سلام
حالا که دارم مینویسم خونه شیماخانومیم..امروز به شکل وحشتناکی مرا از بهشت بیرون انداختند.داشتم راه میرفتم،با پاهای خودم.داشتم زائر هایش را میدیدم و رد آفتاب را برگونه های زائرانش نگاه میکردم و قربون صدقه شان میرفتم داشتم به ان زائر مریض معلول خواستنی اش که خنده هایش سراسر اشتیاق بود نگاه میکردم داشتم فرات راه نگاه میکردم داشتم دل های تک تک زائر و خادم هایش را می دیدم که مهرش چون عسل فراتر از عسللل از دل های این ها جاری است (چقدر این دل ها خوردنی بودند.. چقدرر این دل ها خوردنی بودند..) داشتم تازه تلاش میکردم به تنم به خستگی و کثیفی اش نگاه نکنم نه..تازه داشتم یاد میگرفتم که برای فهم حماسه پیش رویم و از بین بردن حجاب های دل، نه از بیرون این درد ها و سوختگی ها و تاول ها بلکه دقیقا در درون این ها باید نگاه کرد. به نور درخشانِ ململانی و شهشهانی ان؛
که مرا بیرون انداختند..یادم است با خودم میگفتم مسیر اربعین یاداوری آن است که برای رسیدن به بهشت باید از جهنم رد شد ولی حالا ..حالا که خونه شیما خانوم زیر اسپیلت با دمای ۲۰ درجه دراز کشیده ام میفهمم عمود به عمود بهشت است بهشتتت..
و مرا با یک ماشین از بهشت بیرون انداختند..
من دیگر نمیدانم تا سال بعد چه میشود.من نمیدانم آینده و اتفاقاتش قرار است مرا کجا بگذارند..من نمیدونم اینده ای برای من هست و من تا اربعین بعد زنده هستم یا نه.ماشین با خشونت هرچه تمام تر میرفت و پشتش را کرده بود به اضطرار سوال هایم..انگار که همه این بهشت یک خواب باشد و من را از خواب نازم بیرون کرده باشند..
حالا من هیچ طورم نیست و این هیچ طورش نبودن همه طورش است حالا نه تاولم میسوزدنه گلودرد دارم نه عرق سوزم اذیت میکند نه ماهیچه پاهایم گرفته نه پشه های انجا دستانم را به خارش انداخته نه کوله بین گردن و کمرم فاصله ای دردناک انداخته..
ولی ولی زمانه که نه، یک دست غیبی بین من و محبوبم فاصله ای تلخ انداخت..
فاصله ای که به پای ان امر غیبی میافتم که این فاصله به درازا نکشد..
پ.ن:نجات دهنده در آن وضعیت صدای سیدجواد ذاکر بود که راننده انگار سخت طرفدارش بود
به جای همتون اینجا آه کشیدم..
تا تونستم..پشت سرهم و از اعماق وجود..
برای تمام داغ های این مدت برای «فقد نبینا و غیبة ولینا و کثرت عدونا و قلت عددنا»؛ برای سیاهی که دنیا رو گرفته برای حال کشور برای ماهیت پست این دنیا که روز دهم عاشورا سال ۶۱ هجری رو به خودش دید و با تصور پیکر آقا که چند روز پیش دور امام حسین گشت...
قسمت همتون..
هدایت شده از دیمزن
.
آتش گرفتهایم پیامبر! معجزه کن و مرهمِ هزارساله بیاور! این مادری است که لای شیارهای فرشهای خانه، جا به جا، دنبال باقیماندهٔ موهای دخترش میگردد، کور و پشیمان که چرا دیروز به دختر گفته: «اینجا شانه نکن. اینقدر مو نریز!»
سر از خاکهای مبارک بیرون کن، دوباره مبعوث شو و به این طرف نگاه کن! ردیفِ جعبههای کوچک که روی جگرهای سوخته و زغال شده در حرکتند؛ الباقیِ حساب کلاس ریاضی؛ انگشتهای لاکزده، منهای مچهای کوچک و پاهای کوچک_هنوز مانده توی پاچهها و آستین های روپوشهای یکشکل.
وامحمداه! این درخت است، یادگار اعجاز تو که نوزادهای پرتشده در آسمان را در آغوش میگرفت که خرد نشوند. به درختهای خیابان آفرین بگو
وامحمداه! که دخترانت دوباره زنده به گور شدند، که مردهای سینهستبرِ تناورت بیسر، به عمق دریاهای تاریک سرازیر شدند، که سر و دامنِ زنها دوباره آتش گرفت!
