کپریکورن، اون تصمیمی که گرفتی رو هنوز نمیتونم هضم کنم. واقعا نباید انجامش میدادی.
سجتریس، اینهمه ترس برای چیه؟ تا کی میخوای بذاری ترس تصمیمهاتو به جای تو بگیره؟
لاومسیج 🧸⊹ ࣪ ˖ ໒꒱
جمنای ، ویرگو ، سجتریس ، پایسیز
⭑ «از وقتی با هم آشنا شدیم، تنها چیزی که میخواستم این بوده که بهت نزدیکتر بشم و بیشتر بشناسمت، چون واقعا کنجکاوم میکنی…»
⭑ «کاش برام راحتتر بود که عشق و علاقهم رو نشون بدم، نمیدونم چرا باید اینقدر پیچیده رفتار کنم…»
⭑ «دلم برات تنگ شده، حتی با اینکه مدت زیادی از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم نگذشته. واقعا نمیتونم جلوی فکر کردن بهت رو بگیرم.»
⭑ «فقط میخوام تو هم همون کشش و جذابیتی رو که من نسبت بهت احساس میکنم، حس کنی. نمیخوام طوری باشه که انگار فقط من دارم خودمو درگیر میکنم.»
⭑ «قول میدم هر کاری از دستم بربیاد انجام بدم تا خوشحالت کنم. هر کاری میکنم که حتی وقتی خودم شرایط سختی دارم، باز هم کنارم بمونی…»