eitaa logo
نو+جوان
47.2هزار دنبال‌کننده
7هزار عکس
2.8هزار ویدیو
348 فایل
🌐 رسانه اختصاصی نوجوانان و دانش آموزان سایت Khamenei.ir 📭 ارتباط با نو+جوان @Alo_Nojavan ✅ سایت👇 🔗 Nojavan.Khamenei.ir
مشاهده در ایتا
دانلود
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 صلی اللَّه ‌علیک یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام 🥀 مثل امروزی احساس میکنند که پدر آنها از میان آنها رفته... 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥹 شعری که آقای شهیدمون رو منقلب کرد 💔 این بار هم از اول مجلس شهدا را چیدند... 📲 نسخه مناسب برای شبکه‌های اجتماعی 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
نو+جوان
📖 | پاس آخر 1️⃣ قسمت اول _ بخش دوم ✍️ زهرا حسن‌آبادی 🥹 ناگهان انگار تمام استخوان‌های مهرزاد ذوب شدند. خودش هم آب شد و ریخت روی فرش ایوان. نفهمید مامان کِی کنارش نشست. نفهمید صورت مامان کِی خیس شد. نفهمید مادرجون کِی با عصا خودش را رساند روی ایوان. نفهمید آخرین نور روز کِی خاموش شد و لامپ نیمه‌جان ایوان را چه کسی روشن کرد. مگر هنوز کسی در دنیا بود؟ 😓 داراب صدایش می‌زد. «مهرزاد!» نه، داراب دیگر نبود. پس کی صدایش می‌زد؟ صدای لرزان یک کبوتر چاهی می‌آمد. «مهرزاد!» مادرجون یک لیوان لب‌طلایی گرفته بود جلویش. لیوان را گرفت و زل زد به حبه‌های قند که لحظه‌ای توی آب می‌چرخیدند و لحظۀ بعد در حجمی از آب توی لیوان دیگر نبودند. درست شبیه داراب، که لحظه‌ای توی خانه‌شان خواب بود و لحظۀ بعد اثری از او در دنیا نمانده بود. صدای بال زدن آمد و صدای کبوتر چاهی در تاریکی گم شد. 😞 یک ساعت بعد که مهرزاد توانست روی پاهایش بایستد، فقط دو کلمه گفت: «برگردیم خونه.» یادش می‌آید که داراب دیگر نیست. بدوبیراه‌ها را تا آخر پاک می‌کند و به‌جایشان می‌نویسد: خیلی نامردی! و دکمۀ ارسال را می‌زند. 🚪 پله را به آسانسور ترجیح داده تا خودش را جمع‌وجور کند، ولی به طبقۀ دوم که می‌رسد، آرزو می‌کند کاش قرارش طبقۀ پنجم بود. در باز است. ده پانزده جفت کفش پسرانه پشت در پخش‌وپلا هستند. صبر می‌کند قلبش، که به‌خاطر بالا آمدن از پله‌ها به تپش افتاده، آرام شود. بی‌آنکه بداند، دارد پوست کنار یکی از ناخن‌هایش را می‌جود. قبل از آرام شدن قلبش، یک نفر توی قاب روبه‌رویش ظاهر می‌شود. «چرا جلوی در وایسادی؟» مهرزاد ساعتش را دور مچ می‌چرخاند. «گفتم شاید زود باشه.» 👀 ابروهای پسر بالا می‌روند و گونۀ راستش چال می‌افتد. «زود؟ اینجا همیشه دیره! بیا تو، حاجی.» و بدون اینکه منتظر مهرزاد بماند، غیبش می‌زند. چند لحظه بعد صدایی که انگار تازه دورگه شده بلند می‌شود. «پس چرا نیومد تو؟» چاره‌ای نمانده. کفش‌هایش را درمی‌آورد و یک قدم می‌گذارد داخل. توی خانه‌ای خالی با کف موکت‌شده ایستاده. سرش سمت صداها می‌چرخد و صاحبان کفش‌ها را پیدا می‌کند که در حلقه‌ای نامنظم روی موکت قهوه‌ای نشسته‌اند. ده پانزده جفت چشمِ خیره زبانش را بی‌اجازۀ خودش حرکت می‌دهند. «ببخشید!» 🔸 سکوتِ لحظه‌ای، مثل ظرف بلور پر از تیله‌ای که روی سرامیک افتاده باشد، می‌شکند. صدای تازه‌دورگه‌شده را از بین ته‌ماندۀ خنده‌ها تشخیص می‌دهد. «به شرط بستنی!» گوینده پسری است با تی‌شرت طوسی که بینی خمیده‌اش جلب‌توجه می‌کند. دندان‌های مهرزاد روی هم فشار می‌آورند؛ نیت کرده‌اند دهانش را بسته نگه دارند. پسر طوسی انگار متوجهِ لنگ‌درهواییِ مهرزاد می‌شود. «بیا بشین، عامو. اینجا از این لفظ‌قلم‌بازی‌ها نداریم.» مهرزاد جلو می‌رود و حواسش هست با کسی چشم‌درچشم نشود. دو نفر برایش جا باز می‌کنند. یکی می‌گوید: «خب، آقا. می‌گم بیخود شلوغش نکنیم. همین جمع خودمون بسه.» مهرزاد، که از شر نگاه‌ها خلاص شده، پسرها را برانداز می‌کند. یکی دیگر می‌گوید: «اتّفاقاً هرچی بیشتر بهتر!» 