وامحمداه که تا امروز، در پشت حلقْ خون خوردیم و چروک به پیشانی نیاوردیم، ولی این شکایتنامهای به توست که فقط آستانهٔ معطر تو جای شکایت است!
شکایت به تو، که ما را تفریق کردند پیامبر! سربهزیرترین امیر را از ما گرفتند، زلال ترین لبخند را گرفتند، شکوفاترین شوق را گرفتند، مبارکترین ذکر را گرفتند و از آن دستهای باشکوه، یک گره بیشتر باقی نمانده است.
تو دلداریمان بده ای امیدِ در جسمآمده، ای محمد! تو غبارها را بتکان، تو از سرچشمههای شفا انگشت تر کن و به چشمهای سوختهٔ ما بکش! به دودها بگو کنار بروند تا بقیهٔ راه را ببینیم، دو انگشت را بالا بگیر که از میان این سیاهچال، سپیدههای مکرر را نگاه کنیم.
روی آتشِ یکبند، به اعجاز همیشگیات، برف ببار پیامبر! امروز روز عزای توی نیست! روز تلاقی رودهای کوچک خشکشدهٔ امید، به اقیانوس است. #وامحمداه #اللهم_نشکو
«امیرحسین معتمد»
https://ble.ir/amirhosain_motamed
هدایت شده از مجلۀ سوره
🔸 مصدقکُشی به پای آمریکا
▪️ تاریخ تصویر مصدق در ۱۵ سال گذشته؛ از قهرمان تاریخ معاصر تا عامل فلاکت ایران
✍ میثم بالزده
( بخش سوم )
زمانی برای تخلیۀ عقدههای انتخاباتی و مخدوشکردن چهرۀ مردمسالاری دینیِ انقلاب اسلامی، به زیر عبای محمد مصدق پناه میبرند و تمام دستاوردهای آن برهۀ تاریخی را به نامش میزنند و او را تنها نمایندۀ خواست و اراده و مدنیت جامعۀ ایرانی جا میزنند اما چندی بعد و با برخورد به دیوار سخت واقعیت بدعهد و پلید آمریکا که حتی به برجامش نیز پایبند نیست، مصدق را قربانی میکنند تا زبانم لال اندک نشانی از مقاومت و تلاش برای حفظ میراث ایرانی در مقابل دستِ زیادهخواهِ استعمار در کارنامهشان نباشد. امروز در دهان امثال غنینژاد و حواریانش، مصدق کارکتری شکستخورده است که با مقاومت بیاساس خود، فرصت طلایی ورود ایران به عرصۀ شکوفایی و توسعه و دهکدۀ جهانی را از دست داد و با سازشنکردن با استعمار و ندادن امتیازهای رضایتبخش به آمریکا و انگلیس و پافشاری بیمورد بر استقلال صنعت نفت _ که از نظرشان هیچ آوردهای برایمان نداشت کما اینکه امروز هستهای و موشکی هیچ آوردهای ندارد _ باعث شد تنها فرصت ایران برای جهش و پیشرفت و تجدد از بین برود ومیلیونها ایرانی از آن روز _ تا امروز _ با مشکلات اقتصادی و فقر و فلاکت و بدبختی مواجه شوند. آش آنقدر شور شده که 28 مرداد 1405 میآید و میرود و صدا از هیچکدام از این رسانهها در نمیآید که امروز چه بود و مصدق که بود. تنها صفحۀ اینستگرامی مجلۀ «سیاستنامه» لازم میداند به مناسبت سالگرد کودتا، یادآوری کند که مصدق در عمر خود چند جایی به ساحت قانون اساسی تعرض کرده بود!
از نظر شبهروشنفکران، تحجرِ سیاهِ پس از سقوط دولت مصدق _ که تعینش را در انقلابِ اسلامی نشان میدهد _ تنها و تنها یک عامل دارد و آن کسی نیست جز دکتر محمد مصدق. امروز تاریخ مصرف محمد مصدق برای این جریان به پایان رسیده و دهه، دهۀ فروغیها و قوامها است. تا کِی دوباره چرخی بچرخد و شرایط تغییر کند و شروط معبود آمریکایی عوض شود و تاریخ انقضای فروغی و قوام هم تمام شود؛ که «من نوکر سلطانم! بادمجان باد دارد؟ بلی، ندارد؟ بلی!»
