اگر هشتاد ساله هم بشوم، باز مثل جوانها دوستت دارم. اگر هزار سال دیگر هم به دنیا بیایم، باز دوستت دارم. اگر باد هم خاکم را ببرد و هیچ بشوم باز هم دوستت دارم.
-فروغ فرخزاد، نامه به ابراهیم گلستان ۱۳ ژوئن ۱۹۶۶
تلاش کن اندوهت را دوست بداری، شاید برود. به رسم تمام چیزهایی که دوست داشتی و رفتند.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید؛ در بهاری روشن از امواج نور، در زمستانی غبارآلود و دور، یا خزانی خالی از فریاد و شور.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید؛ روزی از این تلخ و شیرین روزها، روزی پوچی همچو روزانِ دگر، سایهای از امروزها و دیروزها.
دیدگانم همچو دالانهای تار، گونههایم همچو مرمرهای سرد؛ ناگهان، خوابی مرا خواهد ربود.
من تهی خواهم شد از فریادِ درد، دستهایم فارغ از افسونِ شعر؛ یاد میآرم که در دستان من، آرام روی دفترم میخزیدند؛ روزگاری، خونِ شعر شعله میزد.
-فروغفرخزاد
به چه می اندیشی؟
به خزایی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگررفت ز یاد؟
به چه می اندیشی؟
به دو چشمی که تورا هیچ ندید؟
به دودستی که تورا هیچ نخواست؟
یا به قلبی که برایت سخن از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟
"به بهاری دیگر به امیدی دیگر."
- زخمی بر سینهیِ من است؛ که با من حرف نمیزند، با دوستانم حرف نمیزند، با دکترم حرف نمیزند، زخمی؛ که منتظر مانده است، شب شود ؛ و از اعماق خونیاش، تو را صدا کند .
اینجا کسی منتظر نیست ؛
و این جهان پُر از صدایِ حرکتِ، پاهایِ مردمی است.کهٔ همچنان که تو را ميبوسند، در ذهنِ خود، طنابِ دا
سلام ای شبِ معصوم!
سلام ای شبی که چشمهایِ گرگهای بیابان را، به حفرههای استخوانیِ ایمان و اعتماد بدل میکنی؛ و در کنار جویبارهای تو، ارواحِ بیدها، ارواحِ مهربانِ تبرها را میبویند.
من از جهانِ بیتفاوتیِ فکرها، و حرفها و صداها میآیم؛ و این جهان، به لانهی ماران مانند است. و این جهان، پر از صدای حرکتِ پاهای مردمیست که همچنان که تو را میبوسند، در ذهنِ خود، طنابدارِ تو را میبافند.
-فروغفرخزاد