امروز با اینکه حال روحیِ مساعدی نداشتم نخوابیدم و درکمال تعجب درس خوندم خیلی دلم میخواد بخونم:
دیگه نمیزارم بازم بگذره چک میزنم خوابم بپره عجیب اینکه هرچقدر حالم بدتره کارم بهتره اونی که تا طلوع آفتاب بیداره کم میخوابم چون خواب خواب میاره و...
ولی یکی درونم میگه اینقدر جوگیر نباش و خب من مجبورم به حرفش گوش بدم
از لحاظ روحی نیاز دارم برم مشهد
بعدش برای نوه هام سوغاتی بخرم..
بعد تو جیبم نخود کیشمیشو شکلات بریزم و هروقت یکی شون بهم بوس داد از اونا بریزم تو دستش
نقطه.
غالبا اتفاقایی که نمی افتند بیشتر از اتفاقایی که میافتند ناراحتم میکنن..
میخوام امروز و عوض تبریک گفتن به آموزگار به روزگار تبریک بگم که یاد داد غالبا اتفاقاتی که میافتند از آن چه که در آینه میبینید ناراحت کننده ترند..
یک جا شنیدم که یک روانشناس برای بیمارهاش نگاه کردن به ماه رو تجویز میکرده..و بیمارهاشم جواب میگرفتن..
بیایین ماهم رو بیاریم به ماه درمانی
ببین تجربه میگه اتفاق خاص واسه کسی که منتظرشه نمیافته. پس بیخیال شو زندگی کن که زندگی کردن هم بزرگترین و خاص ترین اتفاقه..
نمیدونم چقدر درسته ولی من فکر میکنم عزت نفسی که از اعتماد به نفس بدست اومده هم اونقدرا موندگار نیست..