هدایت شده از داستان نوردیده | متنی | VIP
🌿 داستان اول: وقتی داداش کوچیکه سرفه میکنه!
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود… دو تا داداش مهربون بودن به اسم علیرضا و محمد که با پدر و مادرشون تو یه خونهی خیلی قشنگ زندگی میکردن. خونهشون خیلی بزرگ نبود، اما چون همیشه مرتب و تمیز بود، خیلی دلنشین و دوستداشتنی بود
راستی، علیرضا سال دیگه میخواست بره کلاس دوم! باباش همیشه میگفت: «خداروشکر که علیرضا زرنگه و نمرههاش عالیه. کاش داداش محمد هم وقتی بزرگ شد و رفت مدرسه، مثل علیرضا نمرههاش عالی باشه»
(📌 اینجا مکث کوتاه کنید و از کودک بپرسید: «به نظرت چرا بابا گفت خداروشکر؟ زرنگ بودن و موفق شدن از کجا میاد؟» کمکش کنید بفهمه تواناییها هم نعمت هستن)
داداش محمد خیلی کوچولو بود و زیاد گریه میکرد. یه روز که محمد خیلی گریه میکرد، علیرضا غرغرکُنان رفت پیش مامانش و بهش گفت: «مامانی! از دست گریههای داداش سرم درد گرفت… چقدر گریه میکنه!»
مامان فوری گفت: «پسر گلم، باید خداروشکر کنیم که به داداشی یاد داده گریه کنه» علیرضا با تعجب پرسید: «مامان! چرا خداروشکر کنیم؟ گریه که خوب نیست!»
مامان لبخند زد و گفت: «چرا عزیزم، اگه داداشی گریه نمیکرد، ما هیچوقت نمیفهمیدیم چه مشکلی داره تا کمکش کنیم. خداروشکر که بلدِ گریه کنه»
علیرضا یه کم فکر کرد، بعد گفت: «مامانی! فهمیدم چرا داداشی گریه میکنه! چون بلد نیست حرف بزنه، واسه همین گریه میکنه تا ما بفهمیم یه چیزی میخواد؛ مثلا گرسنه هست یا دلش درد میکنه یا دستشویی زده... وای مامان! چقدر خوبه که داداش بلده گریه کنه… خدایا شکرت!»
(📌 این قسمت جای مهمیه؛ به کودک نشون بدید بعضی چیزها که اولش بد به نظر میاد، در واقع نعمت پنهانه. بپرسید: «تا حالا چیزی بوده اول فکر کنی بده، بعد بفهمی خوبه؟»)
مامان خندید و گفت: «ماشاءالله به پسر زرنگم! حالا بیا کمک کن تا قبل از اینکه بابا برسه خونه، با همدیگه سفره رو بندازیم»
+ «چشم مامانی!»
علیرضا با مامان سفره رو پهن کردن. فقط برنج مونده بود که میخواستن بیارن سر سفره. همینطور که مامان داشت برنج رو تو دیس میکشید، یهدفعه صدای زنگ در خونه اومد! (دینگ دینگ)
علیرضا دوید سمت در، وقتی صدای بابا رو شنید، با خوشحالی داد زد: «اومدم باباجونم!» بعدشم در رو باز کرد و گفت: «سلام بابا جووون!»
وااای! بابا یه عالمه کیسه خرید دستش بود! علیرضا چند تا از کیسهها رو گرفت تا کمکش کنه. وقتی اومدن داخل، سفره آماده بود و برنج هم سر سفره گذاشته شده بود. مامان که خریدها رو دید گفت: «خدایا شکرت، چقدر نعمت دادی به ما! خدایا شکرت که بابایی سالمه و برامون زحمت میکشه»
علیرضا سریع گفت: «مامانی! چرا از بابا تشکر نمیکنی؟ بابایی اینا رو خریده!» مامان و بابا خندیدن.
مامان گفت: «آقا علیرضا! اگه یه کوچولو صبر داشته باشی، از بابایی هم تشکر میکنم»، بعدشم مامان به بابا گفت:«آقا دست شما درد نکنه»
(📌اینجا مفهوم مهم داستانه: هم از آدمها تشکر میکنیم هم از خدا. برای کودک توضیح بدید آدمها وسیله هستن، اما نعمت و توانایی از طرف خدا میاد)
همه نشستن سر سفره و شروع کردن به غذا خوردن. بهبه! چه قورمهسبزی خوشمزهای بود! اما یهو یه اتفاقی افتاد… ای وای! یه لقمه پرید تو گلوی داداش محمد!
علیرضا سریع یه لیوان آب آورد و داد به مامان که بده به داداشی... مامان یه کمی به داداش آب داد و بعدش محمد کوچولو چند تا سرفه کرد و حالش خوب شد. مامان و بابا با هم گفتن: «خداروشکر حالش خوب شد! علیرضا جان، خدا خیرت بده که زود آب آوردی»
علیرضا ناراحت شد و گفت: «مامان جونم… من آب آوردم. چرا میگی خداروشکر؟»
مامان با مهربونی گفت: «پسر گلم، اگه یه کوچولو دقت کنی، میفهمی هر نعمتی که داریم از طرف خداست. مثلا اگه تو سالم نبودی و نمیتونستی بدوی و آب بیاری، ممکن بود داداشی حالش بد بشه. حالا بگو ببینم، چه کسی تو رو سالم آفریده؟»
علیرضا رفت تو فکر… بعد یهدفعه گفت: «مامان! واسه همین وقتی بابا خرید کرد، اول گفتی خدایا شکرت؟»
وقتی علیرضا اینو گفت، مامان و بابا لبخند زدن و بابا گفت: «من که همیشه میگم خداروشکر علیرضا زرنگه!». خلاصه بعد از غذا، بابا و مامان دستهاشون رو بالا بردن و گفتن: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ»
علیرضا پرسید: «مامان، اینی که گفتید یعنی چی؟» مامان بوسش کرد و گفت: «یعنی همهی تشکرها فقط مخصوص خداست، اول از همه باید از خدا تشکر کنیم، چون هرچی خوبی تو دنیا وجود داره از خداست» علیرضا دوباره فکر کرد و گفت: «راستی مامانی… خداروشکر که تو سالمی و بلدی غذا درست کنی!»
اون روز علیرضا خیلی خوشحال بود. هی دور خونه میدوید و بلند بلند میگفت: «خدایا شکرت من سالمم! خدایا شکرت بلدم بازی کنم! خدایا شکرت داداشی گریه میکنه! خدایا شکرت بابا میره خرید! خدایا شکرت…»
تربیت فرزند نوردیده
🌿 داستان اول: وقتی داداش کوچیکه سرفه میکنه! یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود… دو
زمان:
حجم:
1.3M
🔸توضیحات در مورد داستانهای متنی
👈داستانهای صوتی ادامه داره؟
👈 اثر داستان متنی در ارتباط والد و فرزند
👈 سوالات، تمارین، بازیها، نکات تعاملی
42.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تندخوانی قرآن کریم | جزء چهارم
🎙استاد حسینی
📌 کانال #تربیت_فرزند | نور دیده👇
https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اگر دارید یک کودک (7 سال به بالا) لوس و ناسپاس بزرگ میکنید این سه تا کار رو انجام ندید
📌 کانال #تربیت_فرزند | نور دیده👇
https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0
تربیت فرزند نوردیده
🌿 داستان اول: وقتی داداش کوچیکه سرفه میکنه! یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود… دو
این داستان رو خوندین؟👆
https://eitaa.com/nooredideh/23955
این صوت هم گوش بدید👆
(بعدا نگید چی بود من متوجه نشدم)
ان شاءالله سوالات و چالشهای مربوط
به این داستان بعد از افطار ارسال میشه☺️
هدایت شده از داستان نوردیده | متنی | VIP
🌿 سوالات مربوط داستان «وقتی داداش کوچیکه سرفه میکنه»!