🌐Sourehmag.ir
🆔 @Sourehmagazine
راستی میخواهم مطلب مهمی را بگویمت.. تصدقت شوم
پیشتر گفته بودم شرط فرقت از هم،به قدر سه چهار کلوم در گلو مانده است.
ولی چندی است ملتفت شدم که از ان کلوم ها مهم تر، احساسات پژمرده کننده ایست که مَثَل نرهدیوهایی سایه نحسشان را از بخت این بشر دوپا بر نمیدارند
حالا که ماهم به بیماری دوست داشتنت مبتلا شدیم پیوسته مارا از حالت باخبر بزار..نه..اصلا من را هم ببر زیر ان سایه ها..
سایه آن نره غولهای بیناموس هرچقدر غمبار باشد در برابر غم دور شدن از تو به کاهی میماند..
خاکسار کویت
بیست بهمن سال چهارصد و چهار شمسی
هدایت شده از حُفره
کنار قبر مادربزرگم نشستهام و به این فکر میکنم که من کجا دفن میشوم؟ اینجا توی شمال یا تهران؟ همینطور که این فکر توی ذهنم میچرخد چشمم به درختی میافتد. شاخ و برگش روی چند قبر سایه دنجی انداخته. اگر بچه بودم آن زیر توی آن سایه دنج و خنک چقدر کیف میکردم. میروم سمت قبرها. از برگهای خشک شده و غبار رویشان معلوم است که خیلی وقت است تنها ماندهاند. شاید اگر کسی را داشتند شاخههای درخت این همه پایین نمیآمد. انگار درخت دلش سوخته باشد و این قبرها را درآغوش گرفته. میروم دور. باز هم دورتر. دقیقا یاد چتری میافتم روی قبرها. من هم بمیرم تنها میمانم؟
به مهدی میگویم که " بهنظرت پیر که بشیم و بخوایم برگردیم شمال، بچهها باهامون میآن؟" میخندد و میگوید: " معلومه که نه! بهنظرت تهرانو ول میکنن؟ مگه من کردم؟" جملهاش شبیه سکهای است که بکشی روی جداره ماشینی. خط میاندازد به قلبم. یعنی بازهم جدایی را اینبار از بچههایم تجربه میکنم؟ پس من کجا آرام میگیرم؟ توی دیارم یا جایی که موطن بچههاست؟
آن روز که قرار شد بروم تهران هیچوقت به سرگشتگی بعدش فکر نمیکردم. نهایتش چهار پنج ساعت راه بود و جادهای توی دل کوهها. بچهدار که شدم و محل تولدشان تهران زده شد فهمیدم این بازی خیلی پیچیدهتر است. باید همان موقع که تهران هم شهرم شد و نمازم تویش کامل، به فکرش میافتادم. قضیه فقط جاده و راه نیست. قصهی تکهتکه شدن است. تکههایی از تو توی وطن اولت، تکههایی توی جاده، تکههایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچوقت کامل نخواهی بود. اولش کمی شور و تلخ است اما بعدتر یاد میگیری که به اندازهی جادهی بین دو وطنت کش بیایی. تعلقهایت وسیع بشود. کل آسمان هم خانهات. دیگر راحت روی هر خاکی میخوابی و سایه هر درختی را میپذیری اما برای اینکه به این برسی خیلی باید تکه تکه شوی.
تازه از شمال برگشتهایم. پسرها زانوها را بغل گرفتهاند و اشک از گوشه چشمانشان میچکد. دلشان برای همه چیز وطن تنگ شده. من این مواقع هیچ راهی برای تسکینشان ندارم. چون دوری و جدایی تسلایی ندارد. باید بپذیری و پخش شوی. مثل تکه سنگهای توی جاده. هنوز راه کش آمدن را بلد نشدهاند. میدانم که یاد میگیرند.
باز هم به جواب مهدی فکر میکنم و به آن قبرها. اصلا چه فرقی میکند کجای این جهان خاک شوم؟ من که از حالا چند تکهام...
#وطن
@hofreee
قضیه فقط جاده و راه نیست.قصهی تکه تکه شدن است.تکه هایی از تو توی وطن اولت تکه هایی توی جاده، تکه هایی هم در وطن دومت.
تو دیگر هیچ وقت کامل نخواهی بود...
سلام.
امسال قرار بود برایم سال اراده مقاومتی اقدام و عمل باشد ولی من هنوز میترسم.هرچقدر هم فاصله تک تک سلول های آدم زیاد باشد، ترس از اشتباه، ترس از مشغول شدن به چیز نا به جا،باعث میشود انگیزه های ادم سست شود و اول راهی خسته..
