کتاب راجع به زنیست در کرمانشاه که در جهانی زنستیز گیر کرده و میخواهد به آرزوی دیرینهاش یعنی راننده تاکسی شدن برسد. جهانی که نویسنده میسازد پُر از مردهای ظالم، ناامن و خشن است که زن را به رسمیت نمیشناسند. پس زن طغیان کرده و میجنگد که به آرزویش برسد. کتاب همچنان چند شخصیت زن فرسوده و داغان دارد که آنها حتی از ظلمی که بهشان میشود آگاه هم نیستند. راستش من با طرح چنین ستمهایی که متناسب با جغرافیایی خاص به زن میشود مشکلی ندارم. اتفاقا باید هم طرح شود اما واقعا در این جهان حتی یک مرد خوب پیدا نمیشود؟ حتی یک زن سالم پیدا نمیشود؟ آیا شخصیت اصلی باید برای اثبات خودش تن به کارهای مردانه و تبدیل شدن به شخصیتی مردانه بدهد؟ پس دارد با چه کسی میجنگد؟ او دارد یکجورهایی برای فرار از ظلمی که بهش شده شبیه ظالم خودش میشود. کلا نویسندههای زن ایرانی هنوز خودشان را پیدا نکردهاند. هنوز هویتی برای زن ایرانی نمیبینم. یا زن آنقدر بدبخت و بیچاره و تن به ظلم داده میماند یا اینکه آنقدر مردانه میشود تا اثبات کند قدرتمند است. کجاست هویتی مستقل برای زن؟ کجاست جنگی زنانه؟ و سوال مهمتر اینکه چرا چنین کتابی در دهه نود جایزه جلال میگیرد؟ ملاک داوران جشنواره چیست؟ قرار است چه چیزی را به زنها نشان دهند؟
از لحاظ فرم و ساختار هم به کتاب ۳ از ۵ میدهم.
https://behkhaan.ir/reviews/01a02e22-e148-73ed-8225-78b8d79ae90f?inviteCode=vHmIq1z3cBq1
#معرفی_کتاب
@hofreee
به تعداد تارهای موی دخترکانی که از زنده به گوری نجات دادی،
به تعداد سیلیها و مُشتهای نخورده روی بدن زنی،
به تعداد قلبهای نازکی که با عشق و محبت مردی لرزید،
به تعداد بوسههای پدری روی صورت دخترکش،
به تعداد آغوشهایی که برای زنان باز شد،
به اندازهی خشکی دهانت وقتی بارها و بارها از برکات دخترها گفتهای،
به اندازهی تمام ریحانههای روی زمین که به برکت تو شکفته شدهاند،
بهخاطر تو ارج و قرب پیدا کردهاند،
به اندازه تمام اینها دوستت داریم.
یا محمد (ص).
#میلادپیامبرخوبیهامبارک
@hofreee
یهو دیدم زنگوله بهخوانم داره میترکه😅 نگو که رفتیم تو لیستهای پیشنهادی بهخوان😶🌫️
اگه شمام این لیستو میخواید:
https://behkhaan.ir/booklist/64f9b576-c789-42c3-9b43-3d03be798c08?inviteCode=vHmIq1z3cBq1
راستی لیستهای دیگهای مثل ناداستان، داستان کوتاه، سفرنامه، کلاسیکخوانی و ... هم ساختم. دوست داشتید نگاهی بندازید.
و نگید که بهخوان ندارید😕☠️
@hofreee
حُفره
کنار قبر مادربزرگم نشستهام و به این فکر میکنم که من کجا دفن میشوم؟ اینجا توی شمال یا تهران؟ همینطور که این فکر توی ذهنم میچرخد چشمم به درختی میافتد. شاخ و برگش روی چند قبر سایه دنجی انداخته. اگر بچه بودم آن زیر توی آن سایه دنج و خنک چقدر کیف میکردم. میروم سمت قبرها. از برگهای خشک شده و غبار رویشان معلوم است که خیلی وقت است تنها ماندهاند. شاید اگر کسی را داشتند شاخههای درخت این همه پایین نمیآمد. انگار درخت دلش سوخته باشد و این قبرها را درآغوش گرفته. میروم دور. باز هم دورتر. دقیقا یاد چتری میافتم روی قبرها. من هم بمیرم تنها میمانم؟
به مهدی میگویم که " بهنظرت پیر که بشیم و بخوایم برگردیم شمال، بچهها باهامون میآن؟" میخندد و میگوید: " معلومه که نه! بهنظرت تهرانو ول میکنن؟ مگه من کردم؟" جملهاش شبیه سکهای است که بکشی روی جداره ماشینی. خط میاندازد به قلبم. یعنی بازهم جدایی را اینبار از بچههایم تجربه میکنم؟ پس من کجا آرام میگیرم؟ توی دیارم یا جایی که موطن بچههاست؟
آن روز که قرار شد بروم تهران هیچوقت به سرگشتگی بعدش فکر نمیکردم. نهایتش چهار پنج ساعت راه بود و جادهای توی دل کوهها. بچهدار که شدم و محل تولدشان تهران زده شد فهمیدم این بازی خیلی پیچیدهتر است. باید همان موقع که تهران هم شهرم شد و نمازم تویش کامل، به فکرش میافتادم. قضیه فقط جاده و راه نیست. قصهی تکهتکه شدن است. تکههایی از تو توی وطن اولت، تکههایی توی جاده، تکههایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچوقت کامل نخواهی بود. اولش کمی شور و تلخ است اما بعدتر یاد میگیری که به اندازهی جادهی بین دو وطنت کش بیایی. تعلقهایت وسیع بشود. کل آسمان هم خانهات. دیگر راحت روی هر خاکی میخوابی و سایه هر درختی را میپذیری اما برای اینکه به این برسی خیلی باید تکه تکه شوی.
تازه از شمال برگشتهایم. پسرها زانوها را بغل گرفتهاند و اشک از گوشه چشمانشان میچکد. دلشان برای همه چیز وطن تنگ شده. من این مواقع هیچ راهی برای تسکینشان ندارم. چون دوری و جدایی تسلایی ندارد. باید بپذیری و پخش شوی. مثل تکه سنگهای توی جاده. هنوز راه کش آمدن را بلد نشدهاند. میدانم که یاد میگیرند.
باز هم به جواب مهدی فکر میکنم و به آن قبرها. اصلا چه فرقی میکند کجای این جهان خاک شوم؟ من که از حالا چند تکهام...
#وطن
@hofreee