#به_وقت_داستان
📚خاکهای نرم کوشک
✍نویسنده: سعید عاکف
💚داستان بیست و هشتم : نزدیک پل هفت دهانه
قسمت اول
🌹راوی : ماشاءالله شاهمرادی
یکی از بچهها زخمی شده بود و پشت خاکریز افتاده بود
سی چهل متر آن طرفتر ؛ دو سه دفعه بلند شد.
به جان کندن و سختی یکی دو قدم برمیداشت؛ ولی باز میافتاد.
بار آخر که افتاد ؛ هر کاری کرد دیگر نتوانست بلند شود .
موقعیت بدی داشت .درست افتاده بود توی دید دشمن و دشمن هم وحشیانه آتش میریخت
یکی از بچهها سریع برای آوردنش رفت .
ما هم از بالای خاکریز ؛ شدید آتش میریختیم به طرف دشمن .
عراقیها پشت خاکریز آب ول کرده بودند و آنجا حالت باتلاقی داشت ؛ باید خیلی فرز و چالاک از آن رد میشدی.
او ولی نمیدانم چه شد که همان اولِ کار توی گلها گیر کرد ،کمی بعد خودش را هم به زور توانست نجات دهد .
لحظههای نفسگیر و طاقت فرسایی بود .
یکی داشت جلوی چشممان جان میداد و ما کاری از دستمان بر نمیآمد .
دو سه تا دیگر از بچهها خودشان را زدند به دلِ آتش .
آنها هم دست خالی برگشتند .دلم طاقت نمیآورد بمانم و تماشا کنم . گفتم : این بار من میروم .
گفتند : تو اولاً هیکلت کوچیکه ، دوماََ وارد نیستی به چم و خم کار.
گفتم : شما کاریتون نباشه ؛ درستش میکنم .
مهلتی برای چون و چرا نگذاشتم سریع رفتم سنگرِ خمپاره اندازها .
پشت خاکریز جایی را نشان دادم و گفتم : یک خمپاره فسفری* بندازین همون جا .
انگار فکرم را خواندند .
گفتند : کارش حرف نداره ؛ اینجوری جلو دید دشمن گرفته میشه؛ ولی باید مواظب گِلها باشی.
گفتم : دیگه توکل بر خدا میرم انشالله که بتونم بیارمش.
سریع خمپاره را انداختند همان جایی که گفته بودم.
تا عمل کرد از خاکریز زدم بیرون.
به هر دردسری بود خودم رو رساندم به آن زخمی.
ملاحظه ی آه و نالهاش را نکردم ، زود بلندش کردم و انداختم روی دوشم.
هیکل او درشت بود و من نه سن و سال بالایی داشتم و نه جثه آنچنانی . حملش برام شاق بود و دشوار .
دشمن هم با اینکه دیدش کور شده بود ؛ ولی گرای آن منطقه را داشت و هنوز آتش میریخت.
تا نزدیک خاکریز آوردمش .
مشکل گل و لای گریبان مرا هم گرفت .
از اثر دود و دم خمپاره ی فسفری تنگی نفس هم پیدا کرده بودم.
آخرش هم ، موج یک خمپاره پرتم کرد کمی آن طرفتر و دیگر پاک بریدم . حالت اغما پیدا کرده بودم و مابین آن همه گل و لای ، نمیتوانستم جُم بخورم .
همین قدر احساس کردم که یکی آمد آن زخمی را برد .
سریع برگشت و مرا هم نجات داد .
از قدرت و توانش و از طرز کارش معلوم بود از آن رزمندههای با سابقه و کهنه کار است .
آن طرف خاکریز شنیدم به بچهها تشر زد و گفت : چرا گذاشتین با این هیکل کوچیکش بره؟!
آنها گفتند : خودش رفت آقای برونسی ؛ هرچی بهش گفتیم نرو گوش نکرد .
📍پاورقی :
نوعی از مهمات دودزا
# ادامه دارد ...
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
برشی زیبا از دعای_مرزداران از صحیفه سجادیه
👈 در جنگ آخرالزمان، دعا کردن برای رزمندگان کمترین وظیفه واجب ماست!
و دعای_مرزداران (که به دعای اهل ثُغور معروف است)، کاملترین و جامعترین دعاست.
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
17.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و سَجيَّتُكم الكَرم ...🌾
سلام ای آقای کرم 🤚
سلام ای سایهی سرم♥️
لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس ...
#چهارشنبه_تون_امام_رضایی
#نیت_کن⚘️
@niyat135
25.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهد_شیرین_نوکری۸
🔴اصل الان جهاد مالی است برای امت اسلامی (لباس، ژاکت گرم، پتو و غذای گرم )
🔹مصاحبه با یکی از اعضای حزب الله در سوریه