هیچکدام از این رنجها به او تعلقی نداشت و دلش تنها یک زندگی کوچک و ساده میخواست ؛ مدام حس میکرد تکهای گمشده از ستارهای دور است که در زمینی زشت گرفتار شده است .
روزی به من خواهی رسید، مثل خبری خوش، مانند بستهی پستی، همچون پرندهای مهاجر. تا آن روز، منتظرت خواهم ماند، گوش به زنگ، خیره به در، نگران به آسمان …
من بدون آرایش میتونم هرجایی برم
و اوکی باشم ولی اگر موهام بد باشه
حس میکنم زشتترین آدم جهانم :)
عزیزم، ما از زندگی عقب نیستیم ما فقط داشتیم چیزاییو از صفر میساختیم که بقیه از بدو تولد داشتن.