و اما ریرا عزیزم!
به پروانهها گفتم که در فقدانـت،
عطر لباست را برایم به یادگار بیاورند،
چرا که در خاطرم بسیاری ای غریبـه آشنا...
من خو کرده ام به این انتظار.
به این پرسه زدنها در اِسکله و ایستگاه.
اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم؟
- رسول یونان.
نه بوی خاک نجاتم داد،
نه شمارش ستاره ها تسکینم.
چرا صدایم کردی؟
- حسین پناهی.
به جا ماندهای در قلبهایمان ؛
مانند وطنی که برای همیشه
در غمِ خفتهیِ چشمانِ مهاجران است...
- سردار دلها.
لقد نسيت كل أحزانك معك، والآن كيف تنسی عنی؟!
"من همهیِ غمهای خود را با تو فراموش کرده بودم، حالا چگونه تو را فراموش کنم؟!"
- دلدادھ مٺحول -
سبک بگیرید نبودنم را. چشم به آرامش شما دوختهام. مواظب هم باشید. بخندید، اگرچه مثل من خنده این کش
دلم پیش توست و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشتههایم را بدهم تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم.
- نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس.
- ۱۵ ژانویه ۱۹۴۶.
عین شین قاف. 4_5902512334428966401.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
دلم برات قنج میزنـہ. دوست دارم.
من يترك عينيك حزينةً و يذهب
هل يستحق أن تنتظري عودته؟!
آنکه چشمانت را در حالیکه غمگین بودند رها کرد و رفت،
آیا شایستگی دارد که منتظر بازگشتش باشی؟