eitaa logo
تربیت فرزند نوردیده
89.9هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.6هزار ویدیو
27 فایل
🔸 اینجا با کمک یک تیم حرفه‌ای اینهارو براتون آماده می‌کنیم😊👇 - داستان‌های آموزنده قرآنی (اختصاصی😌) - نکات کلیدی تربیت فرزند👌 - آموزش‌‌ قرآن برای کودکان - مسابقات قرآنی - معرفی کتاب پیام 👈 @nooredideh_ad تبلیغات 👈 @nooredid مدیر 👈 @ali_tayebiyan کپی ❌
مشاهده در ایتا
دانلود
حنجره‌هارو نرم کنید😊 ان شاءالله امشب یک داستان به صورت متنی می‌ذاریم + سوالات و تمارین و... که برای بچه‌هاتون بخونید مربیان، معلمان، مبلغان و والدینی که دنبال یک کار ویژه و اثرگذار تربیتی هستند آماده باشن که از این ظرفیت بهترین استفاده رو داشته باشند، ان شاءالله مهمتر از داستان تمارین بعدش هست
هدایت شده از داستان نوردیده | متنی | VIP
🌿 داستان اول: وقتی داداش کوچیکه سرفه می‌کنه! یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود… دو تا داداش مهربون بودن به اسم علیرضا و محمد که با پدر و مادرشون تو یه خونه‌ی خیلی قشنگ زندگی می‌کردن. خونه‌شون خیلی بزرگ نبود، اما چون همیشه مرتب و تمیز بود، خیلی دلنشین و دوست‌داشتنی بود راستی، علیرضا سال دیگه می‌خواست بره کلاس دوم! باباش همیشه می‌گفت: «خداروشکر که علیرضا زرنگه و نمره‌هاش عالیه. کاش داداش محمد هم وقتی بزرگ شد و رفت مدرسه، مثل علیرضا نمره‌هاش عالی باشه» (📌 اینجا مکث کوتاه کنید و از کودک بپرسید: «به نظرت چرا بابا گفت خداروشکر؟ زرنگ بودن و موفق شدن از کجا میاد؟» کمکش کنید بفهمه توانایی‌ها هم نعمت هستن) داداش محمد خیلی کوچولو بود و زیاد گریه می‌کرد. یه روز که محمد خیلی گریه می‌کرد، علیرضا غرغرکُنان رفت پیش مامانش و بهش گفت: «مامانی! از دست گریه‌های داداش سرم درد گرفت… چقدر گریه می‌کنه!» مامان فوری گفت: «پسر گلم، باید خداروشکر کنیم که به داداشی یاد داده گریه کنه» علیرضا با تعجب پرسید: «مامان! چرا خداروشکر کنیم؟ گریه که خوب نیست!» مامان لبخند زد و گفت: «چرا عزیزم، اگه داداشی گریه نمی‌کرد، ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیدیم چه مشکلی داره تا کمکش کنیم. خداروشکر که بلدِ گریه کنه» علیرضا یه کم فکر کرد، بعد گفت: «مامانی! فهمیدم چرا داداشی گریه می‌کنه! چون بلد نیست حرف بزنه، واسه همین گریه می‌کنه تا ما بفهمیم یه چیزی می‌خواد؛ مثلا گرسنه هست یا دلش درد میکنه یا دستشویی زده... وای مامان! چقدر خوبه که داداش بلده گریه کنه… خدایا شکرت!» (📌 این قسمت جای مهمیه؛ به کودک نشون بدید بعضی چیزها که اولش بد به نظر میاد، در واقع نعمت پنهانه. بپرسید: «تا حالا چیزی بوده اول فکر کنی بده، بعد بفهمی خوبه؟») مامان خندید و گفت: «ماشاءالله به پسر زرنگم! حالا بیا کمک کن تا قبل از اینکه بابا برسه خونه، با همدیگه سفره رو بندازیم» + «چشم مامانی!» علیرضا با مامان سفره رو پهن کردن. فقط برنج مونده بود که میخواستن بیارن سر سفره. همین‌طور که مامان داشت برنج رو تو دیس می‌کشید، یه‌دفعه صدای زنگ در خونه اومد! (دینگ دینگ) علیرضا دوید سمت در، وقتی صدای بابا رو شنید، با خوشحالی داد زد: «اومدم باباجونم!» بعدشم در رو باز کرد و گفت: «سلام بابا جووون!» وااای! بابا یه عالمه کیسه خرید دستش بود! علیرضا چند تا از کیسه‌ها رو گرفت تا کمکش کنه. وقتی اومدن داخل، سفره آماده بود و برنج هم سر سفره گذاشته شده بود. مامان که خریدها رو دید گفت: «خدایا شکرت، چقدر نعمت دادی به ما! خدایا شکرت که بابایی سالمه و برامون زحمت می‌کشه» علیرضا سریع گفت: «مامانی! چرا از بابا تشکر نمی‌کنی؟ بابایی اینا رو خریده!» مامان و بابا خندیدن. مامان گفت: «آقا علیرضا! اگه یه کوچولو صبر داشته باشی، از بابایی هم تشکر می‌کنم»، بعدشم مامان به بابا گفت:«آقا دست شما درد نکنه» (📌اینجا مفهوم مهم داستانه: هم از آدم‌ها تشکر می‌کنیم هم از خدا. برای کودک توضیح بدید آدم‌ها وسیله هستن، اما نعمت و توانایی از طرف خدا میاد) همه نشستن سر سفره و شروع کردن به غذا خوردن. به‌به! چه قورمه‌سبزی خوشمزه‌ای بود! اما یهو یه اتفاقی افتاد… ای وای! یه لقمه پرید تو گلوی داداش محمد! علیرضا سریع یه لیوان آب آورد و داد به مامان که بده به داداشی... مامان یه کمی به داداش آب داد و بعدش محمد کوچولو چند تا سرفه کرد و حالش خوب شد. مامان و بابا با هم گفتن: «خداروشکر حالش خوب شد! علیرضا جان، خدا خیرت بده که زود آب آوردی» علیرضا ناراحت شد و گفت: «مامان جونم… من آب آوردم. چرا می‌گی خداروشکر؟» مامان با مهربونی گفت: «پسر گلم، اگه یه کوچولو دقت کنی، می‌فهمی هر نعمتی که داریم از طرف خداست. مثلا اگه تو سالم نبودی و نمی‌تونستی بدوی و آب بیاری، ممکن بود داداشی حالش بد بشه. حالا بگو ببینم، چه کسی تو رو سالم آفریده؟» علیرضا رفت تو فکر… بعد یه‌دفعه گفت: «مامان! واسه همین وقتی بابا خرید کرد، اول گفتی خدایا شکرت؟» وقتی علیرضا اینو گفت، مامان و بابا لبخند زدن و بابا گفت: «من که همیشه می‌گم خداروشکر علیرضا زرنگه!». خلاصه بعد از غذا، بابا و مامان دست‌هاشون رو بالا بردن و گفتن: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» علیرضا پرسید: «مامان، اینی که گفتید یعنی چی؟» مامان بوسش کرد و گفت: «یعنی همه‌ی تشکرها فقط مخصوص خداست، اول از همه باید از خدا تشکر کنیم، چون هرچی خوبی تو دنیا وجود داره از خداست» علیرضا دوباره فکر کرد و گفت: «راستی مامانی… خداروشکر که تو سالمی و بلدی غذا درست کنی!» اون روز علیرضا خیلی خوشحال بود. هی دور خونه می‌دوید و بلند بلند می‌گفت: «خدایا شکرت من سالمم! خدایا شکرت بلدم بازی کنم! خدایا شکرت داداشی گریه می‌کنه! خدایا شکرت بابا میره خرید! خدایا شکرت…»
تربیت فرزند نوردیده
🌿 داستان اول: وقتی داداش کوچیکه سرفه می‌کنه! یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود… دو
زمان: حجم: 1.3M
🔸توضیحات در مورد داستانهای متنی 👈داستانهای صوتی ادامه داره؟ 👈 اثر داستان متنی در ارتباط والد و فرزند 👈 سوالات، تمارین، بازی‌ها، نکات تعاملی
دعای روز چهارم ماه مبارک رمضان🌙
42.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تندخوانی قرآن کریم | جزء چهارم 🎙استاد حسینی 📌 کانال | نور دیده👇 https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اگر دارید یک کودک (7 سال به بالا) لوس و ناسپاس بزرگ می‌کنید این سه تا کار رو انجام ندید 📌 کانال | نور دیده👇 https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0
تربیت فرزند نوردیده
🌿 داستان اول: وقتی داداش کوچیکه سرفه می‌کنه! یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود… دو
این داستان رو خوندین؟👆 https://eitaa.com/nooredideh/23955 این صوت هم گوش بدید👆 (بعدا نگید چی بود من متوجه نشدم) ان شاءالله سوالات و چالش‌های مربوط به این داستان بعد از افطار ارسال میشه☺️