Нила-🤎
همه میان ک برن.. امیدو خود انسان باید بسازه. تا خودت نخوای نمیشه،و من همیشه دوس دارم به کسایی که این
این تیکه رو دوست داشتم،
با یادش زندگی کنین ولی با غمش نه
هوای برفی بام سنگین است؛ احساس میکنم آسمان بر روی سینهام نشسته و با لبخند کریحی ثانیه های آخرم را شمارش میکند. چراغ های روشن شهر حالا کمتر شده و از زیبایی هرچند دروغین این دیار کاسته است. کریستال های سفید و یخی برف برای وصال با زمین که معشوق دیرینه برایشان محسوب میشد، عجله خرج میدادند.
میدانی؟ مدت زیادی میگذرد که دیگر آدم سابق نیستم؛ دقیقا از همان زمانی که بیرحمانه دست در دست شاهزاده رویاهایت رفتی، من هم آن خود دلداده را در درون خویش غل و زنجیر کردم مبادا سرخود بیاید و مزاحم خوشبختی تو شود. گاهی در مقابل آیینه میبینمش که پشت شیشه های خنثیام فریاد سر میدهد و طالب آزادی است. شاید دیگران هم تقلاهایش را تماشا کردهاند که با ترحم نقاشی شده در چشمان شان به من مینگرند. گوش فرا ده! دارد تو را برای کمک فرا میخواند و از من میپرسد: دل تو برای او تنگ نشده است؟
نه را با تمام قوا از دهانم خارج میسازم و پژواک صدای خش برداشتهام در فضا میپیچد ولی وقتی دوباره بر خودم برمیگردد کلمه بله شنیده میشود. میخواهی بدانی چرا پاسخ راسخ من متغیر میشود؟ میتوانی از خواب هایم بپرسی که چقدر تو را دیدهاند، از چشم هایم، که چقدر تو را چکیده اند. اصلا از قدم هایم بپرس که چقدر تا تو رفته اند.