وَيسَألونُكَ عَن العَبَّاس، قُل
هوَ أمانٌ يلوذُ بهِ الخَائفين.
و از تو در مورد عباس علیهالسلام میپرسند،
بگو: او امانیست که ترسیدگان به او پناه میبرند...
تو مأمنی، پناهگاهِ شبهایِ بارونی اسفندماهی.
آغوشِ مادر برای طفلی. رفیقِ چندین سالهیِ بامعرفتی. شیشهیِ عطر روی طاقچهای. بوی بهارنارنجِ بهاري. معجزهیِ لحظهیِ آخری. قهرمانِ قصههایِ بچگیهایی. نقشِ اول و حلّالِ مشکلاتی. ضامن و مورد اعتمادِ قسمِ کسبههایِ بازاری. روزنهیِ نور در ظلماتی. حبیبِ قلبـی. مسیحایِ دلِ ناامید شدههایی.
ماه چهارحرفیِ عالم، حسین.
مینشینم به تماشایِ شطِ غزل و منظرهیِ گذرِ عمر،
و در نهایت؛ با شیشهای از عطر و امید، سبز میشوم...
"بیست و هشتمین روز از تیرماه،
ورود به هجدهمین سال از زندگی"
طهران، حسینیه سادات اخوی.
؛
قدیمیترین حسینیهیِ ایران،
با قدمتی بیش از ۲۵۰ سال.
تأسیس شده توسط حاج سید ابراهیم تقوی، در زمان فتحعلی شاه قاجار.
که از همان زمان تا به امروز، هر سال در ماه محرم، در این حسینیه مراسم روضه خوانی سنتی برپا میشود...
از مصاحبه کاری، از کلاس، از باشگاه،
از خونه، از پانسیون، از کتابخونه،
از همهجا مدام در حال رفتن و برگشتنم.
و بین تمام اینا، امروز یه لحظه دلم تعلّق خواست. با تشدید و با تأکید.
یه موندنِ با آرامشِ خاطر. یه موندنِ با تعلّق.
اون لایفاستایل و سبك زندگی که دوست داری بهش برسی، از خداحافظیهایِ متعدد نشأت میگیره.
باید دردِ خداحافظی با برخی آدمها، اتفاقات، وابستگیها، کارهای اضافه و غیره رو بچشی تا برسی بهش. بله غم و سختی هم داره ولی آخرش یه آخیشِ بزرگه. خیلی بزرگ.
درسته که نجات دهنده تو آیینهست، ولی اونی که کنار آینه ایستاده هم مهمه. اونی که دستشو چِفت انداخته تو دستت و لمس و آغوش. اونی که ضربان نبضِ دستش، بهت جرئت میده تا مردمک چشماتو واضحتر باز کنی. نجات دهنده هم خودتی، هم اونی که کنارت ایستاده. ترکیبِ تراز و دوستداشتنی. عشق.