ناگهان سئوال مارمالادوف به ذهنش آمد: "میفهمی آقا، میفهمی، گاهی هیچ جایی نداری بروی، لازم است هرکس جایی را داشته باشد که به آن روی بیاورد..."
جنایت و مکافات
فئودور داستایفسکی
از زندگی تقریباً آنقدر گیرم آمده بود که بتوانم صورتحساب مرگ را جیرینگی بدهم... مستمری «زیبایی شناختی» داشتم من. تکهها نصیبم شده بود و چه تکههای ماهی... باید اعتراف کنم، تکههای محشر. از ابدیت بینصیب نمانده بودم.
مرگ قسطی
لویی فردینان سلین
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر تمام شب را برای از دست دادن خورشید اشک بریزی، لذت دیدن ستاره ها را هم از دست میدهی.
شکسپیر
او بارها حس میکند که مجازات واقعی نه از بیرون، بلکه از درون میآید؛ از همان صدایی که شبها اجازه خوابیدن نمیدهد.
داستایوفسکی
ﻟﺬﺗﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯽ،ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ میبیند.
ﺍﯾنگوﻧﻪ ﻣﯽﻓﻬﻤﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩهﺍﯾﻢ.
کریستین بوبر
و از خودت می پرسی:
آن رویاهایت کجا هستند؟ سرت را تکان میدهی و میگویی: سالها چه زود میگذرند!
و باز هم از خودت میپرسی:
تو با زندگی ات چکار کردی؟ بهترین سالهای عمرتو را کجا به خاک سپردی؟
زندگی کرده ای یا نه؟
به خودت میگویی دنیا چقدر دارد سرد میشود.
شبهای روشن
فئودور داستایفسکی
راستی و یکرویی موهبتی است که به اندازهی هوش و زیبایی نادر است و بیانصافی است که انسان آن را از همهکس طلب کند.
ژان کریستف
رومن رولان
من محکومِ شکنجهئی مضاعفام:
این چنینزیستن،
و این چنین
در میانِ شما زیستن
با شما زیستن
که دیری دوستارِ تان بودهام...
احمد شاملو