آری دستانم را گرفتی؛ محکم. گرم. من را از تاریکی بیرون کشیدی. نور را به من نشان دادی. اما نور من را کور کرد. همانگونه که تورا؛ همان گونه که مارا. چشمم، عقلم، دلم و روحم کور شده بودند. پس دستت را محکم تر گرفتم. سرد. تورا درون تاریکی بی انتهایی کشیدم که مرا از آن بیرون آورده بودی. حالا دیگر هردویمان پیش هم بودیم. اما نه در نور، در تاریکی. در آخر من وابسته ات شدم و تو وابسته ی من و هردو وابسته ی تاریکیِ عمیق. اما بالاخره جان گرفتم. و حالا من و تو، در مرز بین نور و تاریکی ایستاده ایم. دست در دست هم. محکم. شکاک و امیدوار. شاد و غمگین. من و تو حالا در پارادوکسی بزرگ به دار آویخته شده بودیم. اما هنوز خود را نگاه داشته بودیم. چون ما بهم وابسته بودیم.