امروز مجدد با بیلکار کلاس داشتیم موقع تایپ کردن جزوه برای ما حین کلاس هر کلمه ای که کیبوردش(کیبورد داغانش) اشتباه مینوشت باز برمیگشت و تصحیح اش میکرد نه این چیز عجیبی نیست این عجیبش میکند که انگار برای پرانتز باز کردن در جمله ای که تایپ میکند، درست نوشتن کلمه ای که کیبورد اشتباه نوشته انهم در جمله ای که میدانم بیشتر از صدبار است ان را توضیح داده اشتیاق داشت.حداقل چیزی شبیه به اشتیاق...
کاش ذره ای از دیسیپلین این ادم را خدا در من هم میگذاشت..ماشالله بهش..
او اما ترس خرش را نمیگیرد؟که ایا همین وقت را نمیتوانست در نیاز دیگر بگذارد؟
که اگر مرگ سراغش امد حسرت نداشته باشد؟
(البته مطمئنم که همه ما حسرت هایی را انتخاب میکنیم که داشته باشیم برای آن روز.همان پشیمانی آگاهانه که قبلا درموردش گفتم درمورد خودم هزار و یک پشیمانی اگاهانه وجود دارد.حسرت های انتخابی..)
عمل کردن، به هزار و یک کار دیگر، نه گفتن است در حالی که بی عملی _ نه گفتن به همه چیز_ حداقل توضیح لازم ندارد..
هرچقدر این جمله فلسفی باشد انتخاب هیچ کس نیست انتخاب من هم..
پس باید رنج اینکه احساس کنم از هزار جا صدایم میزنند ،دو نه صد دلی و..بپذیرم..
هوفففف...
یک عکس در پروفایل های بیلکار هست که خیلی خالی از ترس است..
حداقل توانسته آن مدلی ژست بگیرد شاید هم من این مدلی میبینم..
در آخر میخواهم تن به دنیای زیبا نادر ابراهیمی بدهم و این متنش را تکمله متنم کنم(البته با تصحیح و ویرایش من):
«در زندگی، لحظههایی هست(همه لحظه ها) که تو میان دو بد، دو نادلخواه، محکوم به انتخابی؛ چرا که بدتر از هر دوی این انتخابها، در تعلیق ماندن است و انتخاب نکردن.
زمان یعنی حرکت. حرکت، بنیادیترین محکومیتِ انسان است.
ماندن به این بهانه که از همه سو راهها پرمخاطره و ناهموار و خوفانگیز است،(و آن راه نا معقول به نظر میرسد)، بدترین راه را انتخاب کردن است.
به شما میگویم، آقایان! شهامت یعنی در موقعیت قرار گرفتن و انتخاب کردن. و نه یعنی همیشه خوب و درست را انتخاب کردن. ما عقل کل نیستیم. ما اشتباه میکنیم. ما کج میرویم. ما پشیمان میشویم. از ترسِ اشتباه کردن و کج رفتن و پشیمان شدن، زمان را تباہ کردن جرم است.
انسان تنها جانداری است که برای پشیمان شدن، گریستن، جبران کردن و باز به راه افتادن آفریده شده است.
این حق انسان نیست که اشتباه کند، این محکومیت اوست..
نقطه.
سلام. امسال قرار بود برایم سال اراده مقاومتی اقدام و عمل باشد ولی من هنوز میترسم.هرچقدر هم فاصله تک
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست
که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست
گنه به ارث رسیده است از پدر ما را
خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست
فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست
خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست
مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل
که این دریچه به جنت مقابل افتادست
علاج نیش ملامت نمی توانم کرد
مرا که سینه ز پیکان حصار فولادست
به طوق فاخته دارد علاقه خلخال
فسانه ای است که سرو از تعلق آزادست
بلاست وصل چو دل بیقرار می افتد
ز قرب شعله نصیب سپند فریادست
توان به خامشی از عمر کام دل برداشت
کمند آهوی رم کرده، خواب صیادست
چرا به نعل بها جان نداد گلگون را؟
به خون گرم تپیدن سزای فرهادست
سماع طایر بسمل بلند می گوید
که صبح عیدی اگر هست، تیغ جلادست
به یک دو مصرع بی مغز، کلک صائب را
دلش خوش است که داد سخنوری دادست