیر گرداندن گوهر هدایت، جان سپرده‌اند. همه خون دل نوشیده‌اند و صبر پیشه کرده‌اند و آدم‌ها را فرا خوانده‌اند که حکومت عظیم تو را بنا کنند! که عالم و آدم بدانند زمین، ارث بندگان صالح توست. این سنت توست که: کاخ‌های به ظلم بالارفته، پایین می‌ریزند؛ ذخایر طلا، آب می‌شوند؛ آرزوهای به زحمت به دست آمده دود می‌شوند؛ صندلی‌های به مکر به دست آمده، نابود می‌شوند؛ فسادکننده‌ها و خون‌ریزها و باطل‌ها در گورهای تاریک و تنگشان چال می‌شوند و حتی نامی و یادی ازشان باقی نمی‌ماند! کجایند فرعون‌ها و قارون‌ها و نمرودها؟ کجایند آدم‌هایی که به طمع تکه بیشتری از نان، سفره آدم‌های دیگر را جمع کردند؟ کجایند آن‌ها که به خواهش دل خودشان، دل‌های بسیاری را شکستند؟ فخر فروختند و نازیدند و تازیدند بر دیگران؟ سرکشی کردند و روبه‌روی آیه‌های خدا گردن کشیدند! گفته بودی: پیروزی سهم آنان است که مراقبند و استقامت می‌کنند؛ که صبورند در سیلاب حوادث؛ که دست و دلشان نمی‌لرزد از مسخره شدن‌ها و درد کشیدن‌ها؛ که پایشان نمی‌لغزد در کنار تردیدها و شک‌ها و ترس‌ها؛ که ایمانشان را چون گوهری نایاب در محفوظ داشته‌اند! کف‌های فخر فروش، کف‌های توخالی براق، کف‌های بی‌ریشه ناپایدار کف‌هایی که به موجی کوتاه بالا می‌آیند و به موجی دیگر فرو خورده می‌شوند ماندنی نیستند! ماندن سهم آنان است که دل به ریشه‌ای قوی داشته‌اند سهم آنان که به ریسمان محکمی چنگ زده‌اند. 🔰 سطر سطرِ : . . . @nehzat_shahrestan