#به_وقت_داستان
📚 داستان و راستان
✍نویسنده: شهید مرتضی مطهری
💚داستان نوزدهم : غزالی و راهزنان
غزالی دانشمند شهیر اسلامی ، اهل طوس بود ( طوس قریهای است در نزدیک مشهد)
در آن وقت ، یعنی در حدود قرن پنجم هجری ، نیشابور مرکز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب میشد .
طلاب علم در آن نواحی ، برای تحصیل و درس خواندن به نیشابور میآمدند .
غزالی نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید و فضلا ، با حرص و ولع زیاد ، کسب فضل نمود و برای آنکه معلوماتش فراموش نشود و خوشههایی که چیده از دستش نرود ، آنها را مرتب مینوشت و جزوه میکرد .
آن جزوهها را که محصول سالها زحمتش بود ، مثل جان شیرین دوست میداشت.
بعد از سالها ، عازم بازگشت به وطن شد .
جزوهها را مرتب کرده ، در توبرهای پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد .
از قضا ، قافله با یک عده دزد و راهزن برخورد .
دزدان جلوی قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت میشد ، یکی یکی جمع کردند .
نوبت به غزالی و اثاث غزالی رسید . همین که دست دزدان به طرف آن توبره رفت ، غزلی شروع به التماس و زاری کرد و گفت : غیر از این هرچه دارم ببرید و این یکی را به من واگذارید .
دزدها خیال کردند که حتما در داخل این بسته ، متاع گران قیمتی است . بسته را باز کردند ، جز مشتی کاغذ سیاه شده چیزی ندیدند .
گفتند : اینها چیست و به چه درد میخورد ؟
غزالی گفت : هرچه هست به درد شما نمیخورد ، ولی به درد من میخورد.
_ به چه درد تو میخورد ؟
غزالی : اینها ثمره چند سال تحصیل من است . اگر اینها را از من بگیرید ، معلوماتم تباه می شود و سال ها زحمتم ، در راه تحصیل علم به هدر میرود .
_ راستی معلومات تو همین است که در اینجاست ؟
غزالی : بلی
_ علمی که جایش توی بقچه و قابل دزدیدن باشد ، آن علم نیست .
برو فکری به حال خود بکن .
این گفته ی ساده ی عامیانه ، تکانی به روحیه مستعد و هوشیار غزالی داد .
او که تا آن روز فقط فکر میکرد که طوطی وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند ، بعد از آن در فکر افتاد ، که کوشش کند تا مغز و دماغ خود را با تفکر پرورش دهد و بیشتر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد .
غزالی میگوید : من بهترینها را که راهنمای زندگی فکری من شد ، از زبان یک دزد راهزن شنیدم .
ادامه دارد...
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آمدی و...
زندگیام را
در دوستداشتنت؛
خلاصه کردی!
تولدت مبارک؛
پدر مهربان!
@niyat135 | نـِــــیَّــــ۱۳۵ــــت
🔴باسلام و احترام استغاثه امروز برگزار نمیشود و امروز در همین خیابان میدان امام راه میرید در بین این همه جمعیت فقط به خدا بگیم
که خدایا اومدیم
ولی قدم زدن در جشن میلاد مولا
بدون ظهور قدم های که امن و امان زمین
لذت بخش نیست
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#اطلاعیه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
او خواهد آمد با سپاهی از شهیدان
@niyat135