صدای گنجشک ها همهی شهر رو پر کرده. جوری از ته دلشون ذکر میگند و حمد خدارو به جا میارن و درد و دل های عاشقانه شون با خدا رو جار میزنند که انگاری فقط اونا هستند و دلبری برای خدا.
@nonvaqalam
نون والقلم
و در انتها من و تو میمانیم. @nonvaqalam
تو؟
مرهم درد ها.
@nonvaqalam
نون والقلم
و در انتها من و تو میمانیم. @nonvaqalam
تو؟
همدم همیشگی.
@nonvaqalam
زنی در حجاز سرآمد زنان بود، ثروتمندترین زن آن روزها بود، تاجر بود. نامش ورد زبان ها بود. بیشمار خواهان داشت.
اما دل در گروی امین شهر داد، محمد امین. از آن روزی که به همسری محمد در آمد، تا روزی که اولین زن مسلمان دنیا شد، یا آن زمان هایی که قدم به قدم همراه رسول خدا آمد و هزاران سختی را به جان خرید، روزی که مادر شد و فاطمه را به دنیا آورد، یا وقتی که تمام ثروتش را در راه اسلام فدا کرد، و تا لحظهای که در حجرهی کوچک و ساده آخرین نفس هایش را میکشید، هیچگاه دست از حُب به خدا و رسولش بر نداشت. ثروتمندترین بانوی حجاز زمان رحلتش حتی قدر یک کفن دارایی نداشت. او تمام دار و ندارش را برای هدایت و سعادت ما خرج کرده بود.
تو بهترین مصداق امالمؤمنينی.
_ رحلت همسر عزیز رسول خدا (ص)، حضرت خدیجه (س).
۱۰ رمضان ۱۴۴۷
@nonvaqalam
حضرت محمد (ص):
خديجه (س) كسی بود كه در روزی كه مردم مرا تكذيب می كردند او مرا تصديق كرد. روزی كه همه برای من چنگ و دندان می كشيدند در اين دين اسلام مثل كوه پناهم بود. او بود كه با مال و ثروتش كمكم كرد.
@nonvaqalam
به قول آقامصطفی چمران تو فیلم چ:
_ تا وقتی صدای اذان از گلدستهها بلنده، ناامیدی گناه کبیرهس!
@nonvaqalam
اللهمَّ اجْعَل قائدنا و سَیدنا السَیّد علی الخامنهای فـی دِرعِـکَ الحَصینَةِ الَّتـی تَجْعَـلُ فیها مَن تُریـد.
در تاریخ بنویسید:
روزی روزگاری، دشمنان سرزمینی گلو پاره کردند که برای کمک میآیند. برای نجات. برای آزادی. برای آبادی.
روزی شعارشان زن، زندگی، آزادی بود. روزی بر چهره کریه شان لبخندی آویختند که مثلاً منجی بشریت هستند.
عدهای باور کردند. دشمن آمد و زد و خون ریخت. و زمانی وطن فروشان شدند پیاده نظام آن پست فطرتان. عدهای دوباره گول خوردند، به آنان خواهش کردند، تمنا کردند که شیطان، که اهریمن بیایید نجاتشان دهد. آزادشان کند.
آنها دوباره آمدند اما نه برای آبادی، بلکه برای ویرانی. آمدند و خون هایی ریختند. خون دختربچه های دبستانی را.
دخترکانی که روزه شان را با شهادت افطار کردند. درس امروز آنان وطن بود و جان دادن برای میهن.
@nonvaqalam
میدانی بدترین خبر عمرم را سحر یازدهم رمضان شنیدم. خبری که هنوز هم مرا سرپا نکرده است.
آن زمانی که شنیدم دوباره به خاکمان حمله شده. اولین کلامم این بود آیا شما سالمید؟ شما زنده اید؟ زمانی که داشتم برای کودکان مینابی مینوشتم، در سرم این بود که شما سالمید. شما زنده اید. اما خب آن لحظه ها شما پرکشیده بودید و به سمت خدا پرواز کرده بودید. البته که حالا هم زندهاید. شهدا زندهاند و در محضر خدا روزی میخوردند. این را خدا گفته است.
نگران بودم، نگران بودیم. اینکه گوش هایم در شب نهم اسفند ماه چه شنید و خشمگین شدم بماند. با خودم میگفتم این یزیدیان بی خودی هلهله میکنند و خوشحال اند. آقا حالشان خوب است و فردا برایمان سخنرانی میکنند و مارا با آن تبسم زیبایشان، با آن کلام پر مهرشان، آرام میکنند. اما... اما سحرگاه یازدهم رمضان بدترین خبر عمرم را شنیدم. گوش هایم را گرفته بودم که نشنوم. اما شما رفته بودی . شما رفته ای. شما به آرزویتان رسیدید. حضرت خدیجه برایتان عجب مادری کردند آقاجان. در روز شهادت ایشان، شهید شدید امام شهید من. قرار بود ما فدای شما شویم. اما شما فدای ما شدید. هنوز هم باورم نمیشد. یعنی نمیخواهم باور کنم که دیگر نیستید. هنوز فکر میکنم هستید. هی یادم میرود نیستید. هنوز حالم جا نیامده. البته که حالم جا نمیآید. ولی میخواهم از روز های بعد از نبودنتان بنویسم. از روزهای که دلمان، قلبمان داغدار است. از نقطه نقطهی ایرانِ غمگین. از اشک های که در فراق تان ریخته میشود. از رشادت های فرزندانتان. از....
خدایا ما بهترین، بزرگترین و تنها دارایی مان را فدا کرده ایم. دیگر چیزی نداریم. به برکت خون این شهید عزیز ظهور حجتت، مهدی (عج) را برسان.
@nonvaqalam
گمان میکنند با ریخته شدن خون آسید علی خامنهای دیگر همه چیز تمام میشود. اما نمیدانند از قطره قطرهی همچون خونی، هزاران لاله میروید.
همان که همه میگویند شهید سید علی خامنه ای از سید علی خامنه ای ترسناک تر است.
@nonvaqalam