در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش؟
خیام
از دادنِ کتابی به دیگری
که زیرِ جملاتش خط کشیدهام
خجالت میکشم
گویی که زخمهایم را به دیگری داده باشم،
انگار که بگویم؛
"ببین این قسمت از زخمهایم خیلی درد میکند..."
تورگوت اویار
شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم، که خوشبختی را برای همیشه از دست دادهایم، فقط آن وقت میتوانیم بیامید یا هراس زندگی کنیم، فقط در آن زمان میتوانیم از شادیهای ناچیز که بیش از هر چیز دیگر دوام میآورند، لذت ببریم.
داستانهای کوتاه آمریکای لاتین
روبرتو گونسالس
یک روز من سکوت خواهم کرد و تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید.
حسین پناهی
امروز خم شدم و در گوش بچهای که مرده به دنیا آمد، آرام گفتم: بخواب، چیزی را از دست ندادهای.
طاعون
آلبر کامو
زندانی حتی فکر و خیالش هم آزاد نیست و مدام گرفتارِ یک فکرِ سمج است.
الکساندر سولژنیتسین
زمانی که زندگی تیره و تار شود، تخیل و رویاپردازی برای جلوگیری از فروپاشی ذهن به پا میخیزد تا کمی اوضاع را تلطیف کند.
مرگ فروشنده
آرتور میلر