🔴 بخش اول: سؤالهای کارآگاهی 🕵️♂️ (برای تقویت دقت و حافظه شنیداری - هر بخش ۳ سؤال مهم با پاسخ داخل پرانتز)
- سوال اول: چرا مامان گفت باید خداروشکر کنیم که داداش محمد گریه میکنه؟ (چون گریه کردن باعث میشه بفهمیم چه مشکلی داره و بتونیم کمکش کنیم)
- سوال دوم: وقتی بابا کلی خرید انجام دادو آورد خونه، مامان اول از چه کسی تشکر کرد؟ (اول از خدا تشکر کرد)
- سوال سوم: وقتی لقمه تو گلوی محمد پرید، چه کسی سریع کمک کرد و چه کاری انجام داد؟ (علیرضا سریع آب آورد و...)
🔴 بخش دوم: سوالهای صندلی داغ 🔥 (برای فکر کردن درباره چرایی رفتارها – ۳ سؤال تحلیلی مهم با پاسخ پیشنهادی داخل پرانتز)
- سوال اول: اگر علیرضا جای مامان بود و بچه کوچکش گریه میکرد، باید عصبانی میشد یا دنبال فهمیدن دلیل گریه میرفت؟ چرا؟ (باید دنبال دلیل گریه میرفت، چون گریه کردن راهِ حرف زدن نوزاده)
- سوال دوم: چرا مامان هم از خدا تشکر کرد و هم از بابا؟ (چون بابا وسیله آوردن نعمت بود، اما سلامتی و توانایی کار کردن از طرف خداست)
- سوال سوم: اگر تو جای علیرضا بودی و دیدی داداشت خفه شده، چه کار میکردی؟ چرا باید سریع کمک کنیم؟ (سریع کمک میکردم یا بزرگتر صدا میزدم؛ چون کمک کردن نشانه مهربانی و مسئولیتپذیریه)
🔴 بخش سوم: تمرین و بازی 🥳
🎯 #بازی «کارآگاه نعمتها»
به کودک بگید: «امروز توی خونه راه برو و هر نعمتی که میبینی کشف کن؛ مثلاً بگو: «خداروشکر که آب داریم»، «خداروشکر که پا دارم راه برم» و... (وقتی 10 تا نعمت رو کشف کردی بیا پیش من یه جایزه بهت بدم (جایزه کوچک؛ خوراکی یا...)
🎯 #تمرین «سه شکر قبل خواب»
یه قانون بذارید بخونه و اون هم اینکه: همهی اعضای خانواده هر شب قبل از خواب، باید سه تا از نعمتهای خدارو بگه که اون روز تجربه کرده. مثلاً: «خداروشکر که امروز با بابا بازی کردم»، «خداروشکر که سالم بودم» (این تمرین باعث میشه ذهن کودک دنبال خوبیها بگرده)
🎭 #بازی نمایشی کوتاه
یه بار نقشها رو عوض کنید؛ کودک بشه مامان یا بابا و شما نقش علیرضا رو بازی کنید و بپرسید: «چرا اول از خدا تشکر کردی؟» این بازی هم فهم مفهومی رو بالا میبره هم کلی خنده رو لبهاتون میاره😄
🔴 بخش چهارم: #نکته_طلایی برای والدین ✨
در این داستان، نقطه طلایی «مدلسازی عملی شکرگزاری» بود. بچهها بیشتر از اینکه از حرفهای شما یاد بگیرن، از دیدنِ کارهای شما یاد میگیرن. وقتی شما در موقعیتهای عادی زندگی (خرید کردن، غذا خوردن، حتی یک لیوان آب و...) با صدای بلند و طبیعی میگید «خداروشکر»، در واقع دارید یک الگوی ذهنی میسازید.