😕 نفر قبلی می‌گوید: «کی گفته؟ معلوم نیست غریبه‌ها اصلاً بازی بلد باشن!» سومین نفری که وارد بحث می‌شود مثل مهرزاد سیاه پوشیده. «یکی به سینا بفهمونه همه این‌ها واسه اینه که محله سرپا بشه.» صداها توی هم می‌روند و چند دست به‌سمت مرکز حلقه دراز می‌شوند. چشم مهرزاد توی حلقه دور می‌زند و یک سیاه‌پوش دیگر را هم می‌بیند که یک‌زانو نشسته. ساکت است و خیره به زمین. هنوز مشغول تماشای اوست که چشم از زمین برمی‌دارد و، انگار که خبرش کرده باشند، تا چشم مهرزاد صاف بالا می‌آید. قبل از اینکه نگاهش را فراری دهد، تصویر یک جفت چشم توی سرش ثبت می‌شود که هرچه به حاشیۀ صورت نزدیک‌تر می‌شوند، بیشتر فرومی‌افتند. 😤 سینا صدایش را بلندتر می‌کند. «غریبه بیاریم، گند می‌خوره تو کار.» صدای پسری که از بقیه کمک خواسته بود جیغ می‌شود. «برو بابا! تو هیچی حالیت نیست!» «تو دیگه چی می‌گی، جوجه؟!» دوباره صداها قاتی می‌شوند و دست مهرزاد می‌رود سمت لبش. کاش یکی به او می‌گفت که ماجرا چیست. روی بیشتر چهره‌ها اخم افتاده. تنها کسی که صدایش درنمی‌آید همان پسری است که چشم‌هایش دارند سقوط می‌کنند. مهرزاد پوست لبش را می‌کند و فکر می‌کند، همان‌طور که پیش‌بینی می‌کرد، از این جمع کار به‌دردبخوری درنمی‌آید. شاید بهتر باشد همین حالا برود. ⏳ این داستان ادامه دارد... 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 یک ماه متفاوت، یک کتاب متفاوت 📖 🛒 اگه تا حالا کتاب «تفسیر سوره حمد» آقا رو تهیه نکردی، فرصت رو از دست نده و با شرایط ویژه بگیرش: 📕 نسخه فیزیکی با ۲۵درصد تخفیف با کد « hamd » از👇 🌐 shop.khameneibook.ir/product/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%AF 📱 نسخه الکترونیکی با ۴۰ درصد تخفیف از👇 🌐 taaghche.com/book/123485/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%AF 🏁 این‌طوری تو «کاشفان حمد» هم از بقیه جلو میفتی 😎 ⏰ تا پایان ماه رمضان فرصت داری تا خودت رو آماده کنی و از لینک زیر شرکت کنی 👇 🌐 survey.porsline.ir/s/y74HZAko 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_Khamenei
😍 پویش قرآنی 2️⃣2️⃣ ✨ ما هر سحر ماه مبارک رمضان، سه تا آیه کوتاه، توی کانال می‌ذاریم 📸 شما تا شب فرصت دارین یه عکس از گالری‌تون یا از حال‌وهوای اون روزتون که به یکی از آیه‌ها بخوره رو انتخاب کنین و توی قالب مخصوصی که براتون می‌ذاریم قرار بدین و برامون به shad.ir/Safir_nojavan بفرستین 🎁 تو این پویش شرکت کنین و هدیه بگیرین 😇 برای دریافت قالب‌های روزانه شرکت در این پویش‌، کانال مثبت‌ما در شاد رو دنبال کنین 👇 💢 shad.ir/Mosbat_Ma 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @nojavan_khamenei
✌️ پافشاری کنید ❤️ ممکنه بعضیامون فدا بشن ولی راه خدا پیروز میشه 🌷 شهید آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای و نوجوانان ایران اسلامی 🌱 @Nojavan_khamenei
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎 ما ایرونی‌ها اینجوری ایم! 📝 یه روایت واقعی از روزهای جنگ 💥 ؟ 💫 نو+جوان؛ انرژی امید ابتکار 🌱 @Nojavan_khamenei