آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش را باور؛
من نمیدانستم معنی هرگز را
تو چرا باز نگشتی دیگر؟...
هوشنگ ابتهاج
همین که به آخر خیابان رسیدم، مردد ایستادم. با حالی اندوهگین خیره خیره به برگهای تیره رنگ نگاه کردم و با ولع بوی نمناک، بوی تجزیه و مرگ را که مثل چیزی در خودم بود، استنشاق میکردم. آه! زندگی چه بی مزه است!
هرمان هسه
وقتی آدم میداند که بزودی باز همه چیز تمام خواهد شد و جز یادی از گذشته نخواهد ماند چطور میتواند خوشحال باشد.
نارتسیس و گلدموند
هرمان هسه
ــ فکر میکنم اگر شیطان وجود نداشته باشد و انسان آن را خلق کرده باشد، بهصورت و با صفات خودش آفریده است. ــ پس این همان کاری است که درمورد خدا هم کرده است.
برادران کارامازوف
فئودور داستایفسکی
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
فروغ فرخزاد
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
فروغ فرخزاد
من فكر می كنم آدم باید وقت خود را تنها صرف خواندن كتاب هایی نماید كه با چنگ و دندان دل خواننده را ریش می كنند.
فرانتس کافکا
عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ.
فرانتس كافكا
من تنها وقتی خودم را به درستی حس می کنم که به حد غیر قابل تحملی غمگین باشم.
فرانتس کافکا