👈 تکرار همین جملههای ساده در فضای خانه، به #تربیت_دینی فرزند و شکل گیری نگاه توحیدی به زندگی خیلی مؤثر هست و کمکم نگاه کودک رو از «دیدن آدمها بهعنوان منبع مستقل» به «دیدن خدا بهعنوان سرچشمه نعمتها» تغییر میده، بدون اینکه مجبور باشید هی راه برید و براش سخنرانی کنید😊
تربیت فرزند نوردیده
🔸داستان صد و شانزده: بابا و مامان زرنگ! ✨ در این داستان به صورت غیر مستقیم به دنبال بیان بخشی از پ
کانال تربیت فرزند نور دیدهداستان 117.mp3
زمان:
حجم:
19.1M
🔸داستان صد و هفده: فامیل دوووور ✨
در این داستان به صورت غیر مستقیم به دنبال بیان بخشی از پیام آیهی هشتاد و سوم سوره بقره برای کودکان هستیم.
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلَّا قَلِيلًا مِّنكُمْ وَأَنتُم مُّعْرِضُونَ». / بقره: 83
برخی از نکات مطرح شده در داستان؛
- توجه به زحمات مادر
- کمک به نیازمندان
- توجه به اجر بیشتر در ماه رمضان
- توجه به عیادت از مریض
🎙 علی طیبیان
#داستان_و_قرآن
📌کانال #تربیت_فرزند | نور دیده👇
https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0
(برای بقیه بچهها هم بفرستید😊)
توجه کنید🌹
قابل توجه مربیان، مدیران مدارس، معلمان، مبلغین حوزه علمیه، فعالین فرهنگی و والدین که با گروه سنی کودک در ارتباط هستند
برای دریافت متن داستانها به همراه سوالات، تمارین، بازیها و... مرتبط با هر داستان میتونید به ادمین نوردیده پیام بدید تا توضیحات کامل رو براتون ارسال کنن👇
@nooredideh_ad
@nooredideh_ad
(داستانهای صوتی مثل گذشته همینجا در اختیار والدین قرار میگیره❤️)
43.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تندخوانی قرآن کریم | جزء پنجم
🎙استاد حسینی
📌 کانال #تربیت_فرزند | نور دیده👇
https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0
🔸 به فرزندتان تنه نزنید!
فرض کنید شما ظرفی پر از شیر، از مغازه ای گرفته و می خواهید به منزل ببرید. چون این ظرف پر می باشد، بسیار آهسته و با احتیاط کامل حرکت می کنید، تا چیزی از شیر بر زمین نریزد. اما اگر در این حال کسی آمد و به شما تنه زد، و نصف ظرف شیر بر زمین ریخت، در این هنگام، دیگر شما در حرکت، احتیاط نمی کنید و آهسته نمی روید؛ بلکه بدون هیچ هراسی، می توانید به سرعت حرکت کنید؛ چون دیگر خوف ریختن شیر وجود ندارد.
دربارۀ کودکانِ خود نیز سعی کنید کودک شما خیال کند که ظرف حیثیت و حرمت او پر می باشد و باید با احتیاط کامل رفتار کند، و تلاش کند کسی به او تنه نزند؛ امّا اگر شما آمدید و به او تنه زدید، دیگر ظرف حرمت و شخصیت او تقلیل خواهد یافت، و طبعاً دیگر نباید توقع داشته باشید که این کودک رفتارش با شما مثل سابق باشد.
پس، این نکتۀ مهم را فراموش نکنید که گاهی «تغافل» لازم است، به این معنا که شما از عیوب فرزندانتان آگاه باشید، اما کودک شما اطلاع نداشته باشد که شما از عیوب او آگاه هستید.
آگاه بودن شما از عیوب فرزندانتان خوب است، اما آگاه بودن ایشان از این که شما عیوب وی را می دانید، خوب و به صلاح نیست.
آیت الله حائری شیرازی
📌 کانال #تربیت_فرزند | نور دیده👇
https://eitaa.com/joinchat/971833344C27493babe0