من نقطه ی پایان داستانم..انجایی که نویسنده قلمش را بر میدارد و دوباره میگذارد..صاف مینشیند و به داستان نگاه میکند در دلش اخیش میگوید..
خواننده وقتی که به من میرسد انواع اقسام عواطف را پشت سر گذارده ..جایی که با خیال جمع کتاب را میبندد و عبور میکند..
نقطه ی پایان بودن خوب است..
از حس خاطر جمعی اش خوشم میاید. از اینکه بعد من کسی نیست. از اینکه کسی را معطل نمیکنم از اینکه حقیقت تمام شدنی هر داستانی با فراز و فرود های مختلف را، برملا میکنم .از اینکه شاید اگر در داستان خوبی بیایم اولین بار است که داستان بودنش را به خواننده القا میکنم ..از اینکه اخرین نفر تماشایی ام..
به نظرم نهایت یک داستان مهمترین بخش هر داستانی است ..مهم ترین نقش..
من حتی از ب بسم الله داستان نیز معنای بیشتری را بدوش میکشم..
حتی از نقطه عطف های داستان که از انجا به بعد همه چیز متفاوت میشود هم..
من مجازی بودن اتفاقات موجود در ذهن خواننده را، به صورتش میکوبم..
حس هایم به خودم همراه با تناقض است اری.. همان حس خاطر جمعی و خشونت هنگام کوباندن حقایق و... این تنها چیزی است که از خودم دوست ندارم
مافیا بازی کردن با بچه ها هم قشنگ یک فیلم کمدیه..
تو شب یکی بهم میگه گاد فلانی چشاش بازه بعد اینکه خودش از کجا فهمید فلانی چشاش بازه هم حکم همون نمازتو شکستی گفتن وسط نمازو داره...
نوبت مافیا میشه میگم مافیا پاشه .بیدار نمیشه..بلند میگمم مافیااا پاشهه..بلند میشه چشم بسته می ایسته..میگم چرا پاشدی؟؟میگه خودت گفتی.. کلا لو میره..بعد نوبت دکترمیشه..دکتر برای بار صدم خواهرکوچیکشو نجات میده(حالا این خواهر و برادر دائم در حال جنگ و دعوانا)
بعدشم کارآگاه ..این اخری خیلی نوبر بود استعلام منو گرفت گفتم نه..صبح پاشده میگه دلیل بیار چرا مافیا نیستی...
داداش آتئیستا همچین کاری نکردن با خدا که تو کردی..