، گفتم خطرناک است، دشمن می زند، گفت هیچ طوری نمی شود افوض امری الی الله، به خدا بسپار طوری نمی شود.
چند تا از بچه ها کمک کردند مجروح ها را سوار کردیم و با یک ماشین از مجروح ها به سمت عقب رفتیم، برای برگشت به خط به یکی از نیروها گفتم پشت فرمان بنشیند تا سمت حاجی برویم، در مسیر مدام دشمن می زد، طوری که نمی توانستیم حرکت کنیم، از پشت بی سیم هر چه حاجی اصرار می کرد، بیا، می گفتم حاجی می زنند، دوباره گفت چیزی نمی شود، بیا افوض امری الی الله بگو.
رسیدم پیش حاجی، گفت این گردان از بچه های من نیستند حرفم را گوش نمی دهند، جواب دادم از گردان من هم نیستند حرفم را گوش نمی دهند. گفت بگو بروند اگر نروند کشته می شوند. همین کار را کردم، تعدادی گوش کردند و تعدادی پشت دیوار خانه ای ماندند، حاجی هم رو به روی من ایستاده بود. همینطور داشتم برای نیروها استدلال می آوردم که این خانه را دشمن به راحتی می گیرد، باید برگردید گلوله ای به پهلویم خورد و افتادم.
حاجی بی سیم زد و گفت اگر سید ابراهیم را دوست دارید نفربر بفرستید یک نفربر آمد اما نتوانست کاری کند، نفربر دیگری آمد. دشمن هم همینطور جلو می آمد. حاجی کمکم کرد که توی نفربر قرار بگیرم، گفتم حاجی انگشت هایم کار می کند بگذار بمانم، گفت اتفاقا خوشحالم اینطور شدی، می روی پیش خانواده و فرزندت که دارد به دنیا می آید.
خود حاجی کمک کرد سوار نفربر شوم، سوار که شدم دیدم همه افتادند. خود حاج حسین و دوستانی که گفتم سنگر بگیرید روی زمین افتادند، هرچه گفتم حاجی دستت را توی دستم بگذار و بلند شو کاری نکرد. وقتی هم که تیر خورد و روی زمین افتاد هیچ حرفی نزد و از کسی کمک نخواست. کسی که غرق خداوند است از کسی کمک نمی خواهد. هرچه گفتم یک «یا علی» بگو فقط توانست بنشیند. من یک تیر دیگر خوردم و داخل نفربر افتادم وقتی دستم از دستش جدا می شد حس کردم خودش با انگشت شصت دستش را جدا کرد. نفربر حرکت کرد و حاجی ماند.
خاطره ای هم از برادر همرزمم #حسین_حسینزاده درباره مدافع دلاور حرم #شهید_حاج_حسین_بادپا بشنوید خیلی جالبه👇
#شهید_مصطفی_صدرزاده فرمانده ای داشت به نام #شهید_حاج_حسین_بادپا ▫️مجلسی بودیم که مصطفی این داستانی که میخام بگم رو برامون تعریف میکرد میگفت: با حاج حسین بادپا توو یک عملیاتی زمینگیر شده بودیم و منم مجروح شده بودم و حاج حسین هم پشت بیسیم اعلام میکرد که سیدابراهیم مجروح شده تا بلکه بچه های ما بیان کمک.. ▫️مصطفی میگفت؛ یک پی ام پی حرکت کرد به نام غلام (داستان این غلام رو هم برام تعریف کرده بود که یکی از بچه های شرور افغانی بود) وقتی غلام رسید به ما، پی ام پی رو داشتن میزدنش..و عقب پی ام پی هم جا نبود بریم توش.. هرطوری بود درب پی ام پی رو باز کردن ومنو بازور فرستادن تووش وحاج حسین بادپا هم هی منو هول میداد تا برم توو که ی مرتبه دیدم حاج حسین بادپا از پشت افتاد جوری که من نتونستم بگیرمش چون درحال حرکت بود هر چی من دستمو دراز کردم که حاج حسین بیابیا حاج حسین رو از پشت زدنش..
▫️مطلبش که به اینجا رسید دیدیم یه خانمی به همراه ی جوان ۱۵ ۱۶ ساله اومد داخل و گفت ببخشید آقای صدرزاده؟ ایشونم گفت بله! گفتش که ببخشید من خانم آقای بادپا هستم! شنیدم که شما که با ایشون بودید خبر دارید که آیا ایشون شهید شدن یا زنده هستن! هنوز ما بی خبریم تو رو خدا بهم بگین! مصطفی صدرزاده خودشو زد به اونور و گفت بادپا..؟ این خانم گفت بله حسین بادپا از کرمان.. مصطفی هم با ی سیاستی از این قصه طفره رفت که این خانم بره..! این خانم که رفت به مصطفی گفتم مگه حاج حسین بادپا شهید نشده
.! خودت الآن گفتی! گفت آخه حاج قاسم سلیمانی گفته بود قضیه شهادت رو نگید به جایی تا وضعیت جنازه که دست تکفیریاست معلوم بشه! ▫️خلاصه میگفت اون موقعی که داشتیم میرفتیم پای کار برای عملیات من رفتم پشت تویوتا و حاج حسین هم رفت پشت فرمون.. به من گفت سید ابراهیم بیا جلو! گفتم بابا چندتا بزرگتر اونجاهستن من خوب نیست بیام جلو.. قبول نکرد و گفت بهت میگم بیا جلو! گفت منم رفتم جلو و از بزرگترا هم عذرخواهی کردم.. ▫️از این جا به بعد این داستانی که میخوام بگم رو #شهید_حاج_حسین_بادپا برای مصطفی گفت و مصطفی هم برای من تعریف کرد..
شهید_مصطفی_صدرزاده گفتش شهید بادپا میگفتش که من از قدیم که با حاج قاسم سلیمانی و شهید یوسف الهی (فرمانده لشگر کرمان، اون عارفی که الان #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی رو کنارش در کرمان دفن کردن) میگفت #شهید_یوسف_الهی منو یک بار زمان جنگ بابت موردی تنبیهم کرد و بهم گفت میری سر کانال فلان جا بشین تحرکات دشمن رو یک ماه مینویسی و میاری! میگفت دوسه روز اول رو دقیق مینوشتم که دشمن چه تحرکات مثلا تدارکاتی و لجستیکی و نظامی داره.. ولی یه موقع هایی هم ازخستگی زیاد خواب میموندم و نمیرفتم و از رو شیطونی همون قبلی هارو مینوشتم و پاکنویس میکردم! خلاصه سرماه که شد رفتم به #شهید_یو