- دلدادھ مٺحول -
بنظرم دلیل کاملاً قانع کنندهای میتونه باشه! کجا بودی که نیومدی؟ پیش گلم بودم. چرا غذا سوخت؟ حوا
کاش میشد معاشرت با گلهارو به جای معاشرت با انسانها جایگزین کنیم.
زنده، مهربون، خوشبو، بیآزار و مهمتر از همه موجوداتی غیر از آدمیزاد. نه به روابط آدمیزادی.
جلسهیِ درمان یا همون تراپی؛
شبیه به رینگ کُشتی میمونه.
تو یه طرف رینگ با دستهایِ بسته ایستادی و یک طرف تمام اون تروماهایی که باید با جزئیات تعریفشون کنی و با به زبون آوردن هر کلمه، انگار یه مُشت میخوره به صورتت. در آخر کسی که خونی و شکسته با چشمایِ کبود از رینگ بیرون میاد، تویی. اما با این تفاوت که بازندهیِ مسابقه نیستی. لِه و شبیه جسدی سرد کِشونکِشون میای بیرون، اما بازنده نه.
یادت نره که رواندرمانگر، داورِ بازی نیست، مربیته. یخ میزاره روی تک تک کبودیهات. تو خوب میشی، حتی اگه الان وسط رینگ افتادی، اگه الان داری زخماتو پانسمان میکنی و ازم میپرسی که مگه قطع میشه این خونریزیها؟ آره عزیزم. قطع میشه بالاخره. یه روزی آخرین پانسمان رو میزاری و میبینی دیگه اثری از رد خون نیست. بهم اعتماد کن و بدون که طبیعیه این روند، تو خوب میشی عزیزم.
تو، از این رینگ زنده بیرون میای...
"أهلًا بأجْمَل ثَلاثِينَ لَيْلة
سلام بر زیباترین سی شب عالم..."
به چیدن سفره افطاری. دعاهایی که میچَسبه به جونت. اشكهایی که تو تاریکيِ شب راهشونو پیدا میکنن و بغضهایی که کیلو کیلو خالی میشن از تو اعماقِ گَلوت. صدای مناجاتِ دم سحر از تلویزیون. زولبیا بامیههای چینده شده تو ظرف. کاسه گلسرخیِ آش نذری و...
ستار! ممنونم ازت که گذاشتی چشممون امسال هم هلالِ ماه مبارك رو ببینه.
ممنونم که فرصت دادی تا غمهامونو مستقیم بیاریم پیشِ خودت، نه آدمایِ روی کره زمین.
ممنونم که دعوتمون کردی به ماهِ اَمن و مهربونی و بخشش...🤍
- دلدادھ مٺحول -
دیشب صحبت از غذا بود، بین حرفها گفتم که فسنجون غذای مورد علاقمه... صبح که بیدار شدم، دیدم میزبان ب
خیلی حسِ آخیش و دوستداشتنیای داره که بدونی یه جایی یه گوشهای از ذهن آدما ثبت شده که تو چی دوست داری و وقتی دارن اون غذارو درست میکنن به یادشون بیای. خوشحالم و توجه به جزئیات ریزه میزه همیشه نَرم نَرمی میکنه دلمو.😭😭
- دلدادھ مٺحول -
خیلی حسِ آخیش و دوستداشتنیای داره که بدونی یه جایی یه گوشهای از ذهن آدما ثبت شده که تو چی دوست دا
داشتم فکر میکردم چه کلمهای رو جایگزین "نَرم نَرمی میکنه دلمو" بگم، منتها همین کلمه دقیقاً احساسِ واقعیم بود، پس با خنده نوشتمش. لذا دنبال معنایِ جدیش نگردید و متقابلاً نَرم نَرمی بشید. :*))))
بارون، بیرحم میباره. قطراتش، مثل اشکهای شوقی سرکش، روی شیشه میخورن و من، بینِ این سمفونیِ نمناک، مشغول چیندن لباسها داخل چمدونام.
از بیمارستان و شبی که گذروندم، صدایِ دستگاه اکسیژن سنج هنوز به مشامم میرسه و یقین دارم که ذوقِ سفر، جسمم رو سر پا نگه داشت برای برگشتن به خونه و دَووم آوردنِ دردِ جسمی...
ساعتی از نیمه شب گذشته. هر لباس رو با دقت تا میکنم و در کنار مابقی وسایل جای میدَم، انگار میخوام بینظمیهای جهان رو در نظم کوچیکِ این یك وجب چمدون به بند بکشم...
بارون همچنان میباره. به این فکر میکنم که چندکیلومتر باید از تهران دور بشم تا یادم بره همه چیز رو؟
٫ سفرنامـه.
- دلدادھ مٺحول -
بارون، بیرحم میباره. قطراتش، مثل اشکهای شوقی سرکش، روی شیشه میخورن و من، بینِ این سمفونیِ نمناک،
داشتم به خودم میگفتم باید سعی کنم "سبكبار سفر کنم" و الان در حالی که چمدون و کولهم تقریباً همقدِ خودم شدن، همچنان دارم غر میزنم که اتو دستی کوچیك چی پس؟ چجوری جاش گذاشتم خونه؟
کاش رها کنی زن. کاش رها کنی فقط. این بود سعیت برای سبكبار بودن؟😭😭😭
- دلدادھ مٺحول -
بارون، بیرحم میباره. قطراتش، مثل اشکهای شوقی سرکش، روی شیشه میخورن و من، بینِ این سمفونیِ نمناک،
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ء. 🌙
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی
که دل گم کردهام آنجا و میجویم نشانش را...
- دلدادھ مٺحول -
ء. 🌙 مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی که دل گم کردهام آنجا و میجویم نشانش را...
حالا از تهران هشتصد و نود و هشت کیلومتر دورَم. غمهامو تو هشتُمین پیچ از جاده جا گذاشتم و عقربههایِ ساعت اینجا دیگه تیکتاکِ مدارِ روزمرگی رو ندارن. تبدیل شدن به لحظههای کشف و شهود. به ساعتِ هشت و هشت دقیقه. به دیدن و ثبتِ تعلقاتی که میخوام با چَنگ و دندون نگهشون دارم تو هشتُمین پوشه از فایلهایِ مغزم. تو هشتُمین رگِ قلبم.
سلام آقایِ هشتم. سلام عزیزدلم. :)))))))))