- دلدادھ مٺحول -
برج میلاد. ٫ به جا مونده از فروردین، آرشیو گالري*
ء. پینوشت اول:
خلاءِ بیپایان، کوچ ناپذیر
چند شب پیش بود که نشسته بودم وسط اتاق و کولهم رو میبستم. قرار بود سفری دو روزه باشه، مثل همیشه.
اما حالا...
حالا این رفتن، تبدیل شد به خداحافظی. رفتنی که بویِ نبودن گرفت. بویِ کوچی بیبرگشت. از صبحی که تصمیمِ رفتن گرفتم، تا همین لحظه؛ همه چیز تو هم گره خورده، مثل کلافی سردرگم. حالا اینجام، اما نه تو خونه، بلکه تو شهری که دیگه حضورِ خیابونِ آشنایی رو نمیبینم. میدونی رو نمیشناسم.
تقدیر، بعضی وقتها بیخبر و بیرحم، چنگ میندازه به ریشههای آدم و بلندت میکنه.
ء. پینوشت دوم:
رفتن از تهران
دردی حس نمیکنم. غمی هم نه. انگار که تمومِ وجودم از فرطِ غم، سِر شده. تو خلأ معلقم. نه خوابم میبره. نه بیدارِ بیدارم. فقط سکوته و سکوت. شهری که تا دیروز با امنیتِ خونه معنا میشد، امروز ازش دورم و به این فکر میکنم که چطور اون سفر دو روزه، به فراغی طولانی تبدیل شد.
ء. پینوشت سوم:
رویای برگشتن
ساعتهاست این حرفها، مثل بختک روی سینهام سنگینی میکنه؛ تصویر کسی که وطنش رو در کوله بارش گذاشته و رفته. من رفتم و موندم با حسرتِ خداحافظیای که با خونه نکردم. با رفتنی که فکر نمیکردم برگشتن نداشته باشه.
کاش میدونستم و خونه رو با خود میبردم. هر کجا که میرفتم، اون هم بود. تو روشنای روزهای بعدی و تو خاطراتی که دارم. اما حقیقت اینه که "رفتهم" و سوال بیپاسخی که برام مونده که آیا بازگشتی هم هست؟
آدم هِی با خودش میگه اینجا دیگه مرز فروپاشی روانیه و بعد میبینه نه بابا. اینجا حتی عوارضی و حاشیه و ده کیلومتری و صد فرسخی مرز فروپاشی هم نیست. باورش میشه که جدی جدی صبر آدمیزاد خیلی ایوبتر از این حرفاس و بلند میشه ته دیگ سیب زمینیشو میچینه ته قابلَمه ماکارونی.
Nik Numb with Roshaشهر ساختگی !(2).mp3
زمان:
حجم:
4.5M
ء.
تو کجایِ قصّـهای؟
شب دوازدهم* /
سیاه و سفید. عکسهایِ رندوم با مشخصههایِ امیدِ کمسو. شبهایِ بلند و در نهایت جملهیِ:
با زغال روی کاغذ میکشی که صفحه سیاه بشه، یا فکرهایِ ذهنت خالي؟ رنگها کِی برمیگردن؟
انقدر این چند روز به بهونهیِ جنگ و شِیر کردن آهنگهایِ مورد علاقه، بُمرانی فرستادم برای اطرافیانم، که الان همشون حفظ شدن. :)))
با لبخند رضایت نشستم یك گوشه و منتظرم جنگ تموم بشه که کِشون کِشون ببرمشون کنسرت بمرانی. دسته جمعی. :))))))))
- دلدادھ مٺحول -
سبزآ و نور. هوای تمیز. عکسهای رندوم. دورهمیهایِ تا دم صبح. لواشك درست کردن و دوچرخه سواریهایِ شبونه. تشخیص تفاوت صدای چاییساز از صدای کار کردن پدافند. دائما پیگیری اخبار. تجویز بغل برای دلهرهیِ از دست دادن در روزهای اول و تلاش برای قدر دونستن در روزهای آخر. و در آخر پررنگ شدن معنایِ بقاء و حیات...
- دلدادھ مٺحول -
سبزآ و نور. هوای تمیز. عکسهای رندوم. دورهمیهایِ تا دم صبح. لواشك درست کردن و دوچرخه سواریهایِ شبو
امشب دارم برمیگردم و این کلمات رو تو جاده نوشتم. هی به خودم میگم باورت میشه زن؟ واقعاً داری برمیگردی تهران؟ برمیگردی خونه؟