هدایت شده از کانال تحلیلی تسکین ملت
هوگو سوئیساس (Hugo Suissas) عکاس خلاق خودآموختهای است که در لیسبون پرتغال زندگی میکند. او از دوربین و مغزش برای فریب چشم بیننده استفاده میکند و با قرار دادن اشیاء روزمره در صحنههایی که به نظر نمیرسد متعلق به آنها باشند، مار را مجبور میکند اشیا و مکانها را به شیوهای جدید ببینیم.
هوگو تازمانیکه آنچه را در ذهن دارد بهتصویر نکشد، متوقف نمیشود. عکاس هر روز با کاغذ سفید و خودکار پشت میزش مینشیند، مغزش را تمرین میدهد و سعی میکند ایدههای معنادار و پروژههای جالبی را خلق کند.
هوگو در مورد انگیزهاش به کاری که انجام میدهد، میگوید: «چیزی که باعث شد من به اینجا برسم، تمایل غیرقابلکنترلم برای ایجاد چیزهایی است که قبلاً در این سیاره انجام نشدهاند.»
#تسکین_ملت
#طبیعت_گردی
#جُنگ_فرهنگی
#taskinemellat
https://eitaa.com/taskinemellat
هدایت شده از کانال تحلیلی تسکین ملت
#مثنویخوانی(۹)
قصۀ جُوحی و آن کودک نوحهگر
کودکی در پشت تابوت پدر میرفت و میگریست. همراه گریه و ناله میگفت: ای پدر تو را کجا میبرند؟ میخواهند تو را در زیر خاک پنهان کنند. تو را به خانهای تنگ و تاریک میبرند که در آن، نه نور است و نه آب و نان. در آن خانه نه چراغی روشن است و نه نشانی از آبادی و زندگی در آن است. زمین آن را فرش و حصیر نیست و در و دیوار آن مخروبه است. آنجا که تو را میبرند، حتی همسایهای نیست که نالهات را بشنود و به فریادت برسد. کودک، همچنان اوصاف گور را میشمرد و در پی تابوت پدر بر سر میکوفت.
جوحی(ملا نصرالدین عربها) همراه پدر از آنجا میگذشت و چون نالههای کودک را شنید، به پدر گفت: سوگند به خدا که این تابوت را به خانۀ ما میبرند. پدر گفت: ابله مشو! جوحی گفت: نشانیهای کودک را بشنو. آنجا که نه طعام است، نه نور، نه در و دیوار معمور و نه فریادرس، خانۀ ماست.
مولوی این حکایت طنزآمیز را در دفتر دوم مثنوی در ذیل این سخن میآورد که هر ماهیتی نشانی دارد که بدون آن، ادعایی بیش نیست. میگوید: نشانهها را نادیده نگیرید. آنها با شما سخن میگویند و بیش از آنچه از زبانها میشنوید، صادق و راستگفتارند. اگر دو گروه، دو ادعای متفاوت داشتند، اما رفتارشان یکسان بود، سرنوشتشان نیز یکسان است؛ اگرچه در ادعا و سخن، در برابر یکدیگرند.
آن نشانیها همه چون در تو هست
چون تو زایشانی کجا خواهی برست
مولوی در مثنوی، دربارۀ اهمیت نشانهها فراوان سخن گفته است. در جایی میگوید اگر کسی ادعا کرد که از دریا آمده است، باور نکنید، مگر اینکه سراپا طراوت و سخاوت(در قدیم برای صید مروارید به دریا میرفتند) باشد: «گر بدیدی بحر، کو کف سخی؟» اگر کسی گفت من شراب دین نوشیدهام، اما هیچ نشانی از شادی و دلدادگی در چهره نداشت، از او روی بگردانید؛ اگرچه در هیئت عالمان باشد و در کسوت واعظان: «در رُخت کو از می دین، فرخی؟» باز میگوید: از هیچ کس ادعای پیروی از فلان و بهمان را باور نکنید مگر آنکه از او بوی فلان و بهمان را بشنوید؛ زیرا «شیر را بچه همی ماند به او.»
نشانیها برای دیدن و باور کردن است؛ اما دستهایی در کار است که نشانهها را میپوشانند؛ همچون دست ظاهرپرستان و تردستی مصلحتبینان و توجیهگران. نشانهها از درون خبر میدهند و آینده را پیش چشمهای بینا میآورند؛ اما ظاهرگرایان سر بر آستان اسمها و سمتها میگذارند، و از این رهگذر، حقیقت را به مسلخ مصلحت و توجیه میبرند. عکسی از ماه را در جوی میبییند و به آن دل میبندند؛ غافل از آنکه ماه در بالا است، نه اندر آب جو. بر اسم و عنوان قناعت میکنند و در مسما نمینگرند. دلخوش به آنند که خدا را باور دارند و نام او را بر زبان میآورند و اوصاف او را میشمارند؛ اما هیچ نشانی از خداباوری و حقیقتپرستی در شب و روز آنان نیست. مولوی میگوید از نشانهها چشم برمدارید که در دادگاه حقیقت، آنچه مسموع است، گواهی نشانهها است، نه قیلوقال تو. مردمی که گوش به دعوی مدعیان میسپارند و چشم از نشانهها برمیگیرند، هر دم به دامی میافتند و هر پگاه به چاهی. پس نشانهها را ببینید تا بدانید به کدامین سوی میروید. اگر شاهد حقیقت مستور است، نشانههای آن آشکار است.
کودکی در پیش تابوت پدر
زار مینالید و برمیکوفت سر
کای پدر آخر کجاات میبرند
تا تو را در زیر خاکی آورند
میبرندت خانهای تنگ و زحیر
نی درو قالی و نه در وی حصیر
نه چراغی در شب و نه روز نان
نه در او بوی طعام و نه نشان
نی درش معمور نی بر بام راه
نی یکی همسایه کو باشد پناه
چشم تو که بوسهگاه خلق بود
چون شود در خانهٔ کور و کبود؟
خانهٔ بیزینهار و جای تنگ
که در او نه روی میماند نه رنگ
زین نسق اوصاف خانه میشمرد
وز دو دیده اشک خونین میفشرد
گفت جوحی با پدر ای ارجمند
والله این را خانهٔ ما میبرند
گفت جوحی را پدر ابله مشو
گفت ای بابا نشانیها شنو
این نشانیها که گفت او یکبهیک
خانهٔ ما راست بی تردید و شک
نه حصیر و نه چراغ و نه طعام
نه درش معمور و نه صحن و نه بام
زین نمط دارند بر خود صد نشان
لیک کی بینند آن را طاغیان
گور خوشتر از چنین دل مر تو را
آخر از گور دل خود برتر آ
زندهای و زندهزاد ای شوخ و شنگ
دم نمیگیرد ترا زین گور تنگ؟
یوسف وقتی و خورشید سما
زین چه و زندان بر آ و رو نما
رضا بابایی
#جنگ_فرهنگی
#ایران_مقندر
#تسکین_ملت
#مثنویخوانی
@taskinemellat