به چه می اندیشی؟
به خزایی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگررفت ز یاد؟
به چه می اندیشی؟
به دو چشمی که تورا هیچ ندید؟
به دودستی که تورا هیچ نخواست؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟
"به بهاری دیگر به امیدی دیگر."
- زخمی بر سینهیِ من است؛ که با من حرف نمیزند، با دوستانم حرف نمیزند، با دکترم حرف نمیزند، زخمی؛ که منتظر مانده است، شب شود ؛ و از اعماق خونیاش، تو را صدا کند .
اینجا کسی منتظر نیست ؛
و این جهان پُر از صدایِ حرکتِ، پاهایِ مردمی است.کهٔ همچنان که تو را ميبوسند، در ذهنِ خود، طنابِ دا
سلام ای شبِ معصوم!
سلام ای شبی که چشمهایِ گرگهای بیابان را، به حفرههای استخوانیِ ایمان و اعتماد بدل میکنی؛ و در کنار جویبارهای تو، ارواحِ بیدها، ارواحِ مهربانِ تبرها را میبویند.
من از جهانِ بیتفاوتیِ فکرها، و حرفها و صداها میآیم؛ و این جهان، به لانهی ماران مانند است. و این جهان، پر از صدای حرکتِ پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند، در ذهنِ خود، طنابدارِ تو را میبافند.
-فروغفرخزاد