از جمع صدها خرگوش، هرگز یک اسب به وجود نخواهد آمد. از گردآوری صدها نکته سؤظن هیچگاه دلیل قاطعهای به دست نمیآید.
-داستایوفسکی
به چه مشغول کنم، دیده و دل را که مدام دل تو را میطلبد، دیده تو را میجوید .
گیرم كه فردا سپیده سرزند و روزگار به كام شود
با غم آنها كه براى ما جان داده اند چه بايد كرد؟
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟
بیا قسمت کنیم دردی که داری ، بیا قسمت کنیم ، بیشش به من ده که تو کوچکدلی ، طاقت نداری.
-باباطاهر
در آخرین نامهات از من پرسیده بودی که چه سان تو را دوست دارم ؟
عزیزکم، همچون بهار که آسمانِ کبود را دوست دارد، همچون پروانهای در دلِ کویر یا زنبورِ کوچکی در عمقِ جنگل که با گلِ سرخی دل داده است و به آن شهد شیرین اش .
آری، من اینگونه تو را دوست دارم. همچون برفی بر بلندای کوه یا چشمهای روان در دلِ جنگل که تراوشِ ماهتاب را دوست دارد.
عزیزکم، آنگونه که خودت را دوست داری، آنگونه که خودم را دوست دارم، همانگونه ″دوستت دارم″.
-شیرکو بیکس
اگر دوستش داری بگو،
شاید تمام دغدغههایش همین یک جمله باشد .
-امیروجود