25.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهد_شیرین_نوکری۸
🔴اصل الان جهاد مالی است برای امت اسلامی (لباس، ژاکت گرم، پتو و غذای گرم )
🔹مصاحبه با یکی از اعضای حزب الله در سوریه
•🌿•
#جرعه_وصال | #بهجت
خوب است که انسان اسم خود را در هر کار خیر بنویسد و خود را شریک گرداند؛ زیرا فردای قیامت معلوم نیست کدام قبول و کدام ردّ می شود!
🔸حضرت آیة الله العظمی بهجت (ره)
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
15.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما به شوخی میگفتیم آهن بکاری تو این خاک حاصلخیز میوه در میاد😁
19.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روسیاهی زیاد هم بد نیست
در زمستان به كار می آید
بدم اما همیشه اربابم
با غلامش كنار می آید
غیر لیلی دم از كسی نزدم
عاشق اینگونه بار می آید
داغ زینب چقدر پیرم كرد
به من این انكسار می آید
مرگ در زینبیه یعنی یار
لحظه احتضار می آید
#به_وقت_داستان
📚خاکهای نرم کوشک
✍نویسنده: سعید عاکف
💚داستان بیست ونهم : نزدیک پل هفت دهانه
قسمت دوم
🌹راوی : ماشاءالله شاهمرادی
تا اسم برنسی را شنیدم ، گویی جان تازهای پیدا کردم .
میدانستم فرمانده ی گردان عبدالله است ؛ ولی تا آن موقع ندیده بودمش. چشمهایم را باز کردم تار و واضح ؛ صورت مهربان و آفتاب سوختهاش را دیدم .
لبخند زیبایش آرامش خاصی بهم داد. خودش مرا گذاشت توی یک ایفا . کوله پشتی ام را هم آورد .
به بچهها هم سفارشم را کرد و گفت : هواش رو داشته باشید که توی ایفا اذیت نشه .
از یکی با آه و ناله پرسیدم : منو کجا میبرن؟!
گفت : میبرنت بهداریِ پشتِ خط ؛ چون اونجا مجهزتره .
باید میآمدم باختران ؛ اما مسیرش را بلد نبودم .
مثل کسی که مقصد خاصی نداشته باشد زده بودم به راه و داشتم میرفتم. از شنیدن صدای یک موتور انگار دنیا را بهم دادند .
برگشتم پشت سرم را نگاه کردم .
دویست سیصد متری باهام فاصله داشت .
جاده را میشکافت و سریع میآمد جلو .
خدا خدا میکردم نگه دارد .
با خودم گفتم : چقدر خوبه تا یک مسیری ببردم .
چند قدمی ام که رسید ، سرعتش را کم کرد
درست جلو پام نگه داشت .
به خلاف انتظارم خیلی گرم باهام سلام و احوالپرسی کرد.
از آن رزمندههای مخلص و باحال به نظر میرسید .
پرسید : کجا میری اخوی؟!
گفتم : با اجازه تون میخوام برم باختران ؛ بلدم نیستم از کجا باید برم.
لبخندی زد و گفت : سوار شو .
به ترک موتورش اشاره کرد.
از خدا خواسته زود پریدم بالا .
گازش را گرفت و راه افتاد.
هم صداش برایم آشنا بود هم چهرهاش ؛ ولی هرچه فکر کردم کجا دیدمش یادم نیامد .
چند بار آمد به دهانم ؛ که همین را بهش بگویم روم نشد .
آخر خودش سر صحبت را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت : از اون حماسه ی شما چند جا تعریف کردم . هم از شنیدن اسمم تعجب کردم ؛ هم از شنیدن کلمه ی حماسه .
با نگاهِ بزرگ شده ام گفتم : ببخشید کدوم حماسه ؟!
خندید و گفت : از همون اول فهمیدم که منو نشناختی .
گویی تازه زبانم باز شد .
گفتم : راستش خیلی به چشمم آشنا میاین ؛ ولی هرچی فکر میکنم به جا نمیارمتون .
گفت : پشت اون خاکریز رو یادت میاد؟!
اون زخمیه ؛ خمپاره ی فسفری
تازه دوزاریم جا افتاد و فهمیدم چه افتخاری نصیبم شده .
کم مانده بود از فرط ذوق و خوشحالی بال در بیاورم.
باورم نمیشد ؛ هم صحبت و همراه فرمانده گردان عبدالله شده باشم . همان گردانی که شنیدن اسمش پشت دشمن را میلرزاند .
با آن چهره ی مظلومانه و متواضعانهاش عجیب توی دل آدم جا باز میکرد .
آن روز مرا تا نزدیک پل هفت دهانه برد و از آنجا هم راه را دقیق نشانم داد و من برخلاف میلم از او جدا شدم .
یادم هست آنقدر شیفتهاش شده بودم که توی اولین فرصت ؛رفتم سراغ گردان عبدالله
به هزار این در و آن در زدن ؛ کارها را ردیف کردم که محل خدمتم همان جا بشود .
📍پاورقی :
گاهی چنین حرفهایی فقط به لفظ است درباره گردان عبدالله ولی حقیقتی تام و تمام داشت .
دشمن آنقدر حساب میبرد از این گردان که اولاً همیشه میگفت تیپ عبدالله در ثانی با عقده و کینهای تمام از آن به عنوان تیپ وحشیها یاد میکرد.
# ادامه دارد ...
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
سلام
خدا قوت
یه حمد شفا برای دخترم تبش بالاست
در کانال بخونن
موثر هست ان شاءالله
ممنون