یه جورِایی حس میکنم زندگیم مثلِ یه دستورِ پختِ خیلی پیچیدهست که نصفِ مواد اولیهش گم شده و راهنماش هم به زبانِ یه موجودِ فضاییه.
عمیقاً حسیرو میخوام که سرشار از کلمه "خونه" باشه. خونه برای استراحت، برای خوردن چای، برای وقتی که بعداز هیاهو بهش پناه میبری. پر از حس در آغوش گرفتن. و اگر بخوام بدون هیچ کلیشهای بگم ؛ جایی که در اخر میرسم و بهش تعلق دارم. من حس خونه رو خیلی میخوام.