هر روز به رفتن میاندیشید و هر روز، اندکی بیشتر در انزوا و بیکسی فرو میرفت، و انتظارش برای خوشبختی مرتبا کمرنگتر میشد.
مرگ خوش
آلبرکامو
میخواست از ارزش چیزی بکاهد که به جهان عرضه میداشت، میخواست آن قدر بخوابد تا همه چیز صرف شود و به انتها برسد.
مرگ خوش
آلبرکامو
او به گذشته چسبیده بود، مثل کسی که میخواست زمان را وادار کند دوباره از نو آغاز شود. اما گذشتهای که رفته بود، دیگر باز نمیگشت.
گتسبی بزرگ
اسکات فیتزجرالد
«اگر سخن زر است، سکوت گوهر است و در صورت اجبار و یا برای استفاده دیگران، حرف را باید هفت مرتبه در دهان مزه مزه کرد و بعد به زبان آورد».
سگ ولگرد
صادق هدایت
تعریف دقیق جهنم، اجبار به زندگی در کنار کسانی است که تو را نمیفهمند...
ژان پل سارتر
آقایان من واقعا میگویم، قسم میخورم که بسیار دانستن یک جور مرض است، ناخوشی است؛ ناخوشی درست و حسابی است.
یادداشت های زیر زمینی
فئودور داستایفسکی