سلام یک بنده خدا همسرش مریض
و بیمارستان و نیاز مبرم به کمک مالی داره
هر عزیزی میتونه پیام بده
@jamondeh135
🍃«اللّهُمَّ صَلِّ عَلی فاطِمَةَ وَ اَبیها وَ بَعْلِها وَ بنیها وَالسِّرِّ الْمُسْتَوْدَعِ فیها بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه علمک»🖤
#بدم_المظلوم🥀
#عَجّل_لِولیّک_الفرج 🤲
#فاطمیه🏴
#نیت_کن✨
@niyat135
#به_وقت_داستان
📚خاکهای نرم کوشک
✍نویسنده: سعید عاکف
💚داستان شصت و یک : گروهان آرپی جی زن ها
🌹راوی : سید کاظم حسینی
جوان رشیدی بود و اسمش دادیرقال.
موردش را نمیدانم ، ولی میدانم از گردان ، اخراجش کرده بودند.
یک نامه دستش داده بودند و داشت میرفت دفتر قضایی .
همان جا توی محوطه ، حاجی برونسی دیدش .
از طرز رفتن و حالت چهره اش فهمید باید مشکلی داشته باشد .
رفت طرفش .
گفت : سلام
ایستاد .
جوابش را داد .
حاجی پرسید : چی شده جوون ؟
آهسته گفت : هیچی ، منو اخراج کردن ، دارم میرم دفتر قضایی .
حاجی نه برد و نه آورد .
دستش رو گرفت و باهاش رفت توی دفتر قضایی .
نامهاش را پس داد و گفت : آقا من این رو میخوام ببرم
گفتن : این به درد شما نمیخوره آقای برونسی .
گفت : شما چه کار دارین ؟ من میخوام ببرمش .
آوردش گردان .
مثل او ، چند تا نیروی دیگر هم داشتیم .
همه شان جوان بودند و از آن اخراجیها .
از همان اول جذب حاجی میشدند .
حاجی هم حسابی روی فکر و روحشان کار میکرد .
جوری که همه دل بخواهی میرفتند توی گروهان ویژه .
یعنی گروهان آرپی جی زن ها .
همیشه سخت ترین قسمت عملیات با گروهان ویژه بود .
مدتی بعد همان دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه ، و مدتی بعد هم اسمش رفت تو لیست شهدا .
یک روز به خاطر دارم حاجی به فرمانده قبلی دادیرقال میگفت :
شما این جوونها رو نمی شناسین ،
یک بار نمازش رو نمی خونه ، کم محلی میکنه ، یا یه کمی شوخی میکنه ، سریع اخراجش میکنین .
اینها رو باید با زبون بیارین تو راه .
اگه قرار باشه کسی برای ما کار بکنه ، همین جوونها هستن .
ادامه دارد ...
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت