عصرِ آن روز با وزشِباد دلگیرتر شدهبود!
طبق روالِ هرروز از سرکار که برمیگردد،
کتاش را پرت میکند روی کاناپه و مشغولِ درست کردنِ قهوه میشود.
روبه شومینه مینشیند؛ در سکوت خیره به بخار ِفنجانِ قهوه است.
محکم بسته شدنِ پنچرهی نیمهباز توجهاش را به آن سمت جلب میکند.
نگاهش قفلِ قفسهی کتاب میشود!
ظاهرا درونِ دنیای دیگری غرق شده!
به آن سمت میرود و نگاهی به تمام کتابها میکند؛ و از لابهلای کتابها آلبومِ کوچکی را برمیدارد.
گرد و غبارِ رویش را پاک میکند و دوباره روبه شومینه مینشیند.
آلبوم را باز کرده و با حسرت شروع به نگاه کردن میکند!
بدتریننوعِجدایی قهر یا خیانت نیست!
چراکه قهر میتواند به پایان برسد و یا برای فردِ خیانتکار راهی برای برگشت و
پشیمانی وجود داشتهباشد.
‹ دردناکترین نوعِجدایی مرگ است! ›
راهی برای برگشت و جبران نیست..!
حتی، امکانِ این که وقتی در خیابان در حالیکه که دست در جیب داری و قدم میزنی، ناگهان او را آنسوی خیابان ببینی وجود ندارد..!
یکی یکی صفحاتِ آلبوم را ورق میزند، با دیدنِ یک عکس لحظهای مکث میکند!
سکوتِ اتاق را فقط تیک تاکِ ساعتِ روی دیوار میشکند.
‹ لبخند میزند...! ›
آخرین عکسی که باهم گرفتهبودند؛
روی تخت بیمارستان!؟
آن روز هرچه اصرار میکرد، او حاضر نبود عکس بگیرد.میگفت: با دیدن این عکس غمگین و ناراحت میشوی.
آن لحظه به عشقاش قول داد، با هر بار دیدن این عکس فقط لبخند بزند!