eitaa logo
حُفره
640 دنبال‌کننده
348 عکس
41 ویدیو
4 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
به تعداد تارهای موی دخترکانی که از زنده‌ به گوری نجات دادی، به تعداد سیلی‌ها و مُشت‌های نخورده روی بدن زنی، به تعداد قلب‌های نازکی که با عشق و محبت مردی لرزید، به تعداد بوسه‌های پدری روی صورت دخترکش، به تعداد آغوش‌هایی که برای زنان باز شد، به اندازه‌ی خشکی دهانت وقتی بارها و بارها از برکات دختر‌ها گفته‌ای، به اندازه‌ی تمام ریحانه‌های روی زمین که به برکت تو شکفته شده‌اند، به‌خاطر تو ارج و قرب پیدا کرده‌اند، به اندازه تمام این‌ها دوستت داریم. یا محمد (ص). @hofreee
یهو دیدم زنگوله بهخوانم داره می‌ترکه😅 نگو که رفتیم تو لیست‌های پیشنهادی بهخوان😶‍🌫️ اگه شمام این لیستو می‌خواید: https://behkhaan.ir/booklist/64f9b576-c789-42c3-9b43-3d03be798c08?inviteCode=vHmIq1z3cBq1 راستی لیست‌های دیگه‌ای مثل ناداستان، داستان کوتاه، سفرنامه، کلاسیک‌خوانی و ... هم ساختم. دوست داشتید نگاهی بندازید. و نگید که بهخوان ندارید😕☠️ @hofreee
حُفره
کنار قبر مادربزرگم نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که من کجا دفن می‌شوم؟ اینجا توی شمال یا تهران؟ همینطور که این فکر توی ذهنم می‌چرخد چشمم به درختی می‌افتد. شاخ و برگش روی چند قبر سایه دنجی انداخته. اگر بچه بودم آن‌ زیر توی آن سایه دنج و خنک چقدر کیف می‌کردم. می‌روم سمت قبرها. از برگ‌های خشک شده و غبار رویشان معلوم است که خیلی وقت است تنها مانده‌اند. شاید اگر کسی را داشتند شاخه‌های درخت این همه پایین نمی‌آمد. انگار درخت دلش سوخته باشد و این قبرها را درآغوش گرفته. می‌روم دور. باز هم دورتر. دقیقا یاد چتری می‌افتم روی قبرها. من هم بمیرم تنها می‌مانم؟ به مهدی می‌گویم که " به‌نظرت پیر که بشیم و بخوایم برگردیم شمال، بچه‌ها باهامون می‌آن؟" می‌خندد و می‌گوید: " معلومه که نه! به‌نظرت تهرانو ول می‌کنن؟ مگه من کردم؟" جمله‌اش شبیه سکه‌ای است که بکشی روی جداره ماشینی. خط می‌اندازد به قلبم. یعنی بازهم جدایی را این‌بار از بچه‌هایم تجربه می‌کنم؟ پس من کجا آرام می‌گیرم؟ توی دیارم یا جایی که موطن بچه‌هاست؟ آن روز که قرار شد بروم تهران هیچ‌وقت به سرگشتگی بعدش فکر نمی‌کردم. نهایتش چهار پنج ساعت راه بود و جاده‌ای توی دل کوه‌ها. بچه‌دار که شدم و محل تولدشان تهران زده شد فهمیدم این بازی خیلی پیچیده‌تر است. باید همان موقع که تهران هم شهرم شد و نمازم تویش کامل، به فکرش می‌افتادم. قضیه فقط جاده و راه نیست. قصه‌ی تکه‌تکه شدن است. تکه‌هایی از تو توی وطن اولت، تکه‌هایی توی جاده، تکه‌هایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچ‌وقت کامل نخواهی بود. اولش کمی شور و تلخ است اما بعدتر یاد می‌گیری که به اندازه‌ی جاده‌ی بین دو وطنت کش بیایی. تعلق‌هایت وسیع بشود. کل آسمان هم خانه‌ات. دیگر راحت روی هر خاکی می‌خوابی و سایه هر درختی را می‌پذیری اما برای اینکه به این برسی خیلی باید تکه تکه شوی. تازه از شمال برگشته‌ایم. پسرها زانوها را بغل گرفته‌اند و اشک از گوشه چشمانشان می‌چکد. دلشان برای همه چیز وطن تنگ شده. من این مواقع هیچ راهی برای تسکین‌شان ندارم. چون دوری و جدایی تسلایی ندارد. باید بپذیری و پخش شوی. مثل تکه سنگ‌های توی جاده. هنوز راه کش آمدن را بلد نشده‌اند. می‌دانم که یاد می‌گیرند. باز هم به جواب مهدی فکر می‌کنم و به آن قبرها. اصلا چه فرقی می‌کند کجای این جهان خاک شوم؟ من که از حالا چند تکه‌ام... @hofreee
معلمی داشتم جدی و سرسخت. آنقدر عاشق رشته‌اش بود و خوب تدریس می‌کرد که همه‌ی بچه‌ها را عاشق درس می‌کرد. به‌نظرم نطفه عشق به شیمی را خودش در دلم کاشت. همه چیز با او قابل‌فهم و آسان بود. یک روز سر قصه‌ای لب‌هایش را روی هم فشار داد. از روی مقنعه هم می‌شد آن غده سفت توی گلویش را دید که سعی می‌کرد قورتش بدهد. نتوانست. کلاس در چنان سکوتی بود که حتی صدای قورت دادن ممتد آب دهان معلم و کوهی که انگار از گلویش جا‌به‌جا می‌شد را می‌شنیدیم. یک‌هو رفت بیرون کلاس. پچ‌پچ‌ها شروع شد. چند دقیقه بعد که آمد چشم‌هایش سرخ و نمناک بود اما داشت موازنه جدیدی روی تخته می‌نوشت. تا چند دقیقه نمی‌توانست حرف بزند. فقط دست‌هایش با ماژیک مشکی تند و تند روی تخته حرکت می‌کرد. بعد هم با ماژیک سبز و قرمز بی‌صدا موازنه را خودش انجام داد. برگشت سمت‌مان. نفسش را بیرون داد. دوباره خودش شده بود! حالا چند سال بعد است و ایستاده‌ام جایی شبیه به خانم معلم‌مان. استادیار یک مدرسه مجازی نویسندگی هستم. این هفته‌ی آخرمان بود. نقدها را فرستاده‌ام. ترم به تهش رسیده. ترمی که با تشییع رهبر شهید شروع شد. وسطش به اربعین خورده و من بازهم به کربلایش نرسیده بودم. توی پیچش با حلقه‌ی کتاب مبنا کتابی که راجع‌به او بود را نقد کردم. تهش هم حس می‌کنم تمام شده‌ام. مثل ضعف بعد از یک بیماری سخت و طولانی. از خودم می‌پرسم که " چیه این ترم اذیتت کرده؟ چرا خسته‌ای؟" به خودم جواب می‌دهم که " بابت اشک‌های نریخته... بابت ترس از سوگواری... برای سنگینی حقیقت! " بعد یادم می‌آید که از اول ترم هرکس که بهانه تشییع آورد و ندادن تمرین، رفتم توی اتاقم. مثل خانم معلم‌مان پشت هم آب‌دهانم را قورت دادم. او رفت بیرون کلاس و من رفتم بیرون از خودم. دور شدم از جهان. بعد صوتی ضبط کردم با صدایی که نلرزد یا پیام دادم با انگشتانی که کند تکان می‌خوردند. گفتم که " او می‌خواسته ما قوی باشیم هرجا که هستیم! اشک و عزا خوب است اما او با کار خوشحال می‌شود." بعد با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم. دست را محکم فشار دادم روی صورت انگار که به بدنم به چشمانم باید بفهمانم که " دیگر بس است! " حالا خانم معلم منم با چشم‌های خیس و قرمز که تند تند تمرین‌ها را نقد می‌کنم. توی کتاب‌های تئوری‌ام می‌گردم که از کدام زاویه به کتاب حلقه نگاه کنم بهتر است. شاگردانی ندارم که زل بزنند به من و حرکت دست‌هایم با ماژیک. شاهدم کلمات هستند. کلماتی که از دهانم بیرون می‌آید یا از دست‌ و ذهنم یا کتاب‌هایی که خوانده‌ام که بغض پایین‌تر برود و سرم کمی بالاتر بیاید. فقط کمی. آنقدر که درد شانه و گردنم ذره‌ای کمتر شود. نقد کتاب تمام شده. ترم دارد تمام می‌شود. نفسم را بیرون می‌دهم. من خانم معلمم که از خودم بیرون رفته‌ام که اشکم را کسی نبیند. که شاید بعدها نطفه‌ای بشوم در آرزو و رغبت کسی به ادبیات. به زندگی. به انسان. به او که رویایم بود! @hofreee
«آغاز ثبت‌نام ترم پاییز دوره‌های نویسندگی مبنا» 👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 📍دوره نویسندگی خلاق: 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازی‌های نوشتاری 🔸همراه با استادیار اختصاصی ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-5-3/ 📍دوره نویسندگی پایه: 🔹۱۶ هفته آموزشی(ترکیب هوشمندانه خلاق+مقدماتی) 🔹همراه با استادیار اختصاصی ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/basic-writing-5-3/ ⚠️ توجه داشته باشید که برای شروع فقط باید در یکی از این دو دوره ثبت نام کنید. 🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا | @mabnaschoole |
مادر شهید وقتی می‌گوید " محمدحسین" دلم می‌لرزد. اسم پسرم توی شناسنامه همین است. مادر طوری می‌گوید انگار نه انگار که چند سال است محمدحسین شهید شده. می‌گوید کل این جشنواره را خودش جلو می‌برد. زل می‌زنم به عکس شهیدی که هم‌سن من است و هم‌نام پسرم. شایسته تقدیری داستانم برایم مهم نیست. آغوش گرم مادر شهید و دعای خیر پدرشان به دنیا می‌ارزد. آن برق توی چشمانشان. داستان شکوفه‌های بهارنارنجم را هدیه کرده‌ بودم به شهید " محمدعلی کیالها"، شهید بیست روزه جنگ رمضان و علی‌اصغر ایران. شایسته تقدیری مهم نیست. علی‌اصغر کوچک داستانم را بپسندد به دنیا می‌ارزد. ته مراسم یک تسبیح بهمان می‌دهند که قاب کوچکی از آن آویزان است. مادر شهید می‌گوید تسبیح یادم نرود. روی قاب عکس رهبر شهید است درحال بوسه بر لباس خادمی شهید محمدحسین حدادیان. تسبیح را توی دستم فشار می‌دهم و دلم می‌خواهد مرد رویاهایم حیات می‌داشت. البته و مگر نه‌ اینکه او حیات دارد و من مُرده‌ام؟ @hofreee
تا آن‌جا که توی دید باشند نگاه‌شان می‌کنم. دست هم را گرفته‌اند و آرام‌آرام می‌روند که راه‌شان را پیدا کنند. می‌گویم: " نمی‌خوام دکتر مهندس بشید... فقط بنده‌ی خوب خدا بشید.... به دردش بخورید... به کار امام‌تون بیاید..." دکمه‌های پیراهن‌شان را که می‌بندم می‌گویم: " برید انتقام بچه‌های مینابو بگیرید...." بغضم را قورت می‌دهم. حالا وقت گریه و دلتنگی نیست. الان وقت سفت ایستادن و جلو رفتن است. @hofreee