7.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر جای خالی ات حس می شود... در سراسر جهان... هرکس به زبانی... همه جگرمان از ظلم مستکبرین می سوزد... همه خواسته ای مشترک پیدا کرده ایم...
بیا...
@ninfrance
از ترسناک ترین غذاهای موجود در فرانسه برای من، هشت پاست...
دیدن اینطور بسته بندی شده ی مرده ایشون هم رنگ به رخسارم باقی نمی گذارد چه برسه به نمونه های زنده ای که می فروشند....😅
خداروشکر که خوردن ایشون برای ما حلال نیست☺️
@ninfrance
#خلاصه_نویسی_هایم
«اهل بیت فرمودند: اساسا اسم مؤمن را به این دلیل گذاشتند مؤمن که مؤمن به دیگران امنیت دهنده و آرامش دهنده است.
مؤمن به کسی نمی گویند که ظلم نکنه یا به عدالت رفتار کنه. خیلی جلوتر از این حرفهاست. می فرمایند: اصلا نباید کار به اینجا برسه که او درباره ی تو احساس نگرانی پیدا کنه که تو به او ظلم خواهی کرد یا نه.
در تشریح و تعریف مؤمن فرموده اند که چون مؤمن امنیت دهنده است. می گه ببین تو خیالت از من راحت باشه از من به تو اذیت نمی رسه. خیالت تخت.
باید توجه داشته باشیم آرامش بدیم مهمه نه اینکه فقط اذیت نکنیم. تو می تونی همیشه طرف مقابلت رو ملتهب نگه داری ولی اذیت نکنی، آرامش ندی... باید از خودت یه شخصیتی نشون بدی که کسی احساس عدم آرامش پیشت نکنه.
برای اینکه شما به دیگران آرامش بدی باید اخلاقت چه طوری باشه؟
گاهی سکوت کردن آدم، آرامش دیگران رو سلب می کنه... آدم نمی دونه الان این آدم داره چه فکری می کنه... منفی داره فکر می کنه؟ مثبت داره فکر می کنه؟ ناراحته؟ خوشحاله؟ چه کار می خواد بکنه؟
زود باید حرف بزنی... زود باید آرامش بدی... پیامبر همیشه به شدت به دیگران راحت باش می دادند...
بعضی ها می گن ما مواظبیم و سخت می گیریم که طرف حساب دستش بیاد... این اشتباهه... این تو سیره نبوی نیست...
آیا ما مؤمن هستیم با این تعریف؟ آیا نزدیکیم به این حدیث معروف که مؤمن کسی است که مردم از دست و زبانش در امان باشند...»
*یه بخشی از سخنرانی استاد پناهیان که چندی پیش برای خودم پیاده کرده بودم.
🌸مشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی 🇮🇷 در فرانسه
@ninfrance
در شهر پر است از تبلیغات ارتش فرانسه با شعارهای متنوع جهت مهم و ارزشمند نشان دادن نیروی مسلح کشور.
این چهره ها شامل زنان و مردان سفید پوست و رنگین پوست نظامی می شود.
به طور مثال در تصویر سمت چپ نوشته شده:
می خواهم جلو بروم (پیش روی کنم)، تا هرگز «آزادی» به عقب برنگردد.
@ninfrance
خبری که می دانید
دیشب، زودتر از رسانه های اینجا، از فضای مجازی ایران باخبر شدیم که کلیسای پرقدمت فرانسه در حال سوختن است. تلویزیون را روشن کردم و شاهد پخش زنده این حادثه هولناک بودم. آتش زبانه می کشید... مردم زیادی تجمع کرده بودند و همصدا یا تک تک مشغول دعا و مناجات بودند که بشود این حریق را خاموش کرد.
ماموران اطلاع رسانی کردند که نمی شود از بالاسر با هلیکوپتر آتش را فرونشاند، چون حجم یکباره و زیاد آب احتمال ریزش کل بنا را بالا می برد، لذا آتش نشان ها از اطراف در حال کنترل آتش با آب پرفشار بودند.
ظاهرا حدود هفت شب آتش گر می گیرد. اما شدت و سرعت پیشروی آتش به قدری بوده که حدودا 4 صبح موفق به خاموش کردن آن می شوند با 400 آتش نشان و 18 شلنگ آتش نشانی.
ستون اصلی کلیسا با 93 متر فروپاشی می شود و بخش اعظمی از کلیسایی با قدمت بیش از 850 سال تبدیل به خاکستر می شود.
علت دقیق را هیچکس نمی داند و می گویند کلیسا در حال ترمیم و بازسازی بوده است که این اتفاق افتاده است.
اما آنچه برایم به چشم آمدنی بود:
1. مناجات و دعای مردم بود... توسل گونه... خدای نکرده فکر کنید مسجد جامعی در ایران آتش بگیرد... مسجدی که نماد معنویت، قدمت، تمدن و هنر دست مردم یک کشور باشد. و یا هر جای دیگر، چیزی مثل پلاسکو...
2. حضور رئیس جمهور و هیئت همراه... چهره جدی و سراسر حزن به خود گرفتن. عمیقا با ناراحتی حرف زدن، اظهار غم کردن و به همه دلداری دادن و ذکر این نکته که دوباره آن را خواهیم ساخت!
3. وجود تجهیزات زیاد، به روز ترینشان در پایتخت و بسیج همه نیروها اما شدت حادثه ای که زمان بر هست تا بشود مدیریت و کنترلش کرد...
حتما خبر دارید از فضای مجازی. اینکه مقایسه شود با ماجرای پلاسکو و بگویند مثلا حالا اگر ما جمع می شدیم دعا می خواندیم مورد تمسخر قرار می گرفتیم، یا مثلا اگر انقدر زمان می برد که آتش را خاموش کنیم مورد تضعیف واقع می شدیم که توانش را یا تجهیزاتش را نداریم و سخنانی از این دست...
اما خب وقتی واقعه ای در جای دیگر جهان رخ می دهد می بینیم که مقابله با حوادث طبیعی از نوع غیرمترقبه و تا این حد پیش بینی نشده کار آسانی نیست و فرهنگ درست این است که همه کمک به حل مساله کنند و همدیگر را تسلی بدهند نه هر طرف دیگری را شماتت کند و غیر از تحمل غصه ی یک حاثه، رنجیده خاطر کردن بی محصول همگان را هم به آن اضافه کند.
روایتی خوانده بودم سالها پیش از امام موسی کاظم علیه اسلام که: " در هرچه که به گوش تو می رسد یا به چشمت می بینی پیامی است که باید به تو می رسیده است..."
🌸 مشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی 🇮🇷 در فرانسه
@ninfrance
لینک سایت اخباری که در متن شرح داده شد:
http://www.lefigaro.fr/actualite-france/2019/04/15/01016-20190415LIVWWW00055-en-direct-incendie-notre-dame-de-paris.php
اینستاگرام، فیس بوک، یوتیوب و... در چین
بحث شبکه های اجتماعی شد سر کلاس، همکلاسی چینی ام گفت: که همه این شبکه های فراگیر در جهان در کشورش فیلتر است. یک شبکه ملی دارند همه کاره... همه کارها و ارتباطهایشان را با آن انجام می دهند.
اگر همین باشد که می گفت، خب وابسته به شرایط نمی توانند تهدید یا تحریمش کنند در این خصوص.
@ninfrance
وظیفه کمک به هموطنانم
هرچند دستم برای یاری از نزدیک کوتاه بود اما پس از پیگیری، یک راه مستقیم جهت کمک به سیل زدگان کشورم یافتم. یکی از آشنایانمان مرخصی گرفته بود و رفته بود کمک...
با برخی دوستان ایرانی هم در اینجا مطرح کردم استقبال کردند و مبلغی به لطف خدا جمع شد و تقدیم کردیم.
در برخی کانال ها دیدم که باز کشور خودشان را تمسخر کردند و نوشتند فلان ثروتمند، فلان مقدار به ساخت مجدد کلیسای نوتردام کمک کرده، اما بزرگان مملکت ما فقط شماره حساب می دهند که مردم پول واریز کنند...
نمی دانم از این همه نشر اخبار غیرواقع چه نفعی می برند...
در پیام ها و اخبار متعدد دیدم و شنیدم که از شخصیت اول کشور تا بسیاری از خیرین مبالغ متنوعی را از اولین ساعات خسارات وارده برای کمک ارسال کرده اند.
تنها چیزی که تسلای روحم می شود این است که خدا همه چیز را می بیند و محاسبه بسیار دقیقی دارد...
🌸مشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی 🇮🇷 در فرانسه
@ninfrance
نمی دانم بنویسم دل مشغولی ها یا بنویسم: فکر مشغولی هایم...
چند وقت پیش، فیلمی در کانال قرار دادم که کشیش مسیحی با ناراحتی از فراگیر شدن دین اسلام در فرانسه می گفت... گویی دین آسمانی اسلام یک بلاست و باید خود را از آن حفظ کرد...
بعد آن هم چندی پیش، نوشتم که فهمش برایم سخت است بدانی کسی ادعای تکمیل آورده های پیش از خود را داشته باشد و نروی سراغش...
دو روز پیش، مطلبی از یک بانوی تازه مسلمان شده خواندم که گفته بود: " در یک انجیل قدیمی مطلبی خواندم به نقل از حضرت مسیح که گفته بود بعد از من پیامبری می آید به نام "احمد" از او اطاعت کنید. برایم جالب بود و احساس کردم که دین جدید بعد از مسیحیت باید جامع تر و کامل تر باشد که حتی خود حضرت مسیح نسبت به آن توصیه کرده است. درباره ی اسلام تحقیق و مطالعه ی بیشتری کردم و خدا خواست و هدایت شدم.
دیروز، فیلمی دیدم که مردی از میزان تنفر ایجاد شده در قلبش نسبت به اسلام و مسمانان می گفت: "میخواستم یک بمب دستی درست کنم تا در محوطه مرکز اسلامی منفجر کنم!" و آنچه بر او گذشت... (ضمیمه می کنم، از دست ندهید)
و امروز، جمع همه اینها این می شود که باز هم به آن آیه زیبای قرآن حکیم، کتاب آسمانی مکتبم، بیندیشم که به هیاهوی باطل نگاه نکن هرچند زیاد و پر سروصدا باشد اما از بین رفتنی است و آن چه می ماند حق است...
"خداوند از آسمان آبی فرستاد؛ و از هر درّه و رودخانهای به اندازه آنها سیلابی جاری شد؛ سپس سیل بر روی خود کفی حمل کرد؛ و از آنچه (در کورهها،) برای به دست آوردن زینت آلات یا وسایل زندگی، آتش روی آن روشن میکنند نیز کفهایی مانند آن به وجود میآید -خداوند، حق و باطل را چنین مثل میزند!- امّا کفها به بیرون پرتاب میشوند، ولی آنچه به مردم سود میرساند [= آب یا فلز خالص] در زمین میماند؛ خداوند اینچنین مثال میزند! "
سوره رعد/ آیه 17
هرچند لشگریان شیطانی صف کشی کنند برای نبرد با حق،
اما جنود رحمانی پیروز نهایی این نبرد خواهند بود که فرمود:
"ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم!"
آیه 5 سوره قصص
بر طبق شناخت نشانه ای، که یکی از راههای شناخت وجود خدا و صفات اوست،
این نشانه های عجیب،
قلب انسان را به وجودش، حضورش، مدیریت و هدایتش،
دستگیری و نجاتش،
هر روز محکم تر از دیروز می کند...
هر روز منتظر تر از قبل می شویم که فصل الخطابت برای جهانیان را بفرستی یا مدبر الامور، که فرمودی:
"بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ"
سوره هود/ آیه 86
🌸مشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی 🇮🇷 در فرانسه
@ninfrance
10.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میخواستم یک بمب دستی درست کنم تا در محوطه مرکز اسلامی منفجر کنم!"...
@ThrillofPeace
@ninfrance
گفت: از ایران یاد بگیرید!
«یکی از اساتید دانشگاه است، جلسه هم از آن جلسات هفتگی هیات علمی است که گزارش پروژه های تحقیقاتی شان را به الباقی اعضا می دهند. خبر هم نداشت که یک ایرانی در اتاق است.
گفت دو روز قبل در شورای امنیت سازمان ملل جلسه بررسی وضعیت ونزوئلا بود. او هم نقش مشاور اعزام نیروهای سازمان به ونزوئلا را داشته. مخالف اعزام بود؛ “هر جا رفتیم، وضع بدتر شد”. میگفت دبیر کل که لام تا کام حرفی نمی زند، رسما از نماینده آمریکا می ترسد.
از صحبت های نماینده ی ونزوئلا شاکی بود؛ “این ونزوئلایی ها هر چه می شود میگویند بخاطر تحریم های اقتصادی آمریکاست”. بعد هم بی هوا اسم ایران را آورد.
گفت یکی نیست در این مواقع به این ونزوئلاییها بگوید، از ایران یاد بگیرید! چهل سال است تحت انواع واقسام تحریم است و تنها کاری که نمیکنند غر زدن است!
سیل آمده نصف کشورشان را آب گرفته، تنها چند نفر انگشت شمار فوت کرده اند، “متاسفانه بسیار غم انگیز است”، هلی کوپترهایشان نمی توانسته آذوقه برساند، چون تحریمند و نیاز به تعمیر دارند. این ها چطور از عهده ی خود برمی آیند و ونزوئلایی ها نه؟!
تازگیها هم که حرفشان را حقوقی میکنند و به دادگاه می آورند. غرورشان دوست داشتنی است.»
برگرفته از کانال یک حقوقی در نیویورک
@ninfrance
https://t.me/mohsenrowhani/362
من یقین دارم آن سوی افق مردی هست...
بعد از آن تحول بنیادی ( که شرحش پیش از این گذشت) همه مجلات و تصاویری که جمع کرده بودم را دور ریختم و بعد آن به واسطه هدایت فکری یکی از معلمانم، با کتب علامه مطهری آشنا شدم.
رفتم حدود ده جلد از کتب ایشان به همراه یک پوستر بزرگ از تصویر ایشان را خریدم (یعنی قشنگ مشخص بود تحول بنیادیه😊)کتب را در کتابخانه ام ردیف کردم، تصویر را هم به دیوار اتاقم زدم... انگار این اتاق را به کس دیگری اجاره داده باشم.
تابستان پیش دانشگاهی بود. بر خلاف قوانین سخت مدرسه، سماجت کردم و یک دوره سیرمطالعاتی آثار ایشان را در موسسه ای گذراندم. (یک روز مفصل این بخش را خواهم گفت)
وارد دانشگاه که شدم البته دچار سرخوردگی شدم.
دو سال به همین منوال گذشت... (روزی از این دوره هم خواهم گفت)
سال سوم کارشناسی بود...
یک روز رفتم یکی از واحدهایی که کار فرهنگی می کنند، خیلی با اعتماد به نفس اشاره به کتب موجود در کتابخانه کردم و گفتم: توانایی تدریس تعدادی از این کتب را دارم. مسئول مربوطه که به واسطه این سه سال خوب مرا می شناخت (البته چون خطم با قلم خوب بود کل نقش مفیدم در آن جا نوشتن مطلب روی مقوا برای کارهایشان بود☺️) لبخندی زد و گفت که چه عالیییی اما خب نمی شود! گفتم: چرا؟ گفت: خب ما اینجا اساتید چهره دعوت می کنیم خیلی کسی نمی آید! آن وقت شما که... و لبخند...
گفتم: اشکالی ندارد😕 یک کلاس بدهید خودم تبلیغ و دعوت می کنم. گفت: نمی شود. باید مهر تایید واحد فرهنگی دانشگاه باشد که بتوانی تبلیغ کنی که برنامه شما صلاحیت دریافت این مهر را ندارد (چون مدرس یک دانشجوی ساده است)...☹️دوست داری اقدام کن و درخواست بده اما جواب از الان مشخص است. شما را که نمی شناسند تاییدش راحت نیست که...
گفتم: شما که می شناسید... مشغول کارش شد...😔
سکوت... آمدم بیایم بیرون. نتوانستم. برگشتم و گفتم: خب می روم در نمازخانه برگزار می کنم. گفت: برو آنجا اشکالی ندارد اما حق تبلیغ مکتوب حتی به دیوار نمازخانه را هم نداری. کاملا غیررسمی باشد. برای ما دردسر می شود...😶
قبول کردم . اما خب واقعا نمی دانستم می خواهم چه کنم. چگونه بچه ها را جمع کنم؟ فقط قبول کرده بودم!🤓
رفتم بوفه دانشگاه طبق معمول دخترها دور هم جمع بودند و هر آنچه عنوان حرف غیرمفید بشه روش گذاشت بینشان با خنده داشت رد و بدل می شد...
خب زنگ تفریحشان بود اما من همیشه سختم بود وقتم صرف این مباحث😅 شود.
از طرفی هم خب دوست نداشتم گوشه عزلت برگزینم😊
لذا همراهی شان می کردم و گاهی هم از همه شلوغ کار تر خودم می شدم
نزدیکی های نیمه شعبان بود...
دلم طاقت نمی آورد.
نه حرفی نه حدیثی...
گاهی بین خنده ها در خودم فرو می رفتم... اما باز صدای بچه ها مرا به خود می آورد و لبخندی تصنعی و چهره سوال گونه که کجای بحث مهمشان بودند.
اصلا الان یادم نیست که یک دفعه چه شد حرف از چه شد که من فرصت را مناسب دیدم و وصل کردم به داستان ظهور امام زمان و اتفاق های خوبش، کمی همه ساکت شدند و گوش دادند از علائم ظهور گفتم و از حوادث قبل و بعد ظهور. خب هیجان داشت، بخاطر هیجانش لااقل گوش می دادند...
البته برخی هم که به این گرایش ها نزدیک تر بودند و فضای حاکم بی تفاوتشون کرده بود می دیدم که دلشان بالا و پایین می شود، این چیزها از چشمان آدمها مشخص می شود.
دیگر بهترین چیزی که فکرش را هم نمی کردم اتفاق افتاده بود. همه ساکت به حرفهایم گوش می دادند، اصلا آمادگی اش را نداشتم! تا آن روز هیچ کس انقدر خوب به حرف هایم توجه نکرده بود😇 دیگر ته حرفایم بود که یک دفعه جرقه ای به ذهنم زد...
بچه ها دوست دارید بیشتر بدونید و اساسی تر؟ همه گفتند: بله!
نمی دونم چرا گفتند: بله. انتظار این را هم نداشتم. انگار کس دیگری اراده کرده باشد که آنها جواب مثبت بدهند.
حالا دل خودم بالا و پایین می شد،با ذوق گفتم پس قرارمان فردا نیم ساعت قبل از نماز، نمازخانه. قبول کردند. وفا کردند و آمدند، هفت نفری می شدیم با خودم.
آن روز کلاس ساده ما تشکیل شد... ( بعدها تعریف خواهم کرد چگونه)
و همین شد...این کلاس ادامه پیدا کرد تا دو سال بعد از پایان دانشگاه
فارغ التحصیل شده بودیم، اما بچه ها کلاس را رها نمی کردند، گاهی در منزل هایشان، گاهی در مسجد محل...
تعداد زیادی نبودیم اما دوستان خوبی شدیم، خاطرات بی نظیری شد،
برکات زیادی داشت ...
نیمه شعبان بود که این آغاز کلید خورد با بحث از ظهور و حضورش.
من یقین دارم که آن سوی افق مردی هست...
دست هدایتش چه برکت ها که شامل حالمان نکرد.
اگر بیاید چه می شود...
🌸مشاهدات، تجارب و یادداشت های یک دانشجوی ایرانی 🇮🇷 در فرانسه
@ninfrance