.
تو این مدت که این اتفاقا افتاد
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود
الان من کجای این تاریخ ایستادم ؟!
چه کاری برای انجام دادن دارم ؟!
اصلا کاری هست ؟!
.
.
من همیشه می گفتم چرا من تو دهه شصت زندگی نکردم 🥲
وسطِ حال و هوای جنگ
کمک های پشت جبهه
همبستگی مردم
سنگر مسجد و...
همون حال و هوا 🤌
خیلی دوست داشتم اون موقعی باشم که حداقل کاری هست برای انجام دادن ...
.
.
چون فکر می کردم کار هست برای انجام دادن ، مختصِ همون موقعا بود
الان نیست !!!!! 🙂
.
.
یهو انگار منو پرت کردن همون دوران
دوران جنگ
سال های شصت
به خودم اومدم دیدم عه میگم من نمی دونم باید چکار کنم ؟!
چه کاری بهتره من انجام بدم ؟!
دلم نمی خواد زندگی عادی مو داشته باشم
حداقل همین موقع
دلم نمی خواد بی تفاوت باشم 💔
دلم نمی خواد تماشاگر باشم
دلم نمی خواد نمی خواد...
بله نمی دونستم باید چکار کنم
کار زیاد بود برای انجام دادن
اما من نمی دونستم چکار کنم ؟! 🥲
.
.
دوست داشتم حداقل تو همین اتفاقایی که داشت می افتاد من یه گوشه ای رو بگیرم
بگم آقا اینجا با من !!!
چون دلم نمی خواست بی تفاوت باشم ! 🥲💔
.
.
دیدم اگر بخوام جدنی یه گوشه ی کار مهمی رو بگیرم
و گوشم به حرف آقا باشه
و دستم بره سمت کاری که ایشون مدنظرشِ
باید خودمو از قبل آماده می کردم 🥲❤️🩹
باید قبلش خواب نمی بودم 🤌
.