eitaa logo
شکوفه پرتقال(نرولی) 🪴 Neroli
97 دنبال‌کننده
30 عکس
6 ویدیو
29 فایل
#طاهره‌موحدی‌پور #مهدا دانشجوی phd و اهل قلم کانالی صمیمی برای یادداشت و شاعرانه ها ؛ دلنوشته،هایکو ،عکس نوشته، کاریکلماتور،رمان و... ارتباط با مدیر کانال: @morning_rain_1403
مشاهده در ایتا
دانلود
هستیم گرفتار غم و عسر و حرج افتـاده جهـان ظلم با ما سر لج سرباز ولایتیـم و بـر لبهـامان جاریست همیشه ذکر تعجیل فرج محمدجواد_منوچهری https://eitaa.com/neroly1402
. خوش‌قلبی‌ت مثل چشمه‌س پاک و جاری و روونه عشق ما حک شده اینجا روی سنگای زمونه...❤️ تصدق آن قلب وای‌فای‌دارت گردم که بی رمز و پسورد، یک‌سره به جان ما متصل است! امروز در این لوح جادویی که فرنگی‌ها به آن تلفن هوشمند می‌گویند، احوالاتت را دیدم. باز هم در استوری برای نجات خرس‌های قطبی هشتگ زده بودی و با اسنپ‌باکس برای گربه‌های بی‌سرپرست اکباتان، غذای گرم فرستاده بودی! اخر ای خاتون اقلیم دلبری! این چه وضع دلبری است؟ در عهد ما، سوگلی‌ها با سرخاب و سفیداب و خال لب کشته می‌دادند، شما با یک لوکیشن خیریه و قلب رئوفی که به وسعت کل دیتاسنترهای تلگرام است، طایفه قاجار را یک‌تنه منقرض کرده‌ای! به قبله عالم قسم، من فلک‌زده از آن یوزپلنگ در حال انقراض هم به مراحم شما محتاج‌ترم! یک هشتگ نجات میرزای عاشق هم برای دل ما بزن که از دست آن خنده‌های فیلترنکرده و قلب مخملی‌ات، رو به احتضارم. مردم در این زمانه پی لایک و فالوور می‌دوند، اما من دربه‌در گرفتن تیک آبی عشق در صفحه دل توأم. بگذار روانکاوان مدرن بگویند تپش قلب از استرس سین خوردن و جواب ندادن پیام است؛ من می‌دانم مقصر، مهربانی بی‌حد شماست که جایزه صلح نوبل را باید در همان سینه بلورینت سنجاق کرد. آنلاین و بی‌قرار تو... میرزای مبتلا! https://eitaa.com/neroly1402
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بشنوید از ماجرای کشف بزرگ پروفسور سانو ژاپنی از نهج البلاغه که به اعتراف نخست وزیر ژاپن این نامه مشکل مدیریتی این کشور را حل کرد!
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 کلیپ علی خلیلی فعال رسانه ای فلسطینی ساکن‌ تهران در مورد "اهل سنت در ایران" با بازدید میلیونی در فضای عربی روبرو شده است؛ اتفاقی که نشان می‌دهد حتی روایتی ساده از اهل سنت در ایران برای مخاطب عربی جدید و تازه است! https://eitaa.com/neroly1402
. چراغ امید...⭐️ تصور کنید در شهری نظامی، پشت دیوارهای بلند و زیر نگاه سرد صدها چشم مراقب، مردی جوان زندگی میکند که تمام دارایی‌اش ایمان، لبخند و نگاهی به وسعت آسمان است. نامش حسن بود؛ پدری مهربان برای روزهای سخت، و امامی که قرار بود پلی باشد میان دنیای حضور و دوران غیبت. او در اوج جوانی، تنها در بیست و هشت سالگی، رسالتی به سنگینی تمام تاریخ را بر دوش کشید. حاکمان وقت او را در پادگان سامرا محصور کردند تا مبادا نورش به دلهای مردم بتابد؛ اما خورشید را مگر میشود در قفس انداخت؟ عظمت او از جنس قدرت و شمشیر نبود؛ جنس نگاهش چنان زلال و هیبتش چنان آرامش‌بخش بود که حتی مأموران خشن زندان نیز پس از چند روز هم‌نشینی، شیفته مناجات‌ها و مهر بی‌پایانش میشدند. او در اوج تنهایی و خفقان، با نامه‌هایی کوتاه و دلگرم‌کننده، چراغ امید را در دل یارانش روشن نگه میداشت. غم‌هایشان را تسلی میداد، گره از کارشان میگشود و با ظرافتی بی‌نظیر، جان‌ها را آماده میکرد برای درک حقیقت غیبت فرزندش؛ همان موعودی که قرار بود مرهم تمام زخم‌های تاریخ باشد. امام حسن عسکری به ما یاد داد که حتی در محاصره‌ترین لحظه‌های زندگی، میتوان چشمه‌ای از زلالی، امید و عشق بود. او ستاره‌ای بود که در تاریک‌ترین شب سامرا درخشید تا راه را برای طلوع صبح گم نکنیم.✨ (مهدا) https://eitaa.com/neroly1402
. سامرا، شهر فرمان‌ها و مراقبت‌ها بود؛ اما تاریخ آن را تنها با نام خلفا به یاد نمی‌آورد. در همان شهر، مردی جوان زندگی می‌کرد که سهمش از قدرت، فرمانروایی نبود؛ با این همه، حتی در نگاه مخالفانش بزرگ بود: امام حسن عسکری (ع). این بزرگی، تنها وصف دوستداران او نیست. کلینی در «الکافی» از احمد بن عبیدالله بن خاقان، کارگزار عباسی و مخالف اهل بیت، نقل می‌کند که در میان علویان سامرا، کسی را در وقار، پاکدامنی و بزرگواری همانند او ندیده بود. احمد با شگفتی روایت می‌کند که پدر بلندپایه‌اش چگونه به استقبال امام رفت و او را در جای خود نشاند.[۱] گاهی حقیقت، از زبان کسی شنیدنی‌تر است که دلیلی برای ستایش ندارد. زندگی امام، زیر فشار و مراقبت حکومت عباسی می‌گذشت و دوره‌هایی از آن در زندان سپری شد. اما در یکی از گزارش‌های همان کتاب، صالح بن وصیف از دو نگهبان سختگیر سخن می‌گوید که پس از گماشته شدن بر امام، خود به عبادت روی آوردند.[۲] قرار بود آنان مراقب او باشند؛ حضور او، آنان را به مراقبت از خویش کشانده بود. در نگاه شیعه، زندگی امام حسن عسکری (ع) در آستانه غیبت، معنایی دوچندان دارد: چگونه می‌توان پیوند با راهنما را پاس داشت، وقتی دسترسی به او دشوار می‌شود؟ چگونه می‌توان ندید و همچنان مسئولانه ایمان ورزید؟ برای انسان امروز، شاید نزدیک‌ترین دریچه به شناخت او همین باشد: انسانی که فشار، وقارش را نگرفت و محدودیت، اثر حضورش را از میان نبرد. سامرا می‌خواست رفت‌وآمدش را زیر نظر بگیرد؛ اما راه یافتن به دل‌ها، از دروازه‌های شهر نمی‌گذشت. ✨ ــــــــــــــــــ منابع گزارش‌های تاریخی: [۱] کلینی، الکافی، جلد ۱، باب «مولد ابی محمد الحسن بن علی»، حدیث ۱. [۲] همان، حدیث ۲۳، صفحه ۵۱۲. https://eitaa.com/neroly1402
کلُّ مَنْ عَلیها فَانٍ وَ یبقَی وَجْهُ رَبِّک ذوالجلالِ والاکرامِ (الرحمن ۲۶) جز قدرت او که قدرت ایمان است هر چیز دگر از ابتدا ویران است فرمود: حسین وجه باقی خداست پس غیر حسین، من علیها فان است https://eitaa.com/neroly1402
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕌 سجاده‌اش را برای اولین بار در پنجاه سال گذشته تا کرد و برای همیشه کنار گذاشت.... @rev1yat https://eitaa.com/neroly1402
(از اعضای گرامی کانال) برادر بازیافته رمان دوست بازیافته را یک روزه خواندم. داستانش عجیب قدیمی بود. شاید اگر کلمه ای کاملا مخالف ژانر اکشن بود، می‌شد اسم ژانر این کتاب. هیچ عجله ای برای پیشرفت داستان نداشت. مثل یک مادربزرگ تنها که بعد سالی نوه‌ی خردسالش را دیده و دارد با ربط و بی‌ربط همه چیز را برایش تعریف می‌کند. امروز هیچ نویسنده‌ی عاقلی دست به چنین مخاطرات زیبایی نمی‌زند. فکر کن وسط داستان یکهو قطع کنی و دو فصل حال و هوای جغرافیای منطقه داستان را برای خواننده ات تعریف کنی. انصافا مادربزرگی نیست؟! داستان را لو نمی‌دهم اما پیام را چرا! داستان درباره نسبت دوستی و ایدئولوژی است. اینکه اعتقادات چگونه دوستی ها را تغییر می‌دهند و وقتی انسان به ماشین عقیده پرداز تبدیل شود چقدر راحت دوستی های قلبی اش را کنار می‌گذارد. راستش این دقیقا قصه‌ی من است. منی که تا به حال یک راهپیمایی ۲۲ بهمنم هم قضا نشده. منی ‌که روی نمایه‌ی مجازی ام عکس آقا را گذاشته ام و منی که به پروفایل می‌گویم نمایه، فقط و فقط چون او دوست نداشت از کلمات بیگانه استفاده شود. من همه اینها هستم اما ربات عقیده پرداز نیستم. من آدمم و با همه‌ی خریت و حریتی که یک آدم دارد پای کار نظام ایستاده ام. من در دبیرستان بی هیچ عار و خجالتی با کسانی رفیق بودم که خیلی هایشان مثل من فکر نمی‌کردند. رفیق بودیم و هنوز هم هستیم. چه باک که هر بار می‌گویم اوضاع بالاخره روزی رو به راه می‌شود می‌خندند؟! چه فرقی می‌کند که هروقت از سرنگونی نظام حرف می‌زنند بلند مسخره‌شان می‌کنم و حتی ادایشان را در می‌آورم؟ حالا سالی به دوازده ماه ممکن است اوضاع مملکت تب کند و کمی بیشتر از اینها روی مخ هم راه برویم. ولی اول و آخرش همسایه ایم، رفیقیم، هم وطنیم. هم من می‌دانم آنها مزدور موساد نیستند و هم آنها مطمئنند من برای شرکت در تجمع شبانه چیزی نمی‌گیریم. آنقدر مطمئنند که یکی‌شان آن روز در گروه دوستانه نوشت: "سبحان انقدر رایگان سنگ اینا رو به سینه نزن، برو بینشون یه لقمه ام تو بردار!" گفت و خندیدیم و تمام شد! او همینقدر به من مطمئن است. اصلا راستش را بخواهید ما خود انقلاب و کشور و رهبرمان را هم همینجوری دوست داریم. ما با سیدعلی زندگی کرده بودیم. ما دوست بازیافته‌ی آقا بودیم و او را از پس یک ذلت تاریخی به دوستی بازیافته بودیم. هیچ برهانی نیاز نبود تا حقانیت سیدعلی به ما اثبات شود. چند نفر از آنها که حین لبخند آقا بغض می‌کردند می‌دانستند قاعده‌ی لطف چیست؟ چند تا از آنها که حین ورودش به حسینیه با فریاد به جلو می‌دویدند بلد بودند ولایت فقیه را نقلی و عقلی اثبات کنند؟ نقل عقل و اینها نبود! سیدعلی اثبات شده بود! امروز داشتم فکر می‌کردم راست راستی این شیوه درست است؟ نکند من اشتباه می‌کنم؟ همان لحظه رسیدم به آیه ۵۰ هود. آنجا که می‌گوید برای هدایت عاد، "برادرشان" هود را فرستادیم و پشت بندش در آیه ۶۱ تاکید می‌کند که برای هدایت ثمود هم "برادرشان" صالح را فرستادیم. باید علی رغم تمام تفاوت ها، حقیقتا و عمیقا برادر باشیم، باید زبان هم را بفهمیم. برادری، نه برای اینکه جذبشان کنیم. برای اینکه دوستشان داریم. القصه که به کوری چشم دشمن، ما حالا حالا ها برادریم. هروقت این رفقای ما جاسوس موساد شدند یا ما برای تجمعات شبانه‌مان ساعتی پول گرفتیم، آن‌وقت می‌رویم در خیابان رو به روی هم شمشیر می‌کشیم. 🌱 🆔 @fotrosesstan
حکایت آدرس گم‌شده مدینه که بی‌نشان ماند، آسمان هم دلش گرفت و تمام دلتنگی مادر را در کاسه‌ی قم ریخت. حکایت ما و حضرت معصومه(س)، حکایت آن مسافر گیجی است که آدرس خانه‌ی اصلی را گم کرده، اما به‌جای جاده‌های بی‌پایان، سر از خانه‌ی دختر درآورده است. ما به قم می‌رویم چون آدرس دقیق مدینه را نداریم، اما امید غلیظی داریم که اینجا، دالان رسیدن به همان خاکی است که نمی‌دانیم کجاست. اصلاً ما زوار پررو، تا بوی یاس مدینه را از صحن این حرم نشنویم و جیب حاجت‌هایمان را پر نکنیم، ول‌کن این آستان مقدس نیستیم! انگار اینجا، تنها جایی‌ست که بی‌حجاب کلمات، می‌توان با مادر حرف زد؛ آن هم با واسطه‌ی دختری که کریمه است و از سر سیری نمی‌بخشد، از سر بخشش می‌بخشد. خاکسار درگاه کریمانه‌ بانو زینب صفایی https://eitaa.com/nogalam
🌱 تو نیستی؟ تو رفته ای ؟ تو در غبار روی بال شاپرک از این حدود رفته ای تو در حضور در میان نور رفته ای با وضوی خون در پیِِ دو رکعت عشق قاب عکسی چوبی تو مانده است خنده ات به روی قاب تو مانده ای به دفتر حضور غیاب به روی تل خاک مدرسه به صبح زودِ مهر بگو بگو که حاضری شهید میرود مگر؟ 🌱 ==================== بیاد ۱۶۸ دانش آموز مظلوم شهید مدرسه شجره طیبه میناب که فردا در کلاس شهادت غایب نیستند. =================== https://eitaa.com/neroly1402