بردهای بعدی تو
آریس ، کنسر ، لیبرا ، کپریکورن
→ برنامهای که مدتیه داری براش تلاش میکنی، بالاخره عملی میشه.
→ پولی به دستت میرسه که واقعا میتونه تغییر بزرگی توی شرایطت ایجاد کنه .
→ یه آدم مهم کنارت میایسته و حمایتی که بهش نیاز داری رو ازت دریغ نمیکنه.
→ بین دو مسیر قرار میگیری که انتخاب هرکدومشون میتونه روی آیندهت تاثیر بذاره .
→ یه فرصت کاری تبدیل به چیزی بلندمدت میشه.
→ چیزی که مدتیه باعث شده احساس کنی گیر افتادی، ناگهان به نقطهی انفجار میرسه و مسیر رو باز میکنه.
→ یه دورهمی باعث میشه به آدمهایی که واقعا میخوای توی زندگیت باشن، نزدیکتر بشی .
بردهای بعدی تو
تورس ، لئو ، اسکورپیو ، آکواریس
→ بالاخره به اندازهی کافی پول دستت میاد که بتونی چیزی رو که مدتیه خریدنش رو عقب انداختی، بخری .
→ یکی با یه خبر خوب که مدتها منتظرش بودی سراغت میاد.
→ یه موقعیتی که تمام فشارش روی دوش تو بود، بالاخره از روی دوشت برداشته میشه.
→ چیزی که فکر میکردی به خاطرش نادیده گرفته شدی، دوباره برمیگرده سر راهت…
→ با یه نفر آشتی میکنی و رابطهتون خیلی راحتتر و روانتر از قبل پیش میره.
→ یه فرصت سر راهت قرار میگیره که باعث میشه با خودت بگی: «صبر کن… من واقعا اینو میخوام.»
بردهای بعدی تو
جمنای ، ویرگو ، سجتریس ، پایسیز
→ بالاخره یکی هم بهت برمیگردونه، بهجای اینکه همیشه تو باشی که همهچیز رو میدی و طرف مقابل فقط میگیره.
→ یه موقعیت بههمریخته بالاخره به نقطهی پایانش میرسه و میتونی برای همیشه پروندهش رو ببندی.
→ یه پیام شیرین، دعوت یا پیشنهاد غیرمنتظره میرسه که لبخند میاره روی لبت .
→ بالاخره از چیزی یا کسی که مدتیه داره خسته و فرسودهت میکنه، یه نفس راحت میکشی.
→ یه برنامه که داشت توی مسیر اشتباهی پیش میرفت، قبل از اینکه وقت بیشتری براش هدر بره اصلاح میشه.
→ یه خبر ناگهانی باعث میشه بالاخره دربارهی تصمیمی که مدام عقبش مینداختی، تصمیم بگیری.
→ یه نفر از گذشته دوباره وارد ماجرا میشه، ولی این بار همراه با یه امکان یا فرصت جدید…
بچهها ، مون ساین شما میتونه درباره نوع رابطهای که با مادرتون-شخصی که براتون جایگاه مادر داشته و همینطور فضای کودکیای که توش بزرگ شدید، چیزهایی رو نشون بده.
مون آریس
جنبهی خوبش :
⭑ مامانت از همون سن خیلی کم بهت یاد داد چطور از خودت دفاع کنی. میخواست شجاع، مستقل و توانمند باشی و بتونی از پس خودت بربیای ، برای همین جوری بزرگت نکرد که بشینی و منتظر بمونی یکی دیگه بیاد نجاتت بده.
⭑ اگه چیزی میخواستی، تشویقت میکرد بری دنبالش و برای به دست آوردنش تلاش کنی. اگه هم شکست میخوردی، بهت انگیزه میداد دوباره امتحانش کنی.
⭑ خیلی ازت محافظت میکرد، مخصوصا وقتی کسی باهات بدرفتاری میکرد. ازش یاد گرفتی که خشم یه احساس بد یا اشتباه نیست ، بلکه یه احساس قدرتمنده که باید جدی گرفته بشه و با احترام باهاش برخورد کرد.
جنبهی خشنش :
⭑ مامانت ممکن بود خیلی زود عصبانی بشه یا وقتی ناراحت میشد، واکنشهای خیلی سریع و تندی نشون بده. به خاطر همین، یاد گرفتی قبل از اینکه حتی چیزی بگه، از روی حال و رفتارش بفهمی چه مودیه.
⭑ ممکن بود توی خونه بحث و دعوای زیادی وجود داشته باشه و بعضی حرفهایی که در لحظه عصبانیت زده میشدن، خیلی بیشتر از چیزی که خودش متوجه باشه بهت آسیب میزدن.
⭑ ممکن بود احساس کنی همیشه باید از خودت دفاع کنی. چیزی که همهچیز رو برات گیجکنندهتر میکرد این بود که در عین حال، میتونست خیلی عمیق دوستت داشته باشه. ممکن بود یه لحظه با خودت بحثش بشه و لحظه بعد، جلوی شخص دیگهای ازت دفاع کنه.
⭑ برای همین، ممکنه از همون بچگی اینو یاد گرفته باشی که یه نفر میتونه عمیقا دوستت داشته باشه، اما در عین حال وقتی بلد نیست خشمش رو مدیریت کنه، باز هم میتونه بهت آسیب بزنه.
مون تورس
جنبهی خوبش:
⭑ مامانت به شکلهای ملموس و واقعی بهت احساس امنیت میداد. همیشه غذا توی خونه بود، روالهای آشنایی وجود داشت، چیزهایی بود که میتونستی روشون حساب کنی و این حس رو داشتی که هر اتفاقی هم بیفته، یکی هست که مراقبت باشه.
⭑ از نظر فیزیکی هم محبتش رو نشون میداد و خیلی از قویترین خاطراتت ازش ممکنه با غذا، بوها، موسیقی، تعطیلات یا همون آرامشها و خوشیهای کوچیکی گره خورده باشه که هنوز برات یادآور خونهان.
⭑ محبتش ثابت و قابل اتکا بود و بیشتر از طریق کارهایی که انجام میداد بهت نشون میداد که دوستت داره.
جنبهی خشنش :
⭑ مامانت ممکن بود فوقالعاده لجباز و سرسخت باشه، مخصوصا وقتی کمکم داشتی شخصیت و مسیر مستقل خودت رو پیدا میکردی. وقتی تصمیم میگرفت چیزی برای تو بهتره، تغییر دادن نظرش خیلی سخت بود و کمکم یاد گرفتی بحث کردن هم فایدهای نداره، چون در نهایت قراره کار خودش رو بکنه.
⭑ ممکن بود خیلی بیشتر از چیزی که باید، توی بعضی موقعیتها بمونه و تو ببینی که چیزهایی رو تحمل میکنه که نباید تحمل کنه. دلیلش بیشتر این بود که بیرون اومدن از اون شرایط، ثباتی رو که برای ساختنش خیلی زحمت کشیده بود به هم میریخت.
⭑ به همین خاطر، ممکنه خودت هم بعدها رابطه پیچیدهای با تغییر پیدا کرده باشی. یه بخشی ازت چیز متفاوتی میخواد، اما یه بخش دیگه ترجیح میده حتی توی یه موقعیت ناراحتکننده بمونه، چون حداقل میدونه قراره چه چیزی در انتظارش باشه.
مون جمنای
جنبهی خوبش:
⭑ مامانت کسی بود که واقعا از حرف زدن باهاش لذت میبردی. از مدرسه، دوستات، کسی که ازش خوشت میومد، یا حتی یه چیز کاملا اتفاقی که اون روز یاد گرفته بودی براش میگفتی و اون هم همیشه با ذوق و علاقه بهت گوش میداد.
⭑ شنونده خیلی خوبی بود. حتی بیرون از فضای مدرسه هم چیزهای زیادی ازش یاد میگرفتی، چون همیشه یه موضوعی برای حرف زدن، توضیح دادن یا خندیدن وجود داشت.
⭑ هرچی بزرگتر شدی، رابطهتون بیشتر حالت رفاقتی پیدا کرد، چون دیگه فقط به چشم مامانت بهش نگاه نمیکردی و میتونستی مثل یه دوست هم باهاش ارتباط بگیری.
⭑ اون بهت یاد داد که گفتوگو باعث نزدیکتر شدن آدمها میشه و هنوز هم وقتی کسی واقعا کنجکاوه بدونه تو چه فکری میکنی، چه حسی داری و چطور دنیا رو میبینی، احساس دوست داشته شدن میکنی.
جنبهی خشنش:
⭑ مامانت میتونست درباره تقریبا هر چیزی حرف بزنه، اما وقتی خودت ناراحت بودی، ممکن بود موضوع رو عوض کنه یا دوباره بحث رو به سمت خودش برگردونه.
⭑ توجهش هم میتونست خیلی نوسان داشته باشه ، یه روز میخواست همهچیز رو درباره زندگیت بدونه و روز بعد انگار از نظر ذهنی اصلا در دسترس نبود.
⭑ در دوران کودکی، ممکنه یاد گرفته باشی به جای اینکه واقعا با احساساتت بمونی و تجربهشون کنی، سعی کنی اونها رو با منطق و تحلیل کردن درک کنی.
⭑ ممکنه دقیقا بدونی چرا یه احساس خاص داری، از کجا اومده و چه معنایی داره... اما اینکه واقعا اجازه بدی اون احساس رو تجربه کنی، بدون اینکه مدام با خودت منطقیاش کنی یا خودت رو قانع کنی که نباید اینطوری احساس کنی، میتونه برات خیلی سختتر باشه.
مون کنسر
جنبهی خوبش :
⭑ مامانت فقط با یه نگاه میفهمید چه حسی داری. لازم نبود بگی ناراحتی ، از روی حالت صورتت، لحن صدات یا حتی اینکه ساکتتر از همیشه بودی، متوجه میشد یه چیزی شده.
⭑ چیزهایی که آرومت میکرد، چیزهایی که میترسوندت و حتی ریزترین جزئیات مربوط به تو رو به خاطر میسپرد. خیلی هم ازت محافظت میکرد و تو میدونستی کسیه که میتونی کنارش بیشترین احساس امنیت رو داشته باشی.
⭑ بهت اجازه میداد نیازمندِ بقیه باشی، گریه کنی، آسیبپذیر باشی و بعضی وقتها بذاری یکی دیگه ازت مراقبت کنه. بهت یاد نداده بود که همیشه باید همهچیز رو تنهایی از پسش بربیای.
جنبهی خشنش:
⭑ احساسات مامانت ممکن بود اونقدر بخش بزرگی از فضای خونه رو تشکیل بده که تو مجبور بشی خودت رو کوچیکتر کنی تا حالش رو بهتر کنی یا ناراحتترش نکنی.
⭑ اگه ناراحت بود، تو سعی میکردی خوشحالش کنی. اگه استرس داشت، حواست بود مشکل یا دردسر دیگهای براش درست نکنی.
⭑ انرژی کنسر میتونه وابستگی عاطفی زیادی ایجاد کنه. برای همین، وقتی کمکم شروع کردی ازش مستقل بشی هم ممکن بود احساس گناه کنی ، مثلا وقتی بزرگ شدی، از خونه دور شدی، پارتنری رو انتخاب کردی که اون دوستش نداشت یا تصمیم گرفتی بعضی چیزهای زندگیت رو خصوصیتر نگه داری.
⭑ در نتیجه، ممکنه یاد گرفته باشی خودت رو مسئول حال روحی و عاطفی آدمهایی بدونی که دوستشون داری و برات سخت باشه تصمیمی بگیری که ممکنه باعث ناامیدی یا ناراحتی کسی که دوستش داری بشه.