من سیگاری نیستم🗣
راه کنآدا از قم میگذرد. به یاد داشته باشید.
اینکه راه کانادا از قم میگذرد، یک نکتهی حیاتی است. یعنی ممکن بود راه کانادا از هرجایی بگذرد؛ مثلا شیراز، تهران، مشهد، همدان، خرمآباد، نطنز، ولی از قم میگذرد. مثلاً راه کانادا هرگز از خوزستان نمیگذرد ولی راه قم از خوزستان چرا. میفهمید؟ راه کانادا فقط از قم میگذرد از هیچکجای دیگر هم نه فقط از قم. این یک موضوع ریشهایست. اگر این قاعده را قبول کنیم، همه میتوانند راه کانادا را از قم در پیش بگیرند الّا من و بانو مجبورند تنها عزیمت کنند به کنآدا و من تا ابد اینجا خواهم ماند. شما میروید کانادا به باقی زندگیتان میپردازید و ما گم میشویم بین بیرجند و بروجرد و بجنورد که کدامشان راه قم ازشان میگذرد؟ بعضیها ذاتاً از ما جلوتر به دنیا میآیند. بعضیها کلاً قم به دنیا میآیند. بعضیها هم کلاً کانادا.
بزرگ شدن چه معنایی میتوانست داشته باشد بجز بزرگتر شدنِ ظرفی که در آن رنجها را نگهداری میکنند در این جهان؟ اساساً آدمها بزرگتر میشوند که بتوانند رنجهای بیشتری تحمل کنند و دردهای بیشتری بکشند. در این دنیا نوزادها متولد میشوند، چند صباحی راحت زندگی میکنند، بعد اگر شرایطش محیا بود چند سالی کودکی میکنند و بعد میافتند توی سراشیبیِ مرگ. خلاصهاش همین است. و یک سری از آدمها بزرگتر میشوند و سنگینتر و حریصتر؛ هر چه خاطرات بیشتری حمل کنند، پاهایشان سختتر از روی زمین کنده میشود و حریصتر میشوند برای جبرانِ رنجهایشان در همین دنیای فانی. به زبان راحتتر، عقدهایتر میشوند روز به روز. این دسته از آدم بزرگها که زیاد هم هستند، خیلی خاطره حمل میکنند و فکر میکنم که خیلی ترحم برانگیز هستند. این آدم بزرگها حتما باید به بیمارستانهای روانی مراجعه کنند. حتماً.
پینوشت: یادتان باشد، هر آدم بزرگی، آدم بزرگِ توی متن من نیست. آدم بزرگهای متنِ من کودکانی هستند در لباسِ بزرگترها، همانقدر کودکانه به دنبال اسباببازی، محبت، توجه و ...
"فعل" اولش راجعبهش فکر نمیکنی. بعدش فکر میکنی ولی حرف نمیزنی. بعدش تو کلام یه چیزی راجعبهش میپرونی که فقط بگذره ولی برای کسی تایپش نمیکنی یا جایی نمینویسی. بعدش هم تایپ میکنی و میفرستی و هم مینویسیش. بعدش یهویی میبینی حتی داری انجامش میدی.
من سیگاری نیستم🗣
واقعیت، یک جریان روبه خاتمه است و تنها جوهرهی هستی بخش به واقعیت، مرگ است. و اگر مرگ، تنها واقعیت ه
اشکالی نداره یه جملهی مطلقه نه نسبی. اشکالی نداره که آدمی. اشکالی نداره که نمیتونی بری کانادا. اشکالی نداره دوست نداره. اشکالی نداره دوستت سیگاری شد. اشکالی نداره توی درسات موفق نشدی. اشکالی نداره نتونستی بهشون بگی. اشکالی نداره که خراب شد. اشکالی نداره که شکست. اشکالی نداره که رفت. اشکالی نداره رفتی. اشکالی نداره تموم شد. اشکالی نداره تموم شدی. اشکالی نداره که جای زندگی درد میکنه. اشکالی نداره که احساس تنهایی و درموندگی میکنی. اشکالی نداره که نصفش رفته و چیزی که رفته برنمیگرده. اشکالی نداره چون شاید هزارتا مسیر مختلف وجود داشته باشه ولی مقصد همیشه یکیه. همیشه، همهی داستانا به یه جا ختم میشن. واقعیت زندگی همهی آدما اونجا معنا میگیره. اشکالی نداره چون موضوع سخت نیست. اشکالی نداره. چشماتو ببند و میتونی ببینی که پایان چقدر بهت نزدیکه و تو چقدر الکی خودتو درگیر این کردی که اشکال داره، درصورتی که هیچ اشکالی نداره. اشکالی نداره هم دلم تنگ شده هم دوستت دارم و هم زندگیم کوتاهه. اشکالی نداره که آدمیم. هیچ اشکالی نداره.
اشکالی نداره اگه دیگه نشد. مگه قرار چقدر طول بکشه؟ هرچقدرم طول بکشه بیشتر از نود سال نمیشه.
توی زندگی همه یه زمانی بوده که شبا زود میخوابیدن و صبحا زود بیدار میشدن و آدم بهتری بودن و الان دارن تلاش میکنن دوباره همون بشن. یه شوخی بیمزهی دیگه از طرف آفریدگار.