هیچکدام از این رنجها به او تعلقی نداشت و دلش تنها یک زندگی کوچک و ساده میخواست ؛ مدام حس میکرد تکهای گمشده از ستارهای دور است که در زمینی زشت گرفتار شده است .
روزی به من خواهی رسید، مثل خبری خوش، مانند بستهی پستی، همچون پرندهای مهاجر. تا آن روز، منتظرت خواهم ماند، گوش به زنگ، خیره به در، نگران به آسمان …