بهار پشت زمستان بهار پشت بهار
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار
اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار
نمانده است تورا در کنار همراهی
که دوستان تو را می خرند با دینار
نه دوستان؛ صفحاتی ز هم پراکنده
که جمع کردنشان در کنار هم دشوار
به صبرشان که بخوانی؛ به جنگ مشتاق اند
به جنگشان که بخوانی؛ نشسته اند کنار
کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار
ضد
فاضل نظری
الان نه از زندگی خوشم میآید و نه بدم میآید، زندهام بدون اراده، بدون میل، یک نیروی فوقالعادهای مرا نگه داشته. در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شدهام!
زنده به گور
صادق هدایت
چرا اینجا هستم؟ این مردمی را که میبینم کی هستند و از من چه میخواهند؟
زنده به گور
صادق هدایت
آیا مقصودم نوشتن وصیتنامه است؟ هرگز، چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین دارم که شیطان ببرد، وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد.
بوف کور
صادقهدایت
انسان، فقط چیزی را که مالک آن است، میتواند دور بریزد.
گفتگو با کافکا
گوستاو یانوش فرانتسکافکا
خود را جایی درگیر کن که فضیلتِ دروغین به کار نیاید، چنان جایی که آدمی در آن، همچون بندباز بر رویِ بند، یا میافتد یا سرِ پا میماندـــــ یا راه به بیرون میبرد.
غروب بت ها
فریدریش نیچه