در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
فروغ فرخزاد
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
فروغ فرخزاد
من فكر می كنم آدم باید وقت خود را تنها صرف خواندن كتاب هایی نماید كه با چنگ و دندان دل خواننده را ریش می كنند.
فرانتس کافکا
عمری چكش برداشتم و بر سر میخی كه روی سنگ بود كوبیدم. اكنون می فهمم كه هم چكش خودم بودم، هم میخ و هم سنگ.
فرانتس كافكا
من تنها وقتی خودم را به درستی حس می کنم که به حد غیر قابل تحملی غمگین باشم.
فرانتس کافکا
محکوم مانند سگی مطیع ، چنان بود که آدمی گمان می کرد نیاز دارد یک نفر به او اجازه دهد آزادانه در سراشیبی ها پرسه بزند و هر وقت لازم شد برایش سوت بزنند تا بیاید و اعدام شود .
سرزمین محکومان
فرانتس کافکا
در هر حال، یادتان باشد که یک شخصیت کامل باید یک جو دیوانگی و کمی حماقت هم داشته باشد؛ چون در غیر این صورت آدم نمیتواند دوام بیاورد .
کتاب گفتگوهای اگزیستانسیال