هیچ توجه کردهاید که فقط مرگ است که احساسهامان را برمیانگیزد؟ موقعیکه عزیزانی را ازدست میدهیم، بیشتر دوستشان داریم، اینطور نیست؟
سقوط
آلبر کامو
آنقدر احساس تنهایی وحشتناکی میکردم که به فکر خودکشی افتادم. چیزی که جلوی این کار را گرفت این فکر بود که هیچکس از مرگم ناراحت نمیشود و موقع مرگم بیشتر از زمان زنده بودنم تنها هستم.
تهوع
ژان پل سارتر
مردم هرگز به انگیزههایتان، به صداقتتان و به شدتِ رنجهایتان یقین نمیآورند مگر به برکت مرگتان. تا وقتی زنده اید، فقط از بدگمانیشان سهم میبرید.
سقوط
آلبر کامو
زمانی که زندگی تیره و تار شود، تخیل و رویاپردازی برای جلوگیری از فروپاشی ذهن به پا میخیزد تا کمی اوضاع را تلطیف کند.
مرگ فروشنده
آرتور میلر
مرگ بهنظر او بیاندازه آسان و طبیعی میآمد. زندگی بهنظرش جز فریب مسخرهآلودی بیش نبود
سگ ولگرد
صادق هدایت
در هوای بارانی که از زنندگی رنگها و بیحیایی خطوط اشیاء میکاهد، من یک نوع آزادی و راحتی حس میکردم و مثل این بود که باران افکار تاریکِ مرا میشست.
بوف کور
صادق هدایت
تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! حضور مرگ همهی موهومات را نیست و نابود میکند. مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش میخواند.
بوف کور
صادق هدایت
فاسدترین آدمها کسانی هستند که نادانند اما گمان میکنند همهچیز را میدانند، آنوقت به خودشان اجازه میدهند دیگران را بکشند. روح آدمِ جنایتکار کور است. درنتیجه نه خوبی واقعی در او وجود دارد، نه عشق پاک، و نه روشنبینی.
طاعون
آلبر کامو
وقتی طوفان تمام شد، یادت نمیآید چگونه از آن گذشتی، چطور جان به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی، که طوفان واقعاً تمام شده باشد.
اما یک چیز مسلم است: وقتی از طوفان بیرون آمدی، دیگر آنی نیستی، که قدم به درون طوفان گذاشت…
کافکا در کرانه
هاروکی موراکامی