Нила-🤎
ساعت4:34... و من همچنان درحال حدر دادن عمر کوتاهام. خدا میداند که با این روند.. این عمر کوتاه تا چه
من اصلا لیاقت زندگی کردن دارم؟ من که هیچ کاری جز نفس کشیدن انجام نمیدهم... کار بیهوده در زندگی بیهوده برای ادم بیهوده..
برایش نوشت:
«چرا پشت آن لبخندهای کمجانت مخفی شدهای؟ چرا حرفی نمیزنی؟ چرا چشمهایت را میدزدی؟ چرا اینقدر دوری؟ چرا سکوتت اینقدر طولانی شده است؟»
Нила-🤎
شاهد که باشد؟ صبر انتخاب او نبود، اجبارش بود.
شاهدی جز قلبم ندارم.. البته او هم مدتی ست دیگر علاقه ای ندارد به شهادت دادن. همان یکبار که برای دوست داشتنش شهادت داد و شکست برایش کافی بود..
Нила-🤎
برایش نوشت: «چرا پشت آن لبخندهای کمجانت مخفی شدهای؟ چرا حرفی نمیزنی؟ چرا چشمهایت را میدزدی؟ چرا
تجملات هیچ وقت جاذبهای برایش نداشتند، چیزهای ساده را دوست داشت، کتابها را، تنهایی را، یا بودن با کسی که او را میفهمد.
بله دوام میآورم. اما هیچکس نمیداند چگونه روزهایم را شب، و شبهایم را صبح میکنم. من تک و تنها همهی سختیها را تحمل کردهام و بازهم تاب میآورم